تاریخ : جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠
نویسنده : hjkhy(masoume)
نظرات ()

سلام دوستای گلم....

عزیزای دلم....(آخه یکی نیس بگه به کی داری میگی....!!!)

اروز با یک داستان جدید اومدم.....

اینو از دست ندین.... واقعا قشنگه....

شاهکار عشقمه... فرزانه رو میگم.... نوشته ی اونه ... البته شروعش با ساناز جونم بود ولی ادامه اش دست فرزانه است... دست ساناز جونم درد نکنه... ایشالله میارمش وردست خودم نویسنده بشه تا همه از وجودش بهره مند بشین....

خوب دیگه برین ادامه تا از دست نرفت....


قبل از شروع اینو بگم که شخصیتاش خیالین... یعنی وجود خارجی ندارن....

شخصیت های داستان...

بچه های دابل اس....یعنی هیون جونگ، یونگ سنگ، کیوجونگ، جونگ مین، هیونگ جون...

مهراوه : دختر بزرگ خونواده....

مینو: دختر دوم خونواده...

مینا و مانیا: دوقلو های همسان

یون هانا: زن کیو جونگ

 هیوری: دوست دختر هیون جونگ......

روی درخت داشتم خرمالو می خوردم... مینا با فریاد اومد توی خونه... ‌‌‍

اه... اینم که همیشه رو مخه... فکر نکنم این داستان،داستان شه...

مامان:دختر چته؟؟؟ سرمونو بردی... بگو چی شده؟؟؟

مینا:مامان قبول شدم...

مامان:چیو قبول شدی؟؟؟

مینا:یکی از شرکت ها منو قبول کرده و بهم پیشنهاد کار داده...

مامان:کدوم شرکت؟؟؟ درست حرف بزن ببینم...

من:چی می گی بابا تو که واسه همه ی شرکت های جهان درخواست فرستادی...

مینا:تو یکی زر زر نکن.. فرستادم که فرستادم... بالاخره که کار گرفتم...

مهراوه:فکر کنم افغانستان...

من:خاک بر سرت... واسه افغانستان اینجوری می کنی؟؟؟ مثل دختر ترشیدهایی شدی که خواستگار پیدا می کن...

مینا:منو بلند نکن نزار با خاک یکسانت کنم...

من:غلط می کنی... فکر نکن زورم بهت نمیرسه...احمق...

مینو:اینو ولش بگو این شرکتی که میگی کجاست؟؟؟

مینا:توی کره جنوبی... پیشنهاد مدیریت برنامه ریزی یه گروه رو بهم دادن...

من:غلط می کنی قبول کنی... دختر بچه چیکار داره تنها بره کره اونم بدون

 خواهر دوقولوش؟؟؟

مینو:پس بگو تا حالا داشتی جای خودتو باز می کردی...

من:اینکه صد البته... این حق نداره بدون من جایی بره حتی خونه ی شوهر... من نباشم مغزش خوب کار نمی کنه سر دو روز می اندازنش بیرون...

مینا:تو مثل موریانه تو مغزمی... اونوقت میگی اگه نباشی مغزم کار نمی کنه؟؟؟

من:خنگول از لحاظ علمی ثابت شده... تازه اگه من نباشم خرابکاری هاتو کی

 درست کنه؟؟؟

مهراوه:خراب کاری هاشو کی درست کنه؟؟؟ تو که خودت خراب کاره بزرگی...

مامان:اصلا دعوا نداره... همتون باهم برین...

مینا:مامان اینارو با خودم کجا ببرم؟؟؟ همینجوریش هم مایه ی آبرو ریزین...

من:نه تورو خدا نکه خودت خیلی با آبرویی؟؟؟

مامان:اگه اینا نیان پس تو هم نمیری...

بعد از کلی جروبحث و دعوا هممون والبته مینا خانوم رازی شدیم که باهم بریم

بالاخره روز موعود فرا رسید....

بابا:دخترا عجله کنین الان هواپیما می پره...

مینو:من آمادم.مینا و مهراوه هم دارن میان

بابا:پس مانیا کجاست؟؟؟ مینا برو صداش بزن بگو عجله کنه...

مینا:آهای کله پوک کجایی بدو دیرمون شد...

من:دستشوییم... بیا چمدونمو ببر...

مینا:اینا چیه دیگه؟؟؟

من:ببر حرف نزن... اصلا مگه تو فوضولی؟؟؟

مینا:مسخره بازی در نیار اونجا هم کتاب پیدا میشه...

من:ببر داستان های نصفمه...

مینا:ولش کن بابا تو که بالاخره نمیتونی یه داستانم تموم کنی...

من:چی گفتی؟؟؟ بهم توهین کردی... خیلی خوب شما برید من نمیام...

مینا:آشوب به پا نکن بابا بدون تو نمیزاره من برم

من:به من چه تا تو باشی درست حرف زدن رو یاد بگیری...

مینا:مگه من چی گفتم؟؟؟

من:اگه حرف نزنی کسی نمیگه لالی... حالا میتونین برین من همینجا پیش مامان و بابا میمونم از اول هم دلم به این سفر رازی نبود

خوب اینم از قسمت اول داستانمون...

منتظر بقیش باشین....

اون داستانم هنوز تموم نشد...

فعلا...


برچسب‌ها: love 4 ever
آخرین مطالب
   
 
متن دلخواه شما