تاریخ : شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۱
نویسنده : hjkhy(masoume)
نظرات ()

سلام بچه ها....!!!

نزدیکای سال نوئه....منم پیشاپیش عیدو تبریک میگم....!!! بعد از عید هم کم میام نت..!!! باید کمتر بیام...ممکنه تا بعد از کنکور این وبم آپدیت نشه...!!! این پارتشو میذارم چون جای خوبی تموم میشه و منتظرتون نمیذارم..!!!! نه که خیلی میخونین واسه اینه میگم..!!!خنثیخنثی

ادامههههههههههه


صبح که بیدار شدم متوجه شدم که وسط حال خوابیدم ...تموم خونه هم بهم ریختهه بود...انگار بمب انداخته بودن...به خودم که اومدم فهمیدم کیا بودن ایینجا...!!! بلند شدم و شروع کردم به تمیز کردن خونه....ساناز و کیوهیون خواب بودن...خونه بعد از تمیز شدن شده بود مثل یه دسته گل...!!! صبحونه رو هم آماده کردم...چقدر انجام دادن کارای خونه سخته....!!! روی کاناپه دراز کشیدم....چشمامو بستم....هنوز 2 دقیقه نشد که صدای ساناز رو شنیدم

- کیوجـــــــــــــــــــــــــــــــونگ...!!!!

من: چیه؟؟ تعجب کردی؟؟

- خودت تنهایی تمیزش کردی

- علیک سلام

- ای وای ببخشید...سلام صبح بخیر...حالا تعریف کن ببینم

- هیچ زنگ زدم پسر همسایه اومد اینجارو تمیز کرد و رفت

- مسخره...!!!

-مسخره چیه؟؟!!!

-وایییی...واقعا کار خودته؟؟ مگه از این کارام بلدی؟؟!!( وا..!! ساناز این چه حرفی بود؟؟ اگه منو فرزانه میگفتیم یه چیزی...!!)

- قابلتو نداره....بریم صبحونه آماده است

ساناز: صبحونه؟؟؟؟؟!!!!!!!!

- نمیخواد چیزی بگی....از چشای روی کف دستت فهمیدم داری از تعجب میمیری...!!

- نههههههه...من خوابم...(اه...یه بار بدبخت اومد یه کاری بکنه تو هم هی بزن تو ذوقش...!!!)

کیوهیون: مامانیییییییییییی...!!!

ساناز: جونم...سلا پسر مامان...چطوری؟؟

کیوهیون: پس چشمات کجاس؟؟

ساناز: چشمام؟؟!!! خوب سرجاشونه

- پس بابایی گفت تو دستته....!!

- شوخی کرد عزیزم...بیا ببین بابات چه کرده.....واست صبحونه آماده کرده باورت میشه؟؟!!

کیوهیون: پس عموها کجان؟؟

من(کیوجونگ): دیشب رفتن دیگه..!!

- چرا نموندن؟؟؟

من: نه تورو خدا...

- من میخوام برم پیش یونگ هیون

- اول صبحونتو بخور بعد

دستشو آورد جلو و گفت: قول بده بابایی

من: باشه

و انگشتشو تو انگشتم قلاب کرد...صبحونمونو که خوردیم کیوهیون سریع آماده شد..اومد توی اتاق

- من آماده ام...پس چرا آماده نشدی؟؟

من: الان آماده میشم

آماده شدم و واسه جونگمین زنگ زدم...

من: سلام جونگ مین

جونگی: سلام...خوبی؟

- آره خوبم..خونه این؟؟

- آره چطور مگه؟؟

- میخواستم کیوهیونو بیارم اونجا..میخواد با یونگ هیون بازی کنه

- بیارش خونه هیونگ، دارم بچه هارو میبرم اونجا

- اونجا چه خبره؟؟

- چه میدونم..!!! فرزانه میخواد بره اونجا..بچه هارو هم میبره...نگران نباش نیما هم باهاشون میره

- باشه

در اتاقو که باز کردم سانازو آماده دیدم...

من: کجا؟؟!!

- میرم خونه هیونگشون

- اونجا چه خبره؟؟؟

- چطور؟؟

- الان که واسه جونگ مین زنگ زدم گفت که فرزانه هم داره میره اونجا...باز چه نقشه ای میخواین واسمون بکشین؟؟ فقط هرچی هست گربه و ملخ نباشه

- من خودم هنوز خبر ندارم

- منم میدونم این نقشه هارو کیا میکشن(ابروابرو() تو هم سریع قبول میکنی...مشکل که نداری

- نه...کار خوبی میکنم...من دیگه میرم دیرم میشه

- کیوهیونم ببر...

- کجا ببرم؟؟ مگه قرار نبود ببریش پیش یونگ هیون؟؟؟

- آره...ولی جونگ مین و فرزانه دارن میرن خونه هیونگ...جونگ مینم بچه هارو میذاره اونجا

- وای خدا به معصومه صبر بده...7 تا بچه یه جا...چی بشه...خب تو هم بیا با هم بریم

- باشه بریم

رفتیم خونه هیونگ...نه مثل اینکه واقعا یه نقشه ای دارن...همه خانوما جمعن...آقایون اجازه ورود ندارن...بچه ها هم رفتن تو یه اتاق دارن با نیما بازی میکنن

من: اینا باز چه نقشه ای دارن؟؟

جونگی: من چه میدونم...

بعد یه نگاه غضبناک به هیونگ انداخت

هیونگ: چیه؟؟

جونگی: واقعا نمیدونی؟؟

-نه والا...

-کی این برنامه رو ریخت؟؟

- به منچه...!!!!

- خانومت زنگ زد به فرزانه و بقیه خانوما....که بیان خونه شما...یعنی تو نمیدونی چه خبره؟؟

- نه..از کجا باید بدونم؟؟

من: نکنه جاسوسشون شدی...ها؟؟؟!!!!

یونگی: بیاین بگردیمش...شاید میکروفونی چیزی بهش وصل کردن

جونگی: هیونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگ.....میکشمـــــــــــــــــــــــــــت!!!!

حمله بردیم به سمت هیونگ

هیونگ: چیکار میکنی؟؟ بخدا من چیزی ندارم

هیون: ولش کنین بچه ها... هیونگ اگه جاسوس بود تا حالا خودشو لو میداد

با این حرف هیون ولش کردیم...یه نیم ساعتی بیرون منتظر موندیم...درخونه باز شد...!!! همه درحالی که میخندیدن از خونه اومدن بیرون...وای خدا....چه بلایی قراره سرمون بیاددددمنو جونگ مین به هم نگاه کردیم...سرمونو تکون دادیم...!!!

فرزانه: شما چرا اینجایین؟؟

جونگی: میخواستی کجا باشیم...!!!

- فکر کردم میری خونه....بهتر که نرفتی...من برم بچه هارو بیارم که بریم

من: خسته نباشین

ساناز با همون خنده ای که از وقتی اومده بود رو لبش بود جواب داد

- ممنونم...شما اینجا خسته نشدین؟

- نه....منتظر بودم با هم بریم

- ممنونم عزیزم

جونگ مین با تعجب برگشت به طرفمون....خودمم داشتم شاخ درمیاوردم

مهدیس: خوب خانوما بهتره بریم...درست نیست آقایون اینجا بایستن....همینقدرم وایستادن لطف کردن

محبوبه: آره...بریم عزیزم؟؟

یونگی: باا منی؟؟

- آره بیا بریم....بمیرم برات...خیلی خسته شدی؟؟

یونگی: نه بیا بریم...خداحافظ پسرا

محبوبه رفت و دست یونگ سنگو گرفت و رفتن واقعا مونده بودم...یعنی چیکار میخوان بکنن؟؟ وای خدا قلبم...دارم میمیرم

مهدیس: خداحافظ بچه ها

اون دوتا هم رفتن...فرزانه هم با بچه ها اومد و رفت سمن جونگ مین

فرزانه: بریم؟؟!!

جونگی: بریم...

فرزانه: خداحافظ دخترا

معصومه: خداحافظ ...هیونگ!!!! نمیای تو؟؟ غذا آماده است

هیونگ: الان میام

من: ساناز...ما نمیریم

ساناز: نه ما اینجا هستیم عزیزم

هیونگ: بیا کیوجونگ...!!

رفتیم تو خونه...

من: تو فهمیدی اینجا چه خبره؟؟

هیونگ: منکه کاملا گیج شدم

معصومه و ساناز و الهام : آقایون لطفا تشریف بیارین

منو هیونگ با تعجب نگاه میکردیم..

هیونگ: بلند شو ضایع بازی درنیار

دوتامون رفتیم تو آشپزخونه...واو....عجب غذایی....عقل و هوش از سر آدم میپرید و قتی به غذاها نگاه میکرد

من: خودتون درست کردین؟؟

ساناز: آره عزیزم...بخور نوش جونت

هیونگ: پس چرا تا حالا از اینکارا نکردین؟؟

معصومه: اگه قرار بود همه روز درستشون کنیم دیگه الان جذابیت نداشت

الهام: از غذاتون لذت ببرین

هیونگ: مگه شما نمیخورین؟؟

الهام: ما بعدا میخوریم....شما راحت باشین

سه تاشون رفتن تو حال نشستن...

من: هیونگ!!! تو به چیزی مشکوک نیستی؟؟

هیونگ: بگیر بخور اقدر غر نزن...یک بار باهامون خوب بودن تو شک کن و بگو فلانه و فلان

من: بخور بخور یه وقت نیان ندزدن...موگو موگو...!!

هیونگ: بخور...دیگه از این موقعیتها گیرت نمیاد

من شروع کردم به خوردن..بعد از خوردن غذامون ساناز اومد و گفت : دیگه بریم خونه!!!

برگشتیم خونه...یه هفته به همین منوال گذشت....پسرا همه روز به هم زنگ میزدن و گزارش میدادن و گزارش میگرفتن....خانوما این هفته خیلی مهربون شدن

فردا قراره همه بریم خونه هیونگ....مثل اینکه خانوما جلسه دارن...دوباره مارو گذاشتن تو حیاط و خودشون رفتن تو خونه...بعد از 1-2 ساعت اجازه دادن بیایم داخل خونه....ولی

یه چیزی دیدیم که خودمونم خشکمون زد....!!!!!!

Happy Birthday SS501

امروز 8 ژوئن بود...تولد گروهمون....ولی هیچکدوم به فکرمون نرسیده بود....خانوما این یه هفته واسمون جشن گرفتن ولی ما فکر میکردیم که قراره واسمون تله بذارن...ولی همه چیز برخلاف افکار بچگانه ما بود...تا میتونستیم اون روزو گفتیم و خندیدیم...!!

***********************

قشنگ بود؟؟!!!

من آخرشو خیلی دوست دارم...!!! هرکی خوند داستانمو این تیکشو که رسید گفت " آخیییییییییی"

تا بعد از کنکور بایییییییییییییییییییی

واسم خیلی دعا کنین بچه ها...!!!!من به دعاهای تک تکتون نیاز دارم...!!!


برچسب‌ها: the bitterness of olive
آخرین مطالب
   
 
متن دلخواه شما