تاریخ : پنجشنبه ۱ تیر ۱۳٩۱
نویسنده : hjkhy(masoume)
نظرات ()

سلام....

همه برین واسهادامه داستان....

هم من وقتم کمه هم داستان زیاده....

بدووووووووووو


خونه/

صبح با صدای نانا از خواب بلند شدم...(این ناناهم همیشه خروس بی محله...) رفتم بغلش کردم تا ساکت بشه...ولی انگار نمیخواست ساکت بشه...با سروصدای نانا همه بیدار شدن....

معصومه: فکر نکنم تا اومدن فرزانه ساکت بشه...

هیونگ: پس من میرم بیمارستان تا فرزانه بتونه برگرده خونه..

هیون: آره فکر خوبیه...چون این بچه مغز سرمو خورده...بهتره بری آماده شی تا بری بیمارستان....

هیونگ رفت بالا تا آماده بشه...معصومه هم میز صبحانه رو آماده کرد..

هیون: هیونگ بیا صبحونتو بخور....

بیمارستان/

جونگ مین و فرزانه هنوز خواب بودن....هیونگ در زد ولی جوابی نشنید...درو باز کرد که بره توی اتاق...ولی هنوز درو کامل باز نکرده بود که با صحنه ی بدی مواجه شد....سریع از اتاق اومد بیرون.... به گوشی جونگ مین زنگ زد....

جونگ مین: بله....

هیونگ: سلام...صبح بخیر....من الان بیمارستانم....

-سلام...به سلامتی...خب من چیکار کنم؟؟ صبح به این زودی بیدارم کردی که چی بشه...؟؟واست شترمرغ قربونی کنم....!!!

- من اومدم تا فرزانه خانوم برن خونه...چون نانا خیلی گریه میکرد.....

-انقدر عرضع رو ندارین که یک بچه رو ساکت کنین...؟؟؟( روتو برم من...)

-خب بچه مامانشو میخواد...ما که مامانش نیستیم....

جونگ مین یه نگاهی به فرزانه انداخت و گفت

- تو الان کجایی؟؟؟

هیونگ: پشت در اتاقتون....

جونگ مین از جاش پرید و گفت

- چی؟؟ پشت در؟؟ تو اتاق که نیومدی...؟؟

هیونگ: راستشو بخوای تو نیومدم....چون دیدم وضعیت ناجوره...(بی ادب...)

جونگ مین: بی زحمت یه ساعت دیگه بیرون منتظر میمونی تا ما بیایم...

- من میتونم منتظر بمونم ولی دخترت نمیتونه...زودتر به خانومت بگو آماده بشه...(زبون در آوردی....!!!)

جونگ مینم فرزانه رو بیدار کرد...فرزانه هم آماده شد که برگرده خونه....

هیونگ: بیا اینم صبحانت...

جونگ مین: دیگه خوشبحالتون شد....غذا  های خوشمزه میخورین...

- خب واسه تو هم آوردم دیگه....

- داری زیاد حرف میزنی....

- باشه بابا... اصلا حرف نمیزنم...صبحونتو بخور.....

خونه/

فرزانه اومده بود....بچه ها تا فرزانه رو دیدن ریختن رو سرش....

فرزانه: شنیدم خیلی اذیت کردین...!!

سوجین: نه مامانی...کی همچین حرفی زد...؟؟!!

فرزانه: آره..شما همتون فرشته این...

الهام: آره فرشته ان....همون فرشته که جون آدمو میگیره....بهش میگن عزرائیل...

فرزانه: وا...الهام جون!! بچه های من عزرائیلن...؟؟؟

- نبودی ببینی چه بلایی سرمون آوردن...بعد تو به اینا میگی فرشته....

- خب بچه ان دیگه....شیطونی میکنن...

- اینا بچه ان که اون بلا رو سر نوید و نیمای بدبخت آوردن...تو که نبودی معصومه زحمت ادب کردنشونو کشید....

- چی؟؟ چیکار کرد؟؟

- از خودش بپرس....

معصومه: هیچی عزیزم...یه درس حسابی بهشون دادم....

فرزانه: نگو که دست روشون بلند کردی....؟؟؟

- دقیقا همونیه که میگی....

- معصوم....دلت اومد...؟؟؟

- تو هم از پسرت بپرس دلش اومد بزن وسط پای نیما....

- چی؟؟ سوجین چیکار کردی؟؟؟

سوجین: خب جونگ سو هم زد تو شکم نوید....

فرزانه: سوجین...!! چرا اینکارو کردی...؟؟ از نیما معذرت خواهی کردی...؟؟

معصومه: من از طرف هر دوتاشون از نووید و نیما معذرت خواستم....حالا برو به دخترت برس که مغز هممونو خورد...

فرزانه: کجاس دخترم...؟؟؟

معصومه: توی اتاق هیون شون...دیشب زهرا زحمتشو کشید....

فرزانه اومد توی اتاق...

فرزانه: دختر مامان چطوره؟؟ قربونت برم من....

من: بالاخره اومدی...اوف....مردم...کجایی تو دختر....؟؟ بیا اینم از نانا جون...

نانارو دادم به فرزانه و با هم از اتاق اومدیم بیرون....

کیو: سلام....

فرزانه: سلام...

- حال پسرم چطوره؟؟

- خوبه...دکترا گفتن حالش بهتره....

- بابت دیشب ممنون...

- خواهش میکنم...ساناز کجاس؟؟

- تو اتاق...

فرزانه رفت بالا تا به ساناز یه سری بزنه....درو باز کرد و رفت توی اتاق....

فرزانه: سلام عزیزم...صبحت بخیر...من نبودم نباید حواست به بچم باشه...؟؟؟

ساناز:سلام...ببخسید عزیزم...تو فکر کیوهیون بودم اصلا حواسم به بقیه نبود....

فرزانه: حالا چرا تنها؟؟؟ بیا بریم پیش بقیه...امروز باید جشن بگیریم....

دوتاشون اومدن پایین...

فرزانه بلند شین ببینم...این دیگه چه وضعشه.. حالا که حال کیوهیون خوب شده باید جشن بگیریم...

محبوبه: آره راست میگه....باید یه کاری بکنیم که حال و  هوای همه عوض بشه...

من: پس معطل چی هستین؟؟ ساناز جون تو بشین ما همه چیو درست میکنیم...

فرزانه: میخواین چیکار کنین؟؟؟(خودش ایده میده بعد میگه چیکار کنین...؟؟)

معصومه: خب جشن بگیریم دیگه....زودباش خودتو آماده کن...امشب میریم بیمارستان....با هم جشن میگیریم

من: وای خدا...این همه آدم بریم بیمارستان...؟؟؟

فرزانه: آره خیلی خوبه...مطمئنم به هممون خوش میگذره....

الهام: از کجا شروع کنیم...

راوی هیونگ/

بیمارستان/

منو جونگ مین تو اتاق بودیم...داشتیم با هم حرف میزدیم...

من: بالاخره باهم راه اومدین؟؟؟

جونگ مین: چی میگی؟؟ باکی؟؟

-تو و فرزانه رو میگم....بالاخره باهم آشتی کردین...؟؟؟

- تو از کجا میدونی؟؟؟

- اونقدرام احمق نیستم....

- منظورت چیه؟؟

- منظورم امروز صبح بود...وقتی اومدم بیمارستان اومدم سمت اتاقتون..در زدم...ولی کسی جواب نداد...آروم درو باز کردم...ولی دیدم خانومت اون وضعیه دیگه نیومدم تو اتاق....

-نه تورو خدا میومدی پیشمون میخوابیدی.....

- حداقل انقدر ادبو داشتم نیام تو....جای تشکرشه....

-خب آقای با ادب...چه خبر از خونه....؟؟!!

- هیچی...فقط دیشب بچه هات داشتن خونه رو روی سرشون خراب میکردن....نبودی ببینی چیکار میکردن...

در حال حرف زدن بودیم که دکتر کیوهیون اومد تو اتاق

دکتر: سلام....خسته نباشین....بی زحمت یه نفرتون بیاد باید یه صحبتی باهاتون بکنم....

جونگ مین: بله...الان میام...

روبه من کرد و گفت: همینجا باش الان برمیگردم....

جونگ مین رفت توی مطب دکتر...دکتر شروع کرد...

دکتر: همون طور که قبلا گفتم( بدبخت جونگ مینو از هیون تشخیص نمیده...نیشخند) این یچه حالش خیلی خوب نیست و ...................!!!

جونگ مین از مطب دکتر اومد بیرون و اومد سمت اتاق...درو که باز کرد پریدم جلوش....

من: چی شد؟؟ چی گفت؟؟؟

جونگ مین: کیوهیون تموم کرد.........!!!

خب من بهتون پیشنهاد میکنم بعد از داستان آهنگ if از ته یون گرلز جنریشن رو گوش بدین...همراه با داستان گریه کنین....گریهگریهگریهگریهگریهگریه

من میرم که دستتون به من نرسه....

بابایییییییییییییییییییییبای بایبای بای


برچسب‌ها: the bitterness of olive
آخرین مطالب
   
 
متن دلخواه شما