تاریخ : یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠
نویسنده : hjkhy(masoume)
نظرات ()

سلام دوباره....

اینم از داستان خودم... نظر یادتون نره....

توی تعطیلات عید سعی میکنم هفته ای 2بار داستانو بذارم


الهام: میگه حالش خوب نیست... گفت یکی دو ساعت دیگه میان...گفت واسمون تعریف میکنه که چی شده....

همه اومدن و نشستن پشت میز... شروع به خوردن صبحانه کردن...

فرزانه: گفتم بیاین اینجا که یه چیزی بهتون بگم... صبح زود که ما هممون خواب بودیم کیوهیون تشنج میکنه و میبرنش بیمارستان... الان که الهام جون زنگ زد گفتن حالش خوب نیست...ازتون میخوام یکمی با کیوجونگ و ساناز همدردی کنین...منظورمو میفهمین؟؟

یونگ سنگ: حالا چرا تشنج کرد؟ دیشب که حالش خوب بود...

فرزانه: ما هم هنوز نمیدونیم...

سوجین: صبح بخیر مامانی.....

فرزانه با شنیدن صدای سوجین برگشت

فرزانه: سلام پسر گلم... صبح تو هم بخیر... دیشب خوب خوابیدی؟؟؟

سوجین: نه... بابا نمیذاشت با بچه ها بازی کنم... من که گفتم میخوام پیش تو بخوابم...

جونگ یمن: تازه اون وقت شب می خواستی بازی کنی؟؟؟ دیروز کم بازی کردی؟؟؟

فرزانه: دست صحبت کن... عیبی نداره مامانی ولی عوضش واست یه صبحونه خوشمزه درست کردم... بدو دست و صورتتو بشور و بیا صبحونتو بخور....

فرزانه رفت بالا تا به بچه ها یه سری بزنه... در اتاقو که باز کرد نانا خواب بود ولی این سو تازه بیدار شده بود... تا فرزانه رو دید زد زیر گریه....

فرزانه: چیه دختر خوشگل...؟؟ گریه نکن عزیزم....

بغلش کرد ...بالاخره ساکت شد... شیرشو آماده کرد و داد دهنش این سورو سپرد به محبوبه...

جونگ مین: یونگ سنگ ! خوش بحال بچه ات... چه مامان با حوصله ای داره...

یونگ سنگ: جونگ مین! مگه نشنیدی که میگن مرغ همسایه غازه....

فرزانه یه سری به پسرا زد و دوباره رفت پایین...

توی بیمارستان/

چشمامو باز کردم... سرمو که بلند کردم یه درد تو ناحیه گردنم احساس کردم.... ننفهمیدم کی خوابم برد... از روی صندلی بلند شدم... رفتم توی دستشویی و دست و صورتمو شستم... اومدم بیرون...

کیو: سلام... بقیه کجان؟؟... دیشب خوب خوابیدین؟؟

من: سلام ... نمیدونم.... منم تازه بیدار شدم... آره بابا....

کیو: از کیوهیون چه خبر؟؟ دیشب انقدر حالم بد بود نفهمیدم کی خوابم برد...

من: نمیدونم...ساناز حالش چطوره؟؟؟

کیو: هنوز خوابه... به خاطر اون آرام بخشیه که بهش تزریق کردن...

من: خدارو شکر الان آروم تره...! من برم ببینم چه خبره....

رفتم بیرون... یه نگاهی به اطرافم انداختم... چشمم افتاد به هیونگ که روی صندلی نشسته بود و چشماشو با دستاش می مالید... رفتم کنارش نشستم...

هیونگ: سلام... صبح بخیر.. دیشب خوب خوابیدی؟؟

من: سلام... صبح توهم بخیر... آره فقط یکمی گردنم درد میکنه... تو کجا خوابیدی؟؟؟ پس هیون کجاس؟؟

هیونگ: من و هیون دیشب نخوابیدیم.... گفتیم شاید اتفاقی بیفته...

من: پس واسه همین چشات قرمزه... الان که فکر میکنم میبینم مجازات بدی واست در نظر گرفته بودم...

هیونگ: چی؟؟ مجازات؟؟ کدوم مجازات؟؟؟

من: یادت رفته قرار بود دیشبو رو کاناپه بخوابی؟؟؟ الان که فکر میکنم میبینم واقعا روی کاناپه خوابیدن سخته.... طفلکی ها نوید و نیما چطوری میخوابن...؟!!!

هیونگ:خدارو شکر یک بار تو دلت به حال ما سوخت...( چه سریع به خودش گرفت... من گفتم نوید و نیما) راستی الهام زنگ زد تا حال کیوهیونو بپرسه... ولی من چیزی بهش نگفتم... گفتم وقتی رفتیم اونجا واسشون تعریف میکنیم...

من: کار خوبی کردی... باید یه برنامه درست بچینیم که به ساناز و کیو هم فشار نیاد... اونا نمیتونن تمام روزو اینجا بمونن...

همون لحظه بود که دکتر از اتاقش اومد بیرون....

خوب اینم از داستان ما...

عید همه پیشاپیش مبارک....

سال خوبی برای همتون آرزو میکنم... ایشاله امسال به همتون خوش بگذره.... واسه همه ی دعا کنین...

تا سال بعد ....

بای بای


برچسب‌ها: the bitterness of olive
آخرین مطالب
   
 
متن دلخواه شما