تاریخ : پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳٩۱
نویسنده : hjkhy(masoume)
نظرات ()

سلام...

حالتون خوبه؟؟

سال نو خوش میگذره.... خدارو شکر...خوب برین واسه ادامه داستانمون...


همون لحظه بود که دکتر از اتاقش اومد بیرون.... باسرعت رفتیم طرفش....

هیونگ: آقای دکتر حالش چطوره؟؟

دکتر: بهتره...

هیونگ: یعنی به هوش اومد؟؟؟؟!!!

دکتر: هنوز نه...ما همه ی تلاشمونو میکنیم که زودتر سلامتیش برگرده....

دوباره رفتیم و روی صندلی نشستیم...هیونگ همینطور چشاشو می مالید....

من: چیه؟ چرا انقدر با چشات ور میری؟ بلند شو برو استراحت کن....من الان بیدارم حواسم به همه چی هست...

هیونگ: حالا کجا برم؟؟؟

من: وایسا از پرستار بپرسم....

_سلام خانوم...ببخشید اتاق خالی برای استراحت دارین؟؟؟؟

پرستار: بله...همین سالن اتاق سوم سمت چپ....

من: خیلی ممنون

برگشتم پیش هیونگ و اتاقو بهش نشون دادم...

هیونگ: ولش کن بابا...الان میریم خونه ... همونجا میخوابم....

من: آره...جونگ وو حتما میذاره...

هیونگ: اون الان خوابه...حالا حالا ها بیدار نمیشه....

من: اگه بیدار بود چی؟؟ برو بخواب دیگه... با کی لج میکنی....

هیونگ: میخوای اینجا تنها بمونی...؟؟؟

من: نه...کیو بیدار شد...الان میاد...راستی نمیدونی هیون کجاست؟؟

هیونگ: نه... رفته بود بیرون ولی هنوز نیومد...

من: احتمالا دوباره رفت دنبال آمار طلا....

هیونگ: هه هه هه.... شاید... پس من میرم...

من: برو زودتر بخواب...

هیونگم رفت... تنها بودم... گوشیمو برداشتم...شماره فرزانه رو گرفتم....

فرزانه: سلام عزیزم...حالت خوبه؟ ساناز کجاست؟ کیوهیون چطوره؟ چی شد؟ بدو بگو دیگه....

من: سلام... اجازه میدی؟ من خوبم... سانازم خوبه... کیوهیون فعلا بی هوشه.... اومدم خونه واست تعریف میکنم....اینجا نمیشه....

فرزانه: کی میاین؟؟ من مردم از فضولی....

من: آهان... پس دوباره فضولیت گل کرد؟؟؟ خوب حالا باشه بهت میگم... زنگ زدم حال بچه هارو بپرسم....

فرزانه: پسرات خوابن ولی دخترت تازه بیدار شد...سپردمش به محبوبه...راستی تو و شوهرت که فضولترین...نذار بگم....

من: چی میخوای بگی؟؟؟ اصلا چی داری که بگی؟؟!!!

فرزانه: میگما...!! سلام زهرا جون....صبحتون بخیر....

من: بگو دیگه منتظرم....

فرزانه: الان نمیشه... زهرا اینجاس... اومدی بهت میگم....

من: اوکی...به بقیه سلام برسون....

فرزانه: باشه ... میبینمت

گوشیو قطع کردم...رفتم پشت در آی سی یو...داشتم با خودم حرف میزدم...

من: چرا باید همچین اتفاقی برای کیوهیون بیفته....چطور ساناز میخواد این درد رو تحمل کنه...واقعا درکش سخته....

توی حال خودم بودم که هیون اومد... اون بدتر از هیونگ بود... چشماش قرمز شده بود...

من: سلام آقا هیون... خسته نباشین...

هیون: سلام... خسته که هستیم... ولی چه کنیم؟؟

من: خوب اینکه غصه نداره ... هیونگ رفته توی اتاق بخوابه...شمام میتونین برین اونجا بخوابین....

و با دستام اتاقو بهش نشون دادم....

هیون: پس...!!!

من: نگران نباشین...من حواسم هست...بابت نگهبانی دیشب هم ممنون....

هیون: خواهش میکنم... من برم بخوابم که دیگه چشم نموند واسم...

هیون هم رفت... صدای قار و قور شکمم بلند شد... گرسنه ام بود... ولی نمیخواستم کیوهیون تنها باشه...منتظر موندم تا کیو و ساناز بیان...یک  ربع گذشت...هنوز کیو نیومده بود...(معلوم نیست توی اتاق چیکار میکنه...!!) خودم از صدای شکمم خجالت کشیدم...رفتم پشت دراتاق... در زدم...

کیو: بفرمایید...

در رو باز کردم و رفتم توی اتاق....

من: ببخشید میشه حواستون به کیوهیون باشه... من میرم بیرون و برمیگردم...

کیو: کاری دارین من برم..؟؟

من: نه ممنون... فقط شما حواستون به بیرون باشه....هیون و هیونگ توی اتاق سومی خوابن...هیچکس بیرون نیست...

کیو: باشه...

من: شما کاری ندارین که انجامش بدم؟؟؟ چیزی نمیخواین؟؟؟

کیو: فعلا نه....

از بیمارستان اومدم بیرون...نزدیک بیمارستان یه فروشگاه داشت.... رفتم تو فروشگاه...چیزایی که نیاز داشتم رو تهیه کردم و به اندازه هر 5تامون یه چیزی واسه خوردن گرفتم... برگشتم توی بیمارستان...کیو پشت در آی سی یو وایستاده بود...

من: آقا کیو... ساناز بیدار شد؟؟

کیو: آره همین الان بیدار شد...توی اتاقه...اونا چیه دستتون؟؟

من: هیچی...یکم خرت و پرت گرفتم که از گرسنگی نمیریم...

کیو: آخ گفتین... دستتون درد نکنه...شکمم ویبره میرفت...

من: واقعا؟؟ چرا زودتر نگفتین..حتما ساناز هم گرسنه است...پس بیاین توی اتاق تا یه چیزی بخوریم....

کیو: پس هیون و هیونگ چی؟

من:اونا خوابن...واسشون کنار میذارم...

رفتیم توی اتاق..

من: سلام عزیزم...حالت خوبه؟ بهتری؟

ساناز: سلام... آره خوبم...کیوهیون چطوره؟؟

من: دکترش گفت بهتره...

ساناز: هنوز چشمام درد میکنه...

من: بلند شو برو دست و صورتت رو بشور بیا باهم صبحونه بخوریم....اونم بهتر میشه...خیلی خودتو اذیت میکنی...

ساناز: وای عزیزم... تو زحمت افتادی....واقعا شرمنده ام... همه به خاطر من شد...

من: بسه دیگه...بیا مردیم از گرسنگی....

بعد ازخوردن صبحونه مختصری که آماده کرده بویم رفتیم توی سالن.... یه نگاهی به ساعت انداختم...ساعت 10 بود...رفتم پشت در اتاق هیونگ شون...در زدم...

هیون: بفرمایین...

من: ببخشید بیدارتون کردم...اگه مشکلی نیست آماده شین که بریم خونه...هم شما خسته شدین هم کیو و ساناز... بهتره بریم خونه تا یک برنمه درست بچینیم....

هیون: نه... من بیدار بودم...باشه شما برین آماده شین...منم هیونگو بیدار میکنم و میام...

هیون: هیونگ! هیونگ پاشو...میخ.ایم بریم خونه...پاشو...

هیونگ: جونم عزیزم...بیا بغلم...(در حالی که دستاشو دور هیون حلقه میکرد...)

هیون: مرد گنده...این مسخره بازیا چیه از خودت درمیاری... بلند شو میگم...

و با مشتی که از هیون خورد از جاش پرید...

هیونگ: چیه؟ چی شده؟ اینجا کجاس؟

هیون: احمق جون پاشو ...باید بریم خونه...حالا رفتیم اونجا هرچقد که دلت خواست بخواب...

با کلی بدبختی هیونگم بیدار شد... همه آماده شدیم که دوباره ساناز شروع کرد...

ساناز: هیچ کس اینجا نمیمونه؟؟ یعنی پسرم تنها باشه؟؟؟ اینطوری که نمیشه...من اینجا میمونم...شما برین...

کیو: این همه دکتر و پرستارو اینجا نمیبینی؟؟ بیا بریم.. اینجا امنه... تو حالت خیلی خوب نیست....

ساناز: خوب من همینجا استراحت میکنم...

کیو: دوباره شروع کرد....

من: شما برین بیرون من و سانازم الات میایم...برین دیگه به چی نگاه میکنین....؟؟!!

هیون: باشه پس تو حیاط منتظریم...

من: ساناز جونم... بیا بریم خونه اونجا با هم حرف میزنیم که کی بیاد و پیش کیوهیون بمونه...حالا بیا بریم بقیه منتظرن....

ساناز: خوب شما برین یه نفرو بیارین اینجا... بعد من میام خونه...اگه اتفاقی بیفته چی؟؟

من: عزیز دلم...این همه دکتر و پرستار واسه همچین مواقعیه دیگه...بریم؟؟

ساناز: فقط قول بده زود برمیگردیم؟؟؟

من: باشه...بریم...

بالاخره از بیمارستان اومدیم بیرون...

برین اون استانم گذاشتم...

خوش باشین


برچسب‌ها: the bitterness of olive
آخرین مطالب
   
 
متن دلخواه شما