تاریخ : سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠
نویسنده : hjkhy(masoume)
نظرات ()

بدو برو ادامه...

بدون نظر پاتو بیرون نمیذاری....ارسو؟؟؟؟

حالا برو...


معصومه: سلام... من معصومه  هستم.

الهام: سلام... منم الهامم... خوشبختم...

معصومه: منم همینطور... میتونم یه چند کلمه ای باهاتون صحبت کنم؟؟

الهام: در رابطه با چی؟؟

معصومه: میتونم اینجا بشینم؟؟!!

الهام خودشو جمع وجور کرد و گفت

الهام: آره... بفرمایین...

معصومه: شما چه نسبتی با هیونگ دارین؟؟

الهام: یعنی درمورد من هیچی به شما نگفت؟؟ من زنشم... و شما؟؟؟

معصومه: منم همینطور...

الهام(با تعجب): منظورت چیه؟؟

معصومه: درست فهمیدی... میخوایم با هم حرف بزنیم... منطقی بدون هیچ سروصدایی...!!!

الهام: خوب میشنوم...

معصومه: من سه تا بچه دارم... دوتا پسر و یه دختر... هیونگم خیلی دوسشون داره منم همینطور... من به چند شرط اجازه میدم که با هم باشیم... اینکه باهام مثل غریبه ها رفتار نکنی... سعی نکنی هیونگو ازم دور کنی... بچه هارو خیلی لوسشون نکنی.. و اینکه باهام خوب رفتار کنی دوست ندارم بقیه به خاطر این قضیه یه جور دیگه ای بهم نگاه کنن...

الهام: من مشکلی ندارم ولی شمام باید قبول کنین که با من عادی برخورد کنین... دوست ندارم آدم بده ی داستان باشم... و اینکه من هیونگو خیلی دوست دارم و انتظار دارم همون قدر که اونو واسه خودت میخوای واسه منم بخوای ...

معصومه دستشو به سمت الهام دراز کرد و گفت:

معصومه: قبوله....

خیلی خوب با هم کنار اومدن... معصومه الهامو تنها گذاشت اومد و دخترشو(این سو) بغلش کرد ... رفت و روی نیمکت نشست.....

محبوبه: میخوای این سو پیش من باشه؟؟؟

معصومه: نه خودم دارمش... ممنون...

هیونگ آروم خودشو به معصومه رسوند و آروم نشست روی نیمکت...

هیونگ: می خواستم زودتر بهت بگم.... میدونم الان دوست داری خفم کنی... واقعا متاسفم...

معصومه: دیگه مهم نیست... هم من و هم اون همه چیو میدونیم... دیگه نمیخوام در موردش حرف بزنیم... اتفاقیه که افتاده...

هیونگ: انفدر راحت باهاش کنار اومدی؟؟؟ اگه میدونستم زودتر اینکارو میکرددم.....

معصومه برگشت و یه نگاه عصبانی به هیونگ انداخت اونم تازه فهمید که چی گفته ... حرفشو تکمیل کرد...

هیونگ: منظورم این بود که زودتر بهت میگفتم.... منو الهام یک سال هست که همدیگرو میشناسیم(البته این آشنایی قدمتش بیشتر از ایناست).... فقط جونگ مین از این قضیه خبر داشت... باز هم میگم متاسفم... ولی دختر خوبیه... امیدوارم بتونی باهاش راحت باشی و کنار بیای....

معصومه: آره دختر خوبیه... ازش خوشم اومد... تا حالا که خوب پیش رفت امیدوارم تا آخرش همین باشه...

هیونگ باورش نمیشد که انقدر خوب با هم کنار بیان... خوشحال شد ... بلند شد و اومد پیش الهام نشست....

هیونگ: تو چطوری؟؟ ببخشید از اینکه این قضیه پیش اومد.... لحظه ی بدی بود .. میدونم...فکر کنم بتونی باهاش کنار بیای...!!!

الهام: تو اولین برخوردش خیلی خوب ظاهر شد... چرا زودتر بهم نگفتی؟؟؟

هیونگ: فرصتش پیش نیومد... متاسفم....

الهام: خوب اینجا چیکار میکنین؟؟؟ این همه جمعیت کین؟؟؟

هیونگ: بذار اوضاع آروم تر بشه بهت معرفیشون میکنم....

بعد از اینکه اوضاع آروم شد ... هیونگ دست الهامو گرفت و آوردش بین جمعیت...

هیونگ: ببخشید از اینکه باید اینو اینجا بگم ولی نمیخوام بیشتر از این همه معطل بشن... این الهامه... زن منه... میدونم نامردی کردمو بهتون نگفتم ولی باید قبولش کنین... چون اون یک ساله که عضوی از این خونواده است....

هیون: ورود عضو جدید مبارک.... تبریک میگم.... من هیون جونگم.... خوشبختم...

الهام: شماهارو میشناسم ولی ایناهارو نه....

هیونگ: ایشون زهرا خانم هستن... زن آقا هیون... ایشون هم محبوبه خانم هستن زن آقا یونگ سنگ ... ساناز خانم هم زن کیوجونگ و اونم پسرشون کیوهیونه... اون دوتا آقایون هم نوید و نیما هستن.... اون خانمی هم که با جونگ مین صحبت میکنه زنشه... اسمشم فرزانه است... 4تا بچه داره.... سوجین پسر بزرگشه... هانی و یونگ هیون دوقلو ان...و نانا هم دختر کوچیکشه.... اونم که دیگه میشناسیش....

الهام: آره... هووی گلمه...

اون لحظه همه از حرف الهام خندمون گرفت ولی معصومه از این حرف خوشش نیومد....

معصومه: معصومه هستم....

الهام: ناراحت شدی از اینکه هوو صدات  کردم؟؟؟

معصومه: نه.... اصلا هر جور راحتی صدام کن...

هیون: خوب دیگه بهتره بریم... داره دیر میشه ها... به اندازه کافی وقت تلف کردیم.....

خوب بالاخره این قسمتم تموم شد....

بای بای...


برچسب‌ها: the bitterness of olive
آخرین مطالب
   
 
متن دلخواه شما