the bitterness of olive part 14

ساناز/

کیو: همه آماده شین می خوایم پیاده شیم...

با این حرف کیو همه به جلوی کابین یه نگاهی انداختیم... خودمونو آماده کردیم تا از کابین خارج بشیم.... کابین  به ترتیب وایستادن... خونواده ها یکی یکی از کابین ها پیاده شدن....

فرزانه: خوش گذشت؟؟

زهرا: آره خیلی ... خوب ادامه برنامه چیه؟؟؟

هیون: فعلا بریم یه جای خلوت تا بهتون بگم....

مکان شلوغی بود... ما رفتیم یه جای خلوت جمع شدیم... هیون رفت از کافی شاپ چند تا کافه گلاسه بگیره....

فرزانه اومد سمت من و گفت:

فرزانه: چطوری تو؟؟ کیوهیون کجاس؟؟ بچه هام دنبالش میگشتن...

ساناز: خوبم عزیزم... بغل باباشه... خودش مسئولیت قبول کرد باید تا آخرش پاش وایسه...

فرزانه: اوه اوه ... چه خشن...

ساناز: خوب راست میگم دیگه.... به به آقا هیون تشریف آوردن... اونم با دست پر...

هیون: نمیخواین کمکم کنین؟؟ چقدر شما پرروئین...!!!

جونگ مین: یونگ سنگ! تو بیکاری برو به هیون کمک کن...

یونگ سنگ: شیطونه میگه یکی بزن تو سرش دیگه از این غلطا نکنه... پسره ی....

جونگ مین: دوباره تکرارش کن... ،هیون ! این که کمه... پس بقیه چی..؟؟

هیون: اگه به خودتون زحمت بدین برین کافی شاپ بقیه رو بهتون میدن....

جونگ مین: هیونگ! برو هیون کارت داره....

هیونگ: الهی کوفتت بشه اون کافه گلاسه... انگار کلفتشیم... مردم با کلفتشون اینکارو نمیکنن....

جونگ مین: مردم به کلفتاشون آسون گرفت که تو پررو شدی دیگه....

هیون: من کی از دست کل کل های شما دوتا راحت میشم....؟؟؟

جونگ مین: خودت برو بقیه شو بیار...

زهرا: ای پسرای بی ادب... من میام هیون...

زهرا رفت به هیون کمک کنه... الهام که کنار فرزانه وایستاده بود گفت

الهام: اولین باره میاین اینجا؟؟؟

فرزانه: با این همه جمعیت آره...

الهام: چرا شما انقدر ساکتین... معصومه که اصلا توی کابین حرف نمیزد...

فرزانه: حالا بذار یکم بگذره شیطونی هامونو میبینی...

الهام: از من ناراحته؟؟ منم از این قضیه خبر نداشتم...

فرزانه: فکر نکنم به خاطر تو ناراحت باشه.... وقتی داشتم باهاش حرف میزدم خیلی ناراحت نشون نمیداد...نمیدونم...شاید....

بالاخره هیون و زهرا اومدن...

هیون: خوب برنامه اینجا اینه که یه آهنگ  قشنگ بخونیم که هم خستگیشون جبران بشه....

کیو: خوب چی میخوای بخونی؟؟؟

هیون: حالا دو دقیقه دندون به جیگر بگیر می فهمی... هر خونواده یه اهنگ واسه گروه خودش انتخاب میکنه...

اینم از قسمت ...

زیاد نبود ولی لازم بود....

دیگه تذکر ندم...... سرتونو میندازین میاین اینجا و سرتون میندازین پایین میرین خونه... بشنوم رفتین ولگردی به شوهراتون میگم....

بای بای.....

/ 6 نظر / 5 بازدید
zahra

ممنون اونی جوووووووووووووووون خوب شدمن رفتم اگه نمیرفتم این داداش هیونگوجونگی همدیگرومیکشتنا[نیشخند]

ال_کیم

به به..چندی کم بوووووووووووووووووود... معصوم منو یجوری نشون بده که اتیش معرکه باشم..اینجوری بهتره...هه هه من خیلی شرمااااااااااااااااااا...خودت میدونی که... بوووووووووووش بووووووووووووووووش

ال_کیم

آجی فعلا وقت ندارم اون داستانو بخونم..ولی بش بگو خجالت نمیکشه داره تو روزه روشن خرمالو میخورهههههههههه...هه هه من خرمالو دوش دارم..با کله میخورمش... آجی بوس بوس بوووس

ال_کیم

هه هه سگه هیونو خیلی خوب اومدی!!!!هنوزم یادته کلک...ششششش

رکسانا

سلام معصومه جون داستان خیلی قشنگیه ولی به نظرت خیلی بد نیست که هیون 2 تا زن داشته باشه ؟؟؟ پرروو میشها

مهدیس

خوب عالی بود...ماشالله چقدرهم خوشحالین وسرزنده[نیشخند]ایشالله که همیشه همینطورباشه[چشمک]ولی اگه برم بقیه روبخونم تاناراحتی خودم خفت میکنم[عصبانی]...نترس[شیطان]...الان کارت ندارم توکامنت ادامه داستان اگه اینطوری باشه حسابتومیرسم...اخه من به خاطرهیون وتومیام داستان...داستان زهرمارم میشه[نیشخند][زبان]