the bitterness of olive Part 37

راوی داستان/ یونگ سنگ/

بعد از 1-2 ساعت که رفتیم توی خونه چشمامون داشت از حدقه میزد بیرون...یعنی چیزی که میدیدیم با چیزی که فکرشو میکردیم زمین تا آسمون فرق داشت...=اون شبو با هم جشن گرفتیم دور هم نشسته بودیم که نیما اومد

نیما: یه لحظه سکوت....

همه ساکت شدن

نیما: همین الان نوید زنگ زد واسم.....

معصومه: واقعا!!! چی گفت؟؟!! ای نامرد چرا واسه خودم زنگ نزد؟؟!!! بعدا به حسابش میرسم

هیونگ: چیکار داری به پسر مردم؟؟ چرا باید به تو زنگ بزنه؟؟!!

معصومه: خیر سرم چندسال با هم زندگی کردیم...

نیما: میذارین حرفمو بزنم

همه: بگو

نیما: نوید الان منتظر وبکمه مائه....میخواد یه چیزی بهتون بگه

هیون: پس منتظر چی هستین؟؟!! هیونگ بلند شو نوت بوکت رو بیار

هیونگ: یه لحظه صبر کنین الان برمیگردم

سریع وصل شدیم

نوید: سلام...همتون هستین؟؟!!

هیون: سلام..آره هستیم...جات خیلی خالیه

معصومه هممونو کنار زد و اومد جلو

معصومه: حرف نزن...!!!! نباید یه زنگ بزن بهمون..؟؟!! ما که هیچی نباید حال این بچه هارو بپرسی؟؟!!

نوید: سلام...دلم برای همتون تنگ شد...من الان پیش خونواده ام هستم...یه مشکلی پیش اومد که نتونستم

معصومه: مشکل؟؟!! اتفاقی افتاد؟؟!!

نوید: نه...حال مادربزرگم یکمی بد بود....واسه همین نتونستم زنگ بزنم....الانم تازه از اونجا برگشتم...

فرزانه: معصوم بیا کنار بذار ببینیم چی میگه...!!!

نوید: راسی سالگرد گروه مبارک...امشب واسه همین دور همین؟؟!!

جونگ مین: آره دیگه..اینم سواله میپرسی؟؟

نوید: جونگ مین!!! تو همچنان به این حرفا ادامه بده...!!

حونگ مین: چشم نوید جان

نوید: بچه ها چیکار میکنن؟؟!! نیما...!! با جونگ سو چیکار میکنی؟؟!!

نیما: هستیم....هنوز شیطونیاشو داره

نوید: ببخشید...گوشیم زنگ میخوره

بلند شد و رفت یه گوشه...وقتی برگشت گفت

- مثل اینکه حال مادربزرگم بد شده...من دیگه باید برم

هیونگ: برو...خبری شد حتما به ما هم خبر بده

نوید: حتما...

بعد دستشو برامون تکون داد و آفلاین شد....ما هم بعد از رفتن نوید برگشتیم خونه هامون.

یک هفته بعد/

صبح دیر از خواب بیدار شدم...هرچی هم دنبال محبوبه گشتم پیداش نکردم...صبحونه رو روی میز با یه یادداشت دیدم..." من همراه معصوم رفتم سنوگرافی صبحونتو که خوردی میزو تمیز کن..."

من: چرا منو بیدار نکرد که با هم بریم؟؟ این دیگه چه مدلشه...!!! هم زن دارن ما هم زن داریم

صبحونمو خوردم و درحال تمیز کردن میز بودم که محبوبه اومد

من: سلام...اومدی؟؟

محبوبه: بیداری؟؟ سلام

- چرا بیدارم نکردی که با هم بریم؟؟

- دیشب با معصومه هماهنگ کرده بودم...اونم واسم نوبت گرفته بود...میانهه

- باشه...حالا بیا تعریف کن ببینم چی شد

- هیچی...بچه زنده اس...یا بهتره بگم بچه ها....!!!

داشتم شاخ درمیاوردم

من: چی؟؟ منظورت چیه که گفتی بچه ها؟؟!!

محبوبه: آره درست فهمیدی...دوقلوئن

- چیییییییی؟؟

- دوتا بچه ان...دوقلوئن

- وای خدااا.....دخترن یا پسر...؟؟!!!

- اونو هفته بعد میفهمیم

- از همین الان بگما هفته بعد با هم میریم...به کسی قول ندی...!!!

- چشم...به شرطی که صبح زودتر بیدار شی...

- حتما...دربست درخدمتیم

هیونگ و جونگ مین همیشه سرشون با بچه هاشون گرمه...کیو هم با این وضعیتی که پیش اومد هفته ای دوبار کیوهیونو میبره واسه چک آپ ...هیون هم هرچند وقت زنگ میزنه به کیو که اگه کمکی خواست بهش بگه(من موندم تو مهربونی و آقایی داداش گلم...!!!)

یک هفته گذشت و رسید به روزی که من خیلی منتظرش بودم....صبح زودتر از محبوبه بیدار شدم....انقدر توی اتاق قدم زدم که محبوبه هم بیدار شد

من: سلام...صبح بخیر...بلند شو بریم

محبوبه: سلام...کجا؟؟!!

- امروز نوبت دکتر داری خانوم...حواست کجاست؟؟!!

-من نوبت دکتر دارم تو چرا اینجوری میکنی؟؟ من از دست تو چیکار کنم ها!!!!

- اوهوی...مگه من چمه؟؟!!!

- بگو چیت نیست...!!! منه خرو بگو زن کی شدم...!!!

- خیلی هم دلت بخواد...

- دست خودم نیست این دل لامصبه که نمیخواد...چیکارش کنم بگیرم بندازمش دور...!!!

- نه بابا ... شوخی کردم...بلند شو بریم دیر شد

بعد ا ز خوردن صبحونه آماده شدیم...تو بیمارستان چند دقیقه ای رو منتظر موندیم که نوبتمون بشه...!!!! وارد اتاق دکتر شدیم

دکتر: سلام آقای هو....تبریک میگم

من: سلام آقای دکتر...ممنونم

دکتر: فقط دعا کنین امروز بشه جنسیت رو تعیین کرد وگرنه باید بذاریمش واسه دو سه هفته دیگه...شایدم یه ماه دیگه

من: یعنی چی؟؟

- چیزی نیست...من باید یه سفر خارج از کشور برم واسه همین نیستم

دکتر سعی داشت از روی عکسای روی مانیتور جلوش چیزاییی رو بفهمه...بعد از چند دقیقه گفت

- قلبشون مثل باتری کار میکنه....و نی نی تون هم دوتا دختر و پسر کوچولوئن...!!! تبریک میگم

من یه نگاه به محبوبه انداختم و گفتم

- یه دختر یه پسر...وای خدا جووووووون ممنونم....عاشقتــــــــــــــــــــــم!!!

محبوبه: این چه طرز حرف زدن با بزرگترته

من: منو خدا با هم این حرفارو نداریم....خدا جوووووووووون

محبوبه: آقای دکتر تا یه ماهی که نیستین چه برنامه ای دارین؟؟

دکتر: برنامه خاصی نیست...همون کارای که تا حالا کردین...صبر...!!! هیچ دارویی رو مصرف نکنین البته به جز اون چندتایی که اجازشو دارین...

محبوبه: فقط همین؟؟

دکتر: فکر نمیکنم چیز دیگه ای مونده باشه...اگه سوالی داشتین تماس بگیرین

تو راه برگشت بودیم

من: حالا که جنسیت معلوم شد میخوای اسم بچه هارو چی بذاری؟؟

هنوز جوابی نگرفتم...برگشتم و به محبوبه نگاه کردم....داشت عمیق به یه چیزی فکر میکرد

من: به چی فکر میکنی؟؟؟

محبوبه: ها؟؟!!! چی؟؟!!!

من:میگم داشتی به چی فکر میکردی ها!!!

محبوبه: هیچی...مهم نیست..!!!

اینم از این قسمت...!!!!

قسمت بعدشم ایشاله فردا میذارم...!!!!

برین واسه نظرات..!!!

1(One)

2(two)

3(Three)

گوووووووووووووووو

/ 2 نظر / 4 بازدید
mahdiss501

ای بابا یکم زیاد ترش کن اجی...میخوای بگی چندتا پارت گذاشتم[ابرو][نیشخند][نیشخند]خو همشو تو یه پارت بزار درجا حالشو ببریم[نیشخند][نیشخند] میگم رو یونگی اصلا نمیاد بابا شه[نیشخند]اونم دوقلو[نیشخند][نیشخند]میگم میخوای نقش هیونم خذف کن هان[ابرو]بیچاره شوملم[نگران]

mahdiss501

من الان میخوام غر بزنم[ابرو][ابرو] [نیشخند]