تاریخ : پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠
نویسنده : hjkhy(masoume)
نظرات ()

سلام...

اینم داستان دومی...

پارت پنجم...

بفرمایین ادامه........


Part 5

با تابش نور خورشید توی صورتم بیدار شدم...امشب قراره با بچه های گروه بریم بیرون... همه خوابن تصمیم گرفتم واسشون صبحانه درست کنم... میزو چیدم... بعد هم رفتم مینا رو با لگد بیدار کردم(آخی مینا بیچاره همیشه با لگد باید بیدار شه)...

مینا:برو گمشو میخوام بخوابم...

من:ساعت 10 بلند شین باید به کارهامون برسیم... مگه یادتون رفته قراره امشب بریم بیرون...

رفتم پیش مینو این خانوم مثل خرس می خوابه... وقتی خوابید دیگه بیدار نمیشه... بخاطر همین با یه لیوان آب رفتم بالا سرش هرچی تحدیدش کردم بیدار نشد مجبور شدم آبو بریزم روش... یه جیغ بلند زد که از صدای جیغش مهراوه هم بیدار شد... تا چند دقیقه تو شک بود... میدونستم الان نصفم می کنه تصمیم گرفتم همه رو تقصیر مینا بندازم...

مینو:میکشمت...

من:به من چه... من نبودم مینا گفت اینا بیدار نمیشن این کارو کن... من تقصیری نداشتم...

مینو:مینا تو مگه خودت خیلی زود بیدار میشی که میگی سر من آب بریزه؟؟؟

مینا:من،من کی گفتم...مانیا آخه تو چرا انقدر راحت دروغ میگی؟؟؟

من:اونا رو ولش بیا اینجا کارت دارم...

مینا:چیه؟؟؟ باز چه نقشه ای داری؟؟؟

من:دیروز رفتم 2دست لباس یه جور خریدم تا امشب با هم بپوشیم... موافقی؟؟؟

مینا:آخه چی بگم؟؟؟ آدم از دست تو دیوونه میشه...

مینو:شما دارین چه غلطی میکنین؟؟؟ باز دارین واسه کدوم بدبختی نقشه می کشین؟؟؟

بعد مینا یه نگای مرموزانه کرد و گفت:نگران نباش در مورد تو نیست...

شب مینو ومهراوه تو لابی منتظر ما بودن وقتی با هم رفتیم پایین... یه خورده نگامون کردن دیگه تشخیص دادن خیلی سخت شده بود درست عین هم شده بودیم... رنگ موهامون،آرایش،لباس و...

رفتیم مزرعه ی مدیر کیم پیش خدمت ما رو تا سالن راهنمایی کرد...

من و مینا با هم وارد شدیم که همه حواسا برگشت پیش ما...

جونگی:شما چرا دوتایین؟؟؟

کیو:گفتم اشتباه نکردم...

هیونگ:چیو اشتباه نکردی؟؟؟

هر کس واسه خودش یه حرفی میزد که مدیر کیم گفت...

مدیر کیم:حالا کدومتون مینا هستین؟؟؟

من و مینا یه خورده به هم نگاه کردیم بعد مینا گفت

مینا:من مینام...معرفی می کنم این خواهر بزرگم مهراوه،خواهر دومم مینو و اینم خواهر دوقولوم مانیا...

من گفتم از آشنایی با شما خوشبختم بعد از آشنایی و صحبت کردن دوست دخترهیون و همسر کیو جونگ اومدن با همه احوال پرسی کردن...

هیون:ایشون دوست دخترم هیوری هستن...

کیو:ایشون هم همسر گرامی بنده یون هانا هستن...

بعد از آشنا شدن با اونا مدیر کیم گفت...

مدیر کیم:بهتره بریم توی مزرعه یه گشتی بزنیم...

همه قبول کردن... رفتیم و کل مزرعه رو دورزدیم... بعد از اون همه به سمت استخررفتیم... داشتم با مینا صحبت میکرد که متوجه مینو شدم... خیلی حالش گرفته بود... اون به مادرم خیلی وابستس به خاطر همین احساس دلتنگی می کرد... حتی حضور ما و بودن در این شلوغی هم اونو شاد نمی کرد... من شروع کردم به حرف زدن با حرفام همه می خندیدن اما مینو فقط یه لبخند میزد و دائما به من می گفت بس کن اما نه من تا زمانی که خندیدن اونو نمیدیدم ولش نمی کردم همه کنار استخر جمع شدن... من پشت هیونگ ایستاده بودم دستشو آورد بالا تا موهاشو درست کنه که آرنجش محکم خورد تو سرم یه جیغ بلند کشیدم...

من:آهای...مگه کوری؟؟؟آدم به این بزرگی و نمی بینی؟؟؟

هیونگ داشت می گفت ببخشید که...

خوب بچه ها...

کاری باری؟؟؟ نظرم که نمیذارین... گفتن و نگفتنشم فرقی به ال من بدبخت نداره...

خوب دیگه...

شمارو به خیر و مارو به سلامت...

.

.

.

ای بابا... شما که هنوز اینجایین؟؟؟

برین دیگه...

اگه میخواین بمونین یکم قلتک ماوس رو تکون بدین میرسین به نظرا... یه زحمتی بکشین و یه نظر بذارین واسه دلخوشی ما....

دیگه واقعا بای بای...


برچسب‌ها: love 4 ever
آخرین مطالب
   
 
متن دلخواه شما