تاریخ : جمعه ۱٧ شهریور ۱۳٩۱
نویسنده : hjkhy(masoume)
نظرات ()

سلام بچه ها....

چطورین؟؟ فکر کنم زود اومدم داستانمو بذارم چون فکر نکنم کسی قسمت ها قبلو خونده باشه....ولی میذارمش که اگه اومدن بخوننش....چون من معلوم نیست کی بیام....

با پارت 31 اومدم....اون داستانم میذارم البته زمانشو نمیدونم هر وقت خدا خواست....


جونگ مین داشت با خودش کل کل میکرد که جواب چی میشه...پیش خودش میگفت:

جونگی: اون چیه که میخونه...موهاش بلنده...گوشم داره....آهان فهمیدم

همه نظرشون روی جونگ مین بود که گفت : گیوری....!!!

همه ساکت شدن....

کیو: قربون داداشم گلم....مثل خودم باهوشه....

جونگ مین که نیشش تا بنا گوش باز بود با این حرف کیو برگشت تا خودشو واسه جمعیت لوس کنه که چشمش میفته به فرزانه...اوه اوه...انگار میخواست از چشاش خون فوران بزنه....

جونگی: خو چیه؟؟ سوال پرسید منم جواب دادم....کیوجونگ!! مگه جواب سوالت همین نبود؟؟

کیو: آره همین بود....

ساناز: این همه موضوع خوب...تو اینو از کجا گیر آوردی؟؟

کیو: خوب مگه چیه؟؟

فرزانه: هیچی...فقط یه مشکل وجود داره که چرا گیوری؟؟؟!!!

کیو: گفتمم هممون دوسش دارم...راحت ترین موضوع بود....

هیون: بس کنین بابا...اتفاقی که نیفتاده...چرا انقدر سخت میگیرین؟؟؟

من جرات اینو نداشتم که اظهار نظر کنم....سعی کردم حرفی نزنم ولی دیدم دارم منفجر میشم....گفتم

من(هیونگ): حالا جونگ مین یه غلطی کرد...شما بیخیال شین دیگه....

جونگ مین میخواست موهامو بگیره ولی هیون اجازه نداد...اگه دستش بهم میرسید استخونام هم باقی نمیموند....

اون شب هم با کلی خنده و شادی گذشت....فردای اون روز توی خونه موندیم و یکمی با هم تو حیاط بازی کردیم....بچه ها هم از برگشتن کیوهیون خوشحال بودن...بعد از ظهرش تصمیم گرفتیم بریم دریا...دریای قشنگی بود...یکی از همسایه هامون یه قایق داشت...قرار شد که بریم یه دوری بزنیم....بچه هارو گذاشتیم پیش نوید و نیما...خودمون هم رفتیم سمت قایق...

معصومه: خب...من و محبوبه میمونیم...شما برین...

فرزانه: خب بیاین دیگه....بدون شما خوش نمیگذره....

معصومه: نه عزیزم....هممون تو قایق جا نمیشیم...من و محبوبه میمونیم...

من: چی شد؟؟ مشکلی پیش اومد؟؟

معصومه: نه خب دیگه شما برین...دیر میشه ها...

محبوبه: آره...منم با حرف معصومه موافقم...با هم میمونیم....

فرزانه: باشه...مواظب خودتون باشین...

معصومه: اینو من باید به شما بگم....شیطونی نکنیا...

- نترس شوهرتو نمیندازیم تو آب...

- چی نمیندازی؟؟ داری بهم خیانت میکنی؟؟

من: دستت درد نکنه...

معصومه: خواهش میکنم...قابلتو نداشت....

من: روتو برم من....جونگ مین ولم کن میخوام خودمو بندازم تو آب....

جونگ مین: شیرین شدی؟؟ برو کی جلوتو گرفت...بیا اصلا خودمون میندازیمت ...هیون بیا کمک...

هیون: ولش کن بابا.....بیاین بریم...الان این مرده منصرف میشه ها...!!!

معصومه: آره برین دیگه....این بچه ها ببیننتون بهونه میگیرن...برین...

من: نمیخوای سفارش کنی مواظبم باشن...جونگ مین الان به خونم تشنه است...

معصومه: الهام هست دیگه...برین....مواظب خودتون باشین...

بالاخره سوار قایق شدیم...کلا هرکی گیر ما میوفته سبیل داره....این یارو هم سبیل داره...وای جونگ مین رفته جلوی قایق نشسته...من با این که کنار هیون نشستمو دستامو دورش حلقه کردم دارم از ترس میمیرم....ولی اون جونگ مین اصلا عین خیالشم نیست....همه دارن جیغ میکشن مخصوصا فرزانه....این و جونگ مین تو آب هم بیفتن از رو نمیرن...چقدر تند میره...قلبم اومد تو دهنم...قایقو میبره زیر آب و میاره بالا....چه آدمیه...اون دوتا یه چیز میدونستن نیومدن...ایرانیام عجب کارایی میکنن...یعنی میشه سالم برسم خونه....(حواست هست از اول تا آخر غر زدی؟؟!!)

جونگ مین: آقا سیبیلو...آرومتر برو...قلب حلزونمون اومد تو حلقش....

همه زدن زیر خنده....از همه بیشتر کیو خوشحاله...خوشحالی اونو که میبینم تمام غصه هام پرپر میشه....خیلی صبوره....من اگه همچین بلایی سرم میومد دوروزه کم میاوردم....آخیش...بالاخره این قایق بازی هم تموم شد....شب رو همه دور هم نشسته بودیم....فرزانه معصومه رو نشوند کنار خودش....

فرزانه: چند وقت پیش که رفته بودیم نمک آبرود نیما گفت که نوید میخواد ایران بمونه...

معصومه: چی؟؟؟؟؟؟ چرا؟؟؟؟؟

- گفت میخواد ایران بمونه....دلیلشو نمیدونم...حتما باهاش حرف بزن

- الان همه چیو درسیت میکنم....(چه از خود راضی...!!)

معصومه بلند شد و رفت سمت اتاقی که بچه ها بودن....نوید و نیما هم اونجا بودن....

معصومه: آقا نوید ... یه لحظه میاین بیرون...یه کاری باهاتون دارم...

نوید: بچه ها همین جا باشین الان میام....شلوغ نکنین...جر هم نزنین....

بچه ها: باشه....زود برگرد

دوتاشون یه گوشه دور از جمع نشستن.....

معصومه: چرا به خودم نگفتی؟؟؟

نوید: چیو؟؟

- همین که نمیخوای با ما باشی!!!!

- آهان...اونو میگی....

- آره...انقدر بهت سخت میگذره که نممیخوای پیشمون بمونی.....

- نه....اصلا اینطور نیست....منم دلیل خودمو دارم....

- میتونم بپرسم چیه؟؟

- راستش چطوری بگم....میخوام یه مدتی ایران بمونم....شاید دوباره برگشتک ولی بازم قول نمیدم....خیلی خسته ام....

- از کدوممون خسته ای؟؟؟

- هیچکدوم.....چرا امروز اینطوری حرف میزنی؟؟؟

- تو چرا یه دفعه اینطوری شدی....؟؟؟

- بخدا چیزی نیست....میخوام یه چند ماهی رو پیش خونوادم باشم....

- خب این چند روزی که اینجاییم برو یه سری بهشون بزن و برگرد....

- اینطوری که نمیشه...میخوام بمونم پیششون....

- برای همیشه؟؟

- شاید....!!!

معصومه بلند شد و گفت: جواب قطعی رو بهم بگو....میتونی بری

اومد پیشمون نشست....خیلی به هم عادت کرده بودیم...واسمون سخت بود که بخوایم از هم جدا بشیم...بعد از شام همه خسته و کوفته رفتن که بخوابن....بچه ها خیلی خسته بودن واسه همین زود خوابیدن...فکر کنم جونگ مین از ذوق بال در بیاره....چون محاله که بچه ها این موقع بخوابن....

اینم از این قسمت....کم بود میدونم ولی خب دیگه....شرمنده....

پای پای


برچسب‌ها: the bitterness of olive
آخرین مطالب
   
 
متن دلخواه شما