تاریخ : پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۳
نویسنده : hjkhy(masoume)
نظرات ()

سلامی دوباره

خب اینم از پارت دوم این داستان کوتاه که ترجمش کردم

نظر یادتون نره

ادامه پلیز


Ch2 : Who?

تو بیمارستان

مینا آروم چشماشو باز کرد. خونواده اشو دکتر رو که بهش نگاه میکردنو دید.

از خونواده اش پرسید " مامان! من چرا اینجام؟ چی شده؟"

مادرش ازش پرسید " عزیزم یادت میاد چه اتفاقی افتاد؟"

مینا جواب داد" نه "

"یادت میاد کی باهات بود؟ "

" نه "

مینا سعی کرد که بشینه اما احساس بی حس بدن کرد

" چرا من چیزی حس نمیکنم؟ " مینا ناراحت بود

" بخاطر تصادفی که همراه دی او داشتی ، یک هفته اینجا خوابیده بودی " مادرش مستقیمما به این موضوع اشاره کرد

" منظورت چیه؟ ها؟ دی او؟ دی او کیه؟ " مینا به مادرش خیره شد. اما چشمای مادرش پر از اشک شد. اون نمیتونست باور کنه که چه بلایی سر دخترش اومده

" دخترتون به خاطر ضربه روحی شدید و استرسی که قبل از تصادف داشته ، دچار فراموشی شده. این برای فراموش کردن افرادی که اون همیشه بهشون فکر میکرده عادیه" دکتر وضعیت مینارو برای والدینش توضیح داد. دکتر ادامه داد

" بهبودی دخترتون ماه ها زمان میبره یا اینکه ممکنه همه چیزو فراموش کنه و دیگه چیزیرو به یاد نیاره" و اتاقو ترک کرد.

مادر منا تقریبا مینارو بین بازو هاش گرفته بود. همشون به خاطر این فاجعه وحشت کرده بودن.

" چرا شما اینطوری میکنین؟ خوشحال نیستین که زنده ام؟ راستی دی او کیه ؟ ها ؟" مینا همچنان تو شوک بود.

" دوست پسرت تو تصادف مرد. اون بیمارستان هم نرسید. دی او دوست پسرت بود" خواهر بزرگش جوابشو داد.

مینا با شنیدن یه اسم ناآشنا نگران شد " کدوم دوست پسر؟ دی او؟ نمیشناسمش! "

" عزیزم تو باید استراحت کنی.اول از همه تو به استراحت نیاز داری " پدرش آروم شونه هاشو به عقب کشید و کمکش کرد تا دراز بکشه. مادر و خواهرش روی کاناپه مستطیل شکل نشستن. نگران و مضطرب بودن.

چند روز بعد

مینا خیلی سریع بهبودیشو بدست آورده بود. به خاطر اتاق خسته کننده اش تصمیم گرفت که توی حیاط بیمارستان یه دوری بزنه. وقتی به حیاط رفت مردم بهش نگاه میکردن ولی اون همشونو نادیده گرفت. تقریبا 30 دقیقه ای رو توی حیاط گذرونده بود و دوتا بیمار دیگه چیزی رو درباره اون زمزمه میکردن

" اوه اون همون دختر اتاق 143 است "

" واقعا اونه؟ خیلی خوشگله "

" میگن که این دختر دنبال پول خونواده دوست پسرش بود "

" واقعا؟"

" دوست پسرشم تو تصادف مرد. میگن داشتن به خاطر اینکه دختره ازش پول خواست دعوا میکردن "

" اوه اون یه عوضیه. هرچیزی که الان هست حقشه "

مینا پچ پچ های اونارو شنید و به طرفشون رفت

" هی ! وقتی دارین در مورد کسی حرف میزنین مطمئن باشین که اون حرفاتونو نمیشنوه، اوکی؟ و اینکه من نمیدونم درباره چی حرف میززنین! "

اون دو نفر ساکت موندن و مینا ازشون دور شد و حیاط رو ترک کرد

" لعنتی ! کلا روانیه "

" آره واقعا "

مینا بازم حرفاشونو شنید ولی نادیدشون گرفت.

وقتی داشت از راهروی نزدیک اتاقش رد میشد ، یک خانوم پیر پولدار و شیک پوش که سن دار بنظر میومد اسمشو صدا زد

" مینا! تو بچه ی عوضی ای هستی . تو یه آشغالی " خانوم پیر سرش داد کشید.

با این کار اون خانم مینا شروع کرد به گریه کردن. مینا به خاطر یه خانوم پیر که نمیدونست کیه ، گریه میکرد. اما پرستارا سعی کردن که اون خانوم رو ساکت کنن.

" توی آشغال. میدونستم که تو برای پسرم زنه خوبی نیستی!! شما دنبال پولین. همه شما سرمو واسه پول میخواین تا به خونواده ی فقیرتون کمک کنین. بعد از اینکه همه چیو گرفتین ، دی اوی منو کشتین. پسرمو کشتین " زن فریاد میکشید.

" چی دارین میگین؟ دی او ؟ چندبار باید بهتون بگم که من نمیشناسمش. حالا این مردِ مرده کی هست ؟ "

اون زن یا همون مادر دی او عصبانی شد و دوباره به مینا ضربه زد. پرستارا تمام تلاششونو میکردن تا اون خانوم رو نگه دارن. بعد از چند ثانیه خونواده مینا اونارو دیدن. اونا هردوتاشونو نگه داشتن. بعدش اون خانوم گفت

" شما همتون گدایین. شما پسرمو ازم دزدیدین " و بعد اونجارو ترک کرد

مادر مینا گفت " فکر میکنم ما باید از اینجا بریم و یه زندگی جدیدو شروع کنیم "

****

سال نوتون دوباره مبارک

ایشاله که همیشه خنده رو لباتون باشه

دوستتون دارم

تا سال بعد خدانگهدارتون


برچسب‌ها: deja vu
آخرین مطالب
   
 
متن دلخواه شما