تاریخ : دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠
نویسنده : hjkhy(masoume)
نظرات ()

سلام به بچه های گل دابل اسی...

خوب معطل نکنین برین ادامه برای خوندن ادامه ی داستان...

 


صبح که بیدار شدم دیدم هیونگ خوابه. از پایین یه صداهایی میومد. درو باز کردم دیدم کیو روی تراس وایستاده

من: سلام آقا کیو. صبح بخیر.

کیو: سلام صبح شمام بخیر! واقعا منظره جالبیه. وقتی صبح بیدار میشی و این منظره رو میبینی حس خوبی پیدا میکنی..

من: آره . ببخشید پایین چه خبره؟؟

کیو: محبوبه و زهرا پایینن. نمیدونم.

من: باشه. ممنون

رفتم پایین. دیدم محبوبه و زهرا دارن میز صبحانه رو آماده میکنن.

من: سلام بر کدبانو های عزیز...!!!

محبوبه و زهرا: سلام صبح بخیر...

من: چه خبرتونه؟؟ شوهراتون کجان؟؟؟

زهرا: من که بیدار شدم هیونو ندیدم. هرچی هم زنگ میزنم جواب نمیده حتما همین اطرافه. جایی رو بلد نیس که بره. یونگ سنگ هم رفته حموم..

من: پس این سروصدا ها صدای آواز آقا یونگ سنگه؟؟

محبوبه: فرزانه و ساناز خوابن دیگه،نه؟؟؟

من: آره ساناز که دیر خوابید، فرزانه هم فکر نکنم تا صبح خوابیده باشه. این بچه ها مگه میزارن؟؟!!

میز صبحانه رو آماده کردیم. رفتم بالا. اول از همه هیونگو بیدار کردم. رفتم در اتاق فرزانه شونو زدم.دیدم کسی جواب نمیده دوباره در زدم. همون لحظه ساناز از اتاقشون اومد بیرون..

من: سلام صبح بخیر! اینا هنوز خوابن؟؟؟

ساناز: سلام صبح شمام بخیر نمیدونم من تازه بیدار شدم...

ساناز رفت پایین. منم دوباره در زدم. دیدم صدای خواب آلود جونگ مین اومد...

جونگ مین: کیه؟ هیونگ تویی؟ میدونی اگه بیام بیرون ریزت میکنم دیگه...

منم از حرص دوباره در زدم ولی اینبار محکم تر. جونگ مین اومد بیرون...

جونگ مین: مگه من با تو نیستم برو گمشو مرتیکه ی ...!!!

من: ادامه بده میشنوم

جونگ مین: ببخشید فکر کردم هیونگه

من: میخوام ببینم اگه هیونگ بود چیکار میکردی؟؟؟

جونگ مین: هیچی والا شوخی کردم. حالا چیکار داشتی بیدارم کردی؟

من: فرزانه رو بیدار کن.بیاین صبحانه آماده اس امروز باید بریم یه جاهایی که تا حالا ندیدین. رامسر جاهای قشنگی داره...

جونگ مین رفت توی اتاق. داشتم میرفتم پایین که صدای بچه هارو شنیدم...

من: ای خدا نه!! هیونگ میکشمت. مگه مرض داری؟؟!! واقعا این پسرا آدم نمیشن...

رفتم توی اتاق. دیدم داره دخترشو ناز میکنه داشت میرفت سمت پسرا که از پشت موهاشو کشیدم...

من: کجا؟ کجا؟ همین یکیو بیدار کردی از سرت هم زیاده برو پایین ببینم... نکنه میخوای گرسنه بمونی، ها؟؟؟

هیونگ: آخ... آخ ... مورو ول کن... باشه با اونا کاری ندارم ول کن موهام ریخت...

من: زودباش برو پایین..

هیونگ: باشه... دارم میرم... همش غرغر میکنه... آدم نمیتونه دو دقیقه با بچه اش بازی کنه... یکم از ساناز یاد بگیر ببین چطور قربون صدقه ی شوهرش میره...

من: ببخشید گلم... غلط کردم... بدو برو پایین تا ایم موبایلو نکوبیدم تو سرت. تو هم مثل کیو بچه هارو نگه میداری؟؟؟ برو بیشتر از این کفریم نکن ... برووووووووووووووووو...

هیونگ: باشه بابا چرا داد میزنی ؟؟ رفتم بابا ... رفتم... اه

داشتم میرفتم پایین که فرزانه هم از اتاق اومد بیرون...

فرزانه: سلام بر دختر عموی گلم. صبح بخیر ببخشید اگه جونگ مین چیزی گفت تو که این پسرارو میشناسی؟؟

من: سلام نه ناراحت نشدم. اینا عادتشونه که همدیگه رو بکوبن. بریم پایین که الان صداشون در میاد...

رفتیم پایین همه اومده بودن به جز هیون. زهرا داشت از استرس میمرد.

فرزانه: بچه ها نوید و نیما کجان؟ نمیبینمشون...

ساناز: من که اومدم پایین داشتن میرفتن تو حیاط... شاید بیرون باشن..

فرزانه: زهرا جون قربون دستت دم دری صداشون کن بیان. گناه دارن گرسنه می مونناااا؟؟؟

زهرا: شما نگران هیون نیستین؟؟؟ خیلی وقته رفته بیرون...

من: زهرا جان هرجا باشه الان دیگه باید بیاد. حالا اون دوتارو صداکن بیان.

زهرا رفت صداشون کنه... سه تاشون که اومدن نشستن پشت میز. تازه داشتن صبحانه رو شروع میکردم که یکدفعه هیون با عجله اومد توی خونه....

آهای کجا؟؟؟ چرا داری پنجره رو میبندی؟؟؟ میخوای نظر نداده بری؟؟؟ حتی فکرشم نکن...

قسمت نظرات منتظره................................

ممنون از نظرت....

بای بای


برچسب‌ها: the bitterness of olive
آخرین مطالب
   
 
متن دلخواه شما