تاریخ : پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳٩۱
نویسنده : hjkhy(masoume)
نظرات ()

سلامی دوباره...

اینم از این داستان که گفتم....

دوستان پیش به سوی ادامهههههههههههههههههههههههههههه


نمیدونم چه شکلی خوابم برد...صبحم وقتی بیدار شدم کسی خونه نبود.مینا رفته بود شرکت...مینو با مهراوه رفته بودن خرید...منم توی خونه تنها بودم یه سکوت خاصی حاکم شده بود...توی فکر بودم که گوشیم زنگ خورد....

مامان: سلام عزیزم...حالت چطوره؟

من: سلام مامان جون...دلم خیلی واست تنگ شده...

مامان: معلومه میدونم...آخه همه روز زنگ میزنی و حالمو میپرسی...!!

من: مامان جونم ببخشید...به خدا وقت نشد...عزیزم تو که خودت میدونی من همیشه به فکرتم...

مامان: آره میدونم...

من: بابا چطوره؟ درختمون چیکار میکنه؟ همسایه ها چطورن؟؟(منظورش به پسر همسایه بود...)

مامان: بابات حالش خوبه...درختم که تازه یه نفس راحت از دست تو کشیده ... همسایه هامون هم خوبن سلام میرسونن...

من: به بابا سلام برسون...منم خونه تنهام همه رفتن بیرون..وقتی اومدن میگم شما تماس گرفتین...دوستتون دارم...خداحافظ...

شرکت/

کیوجونگ به مینا گفت

کیو: میشه از دکتر زنان واسه امروز یه وقت بگیری؟؟

مینا: باشه...

کیو: لطفا بعد از مشخص شدن ساعتش با همسرم تماس بگیرید و بهش اطلاع بدید...

مینا: حتما

یونگی: برنامه امروز چیه؟؟

مینا: امروز تمرین رقص دارین...بعد از ظهر هم بیکارین...

جونگی: پس اگه میشه منو شما دیالوگ های فیلمو تمرین کنیم...

مینا: باشه...فعلا برین توی سالن هیون منتظر شماست...

بچه ها بعد از تمرین دوش گرفتن و هرکدوم رفتن تا به کارهای شخصی خودشون برسن...هیونگ فردای اون روز زنگ زد به مینو...

هیونگ: سلام مینو خانوم...حالتون خوبه؟؟

مینو: شما؟؟

هیونگ: من هیونگم...

مینو: ای وای ببخشید نشناختمتون...

هیونگ: خواهش میکنم...فکراتونو کردین...؟؟

مینو: من خیلی فکر کردم...میخوام به شما یه فرصت بدم...

هیونگ: ممنونم...این خیلی خوبه...پس لطفا حاضر شید میام دنبالتون تاا امروزو با هم جشن بگیریم...(جشن؟؟ تو خونه که میای..... یه جشنی واست گرفتم که تو بهشتم نمیتونی مثل اونو پیدا کنی....)

مینو: امروز؟؟!!

هیونگ: آره من امروز وقتم خالیه...

مینو: باشه...پس میبینمتون...

کیوجونگ وهانا به خاطر باردار نشدن هانا رفتن پیش یک پزشک...

هانا: یعنی چی آقای دکتر؟؟!! میخواید بگید من هیچوقت باردار نمیشم...

پزشک: بله خانوم...من که همچین نظری دارم...

کیوجونگ: نمیشه درمانش کرد...امروزه علم خیلی پیشرفت کرده...

پزشک: نه...بدن خانوم شکا قدرت باروری رو هم ندارن حتی با کاشتن هم نمیشه درمانش کرد....متاسفم...

انگار دنیارو روی سر کیوجونگ خراب کرده باشن...چی فکر میکرد و چی شد؟؟

کیو: ممنونم...

دکتر: خیلی متاسفم...خواهش میکنم...

کیوجونگ داشت با رانندش صحبت میکرد...

کیو: لطفا همسرمو برسونید خونه...ممنون..من بایه ماشین دیگه میرم...

هانا: کیوجونگ..مگه تو نمیای خونه؟؟

کیو: نه..تو برو شاید اصلا امشب نتونم بیام... وبدون خداحافظی را افتاد...

جونگ مین هم که توی این ماه حتی یه روز هم وقت خالی نداشت...

جونگی: مینا لطفا اگه میشه بیا تا باهم تمرین کنیم...

مینا: باشه الان میام...

جونگ مین شروع کرد به خوندن دیالوگ...بعد از یه مدت به یه صحنه حساس رسیدن... جونگی نزدیک میشه دستاشو میکشه رو موهاش کم کم خودشو بهش نزدیک میکنه...( همه این کار هارو داشت عملی با مینا انجام میداد...) لب هاشو به لبای مینا نزدیک میکرد...

اوه اوه...

تا بعد بای....


برچسب‌ها: love 4 ever
آخرین مطالب
   
 
متن دلخواه شما