the bitterness of olive part 32

محبوبه/

شب خوبی بود...به هممون خوش گذشت...واقعا موندم تو این وضعیت چطوری این بحثو بیارم وسط...اگه امشب به یونگ سنگ بگم خیالم راحت میشه...اما نه....آهان...کاغذو میذارم روی میز....خودمو به خواب میزنم....خودش میاد و میبینه...رفتم و خودمو به خواب زدم...یونگ سنگ از دستشویی اومد بیرون رفت جلو آینه که یه نگاهی به موهاش بندازه...چشمش میخوره به کاغذ روی میز....

یونگ: این دیگه چیه؟؟؟؟

کاغذو بازش میکنه....

یونگ: این که سم محبوبه است...............

با تعجب داشت به کاغذ نگاه میکرد.....

یونگ: محبوبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــههههههه.........

منم با یه صورتی که انگار ترسیده رومو کردم به سمتش....

- ها؟؟!!!! چیه؟؟؟ چرا داد میزنی؟؟؟؟؟؟؟

یونگ: این چیه؟؟؟؟ واقعیه؟؟؟

من: نه خودم اینارو نوشتم.....خب واقعیه دیگه......

یونگ: عاشقتــــــــــــــــــــــــــــم......

و پری تو بغلم....

من: بسه دیگه.....خفم کردی

یونگ: کی آزمایش گرفتی؟؟؟؟

- دو روز قبل از اینکه بیایم اینجا....

- بعد من الان باید بفهمم...!!!!!!!!

- نتونستم بهت بگم....

- نمیدونی چقدر خوشحالم......حالا چند ماهشه؟؟؟؟

- دو سه ماه......

- وای خدا....نمیدونی الان چه حسی دارم....میخوام جیغ بکشم.....بذار برم به بقیه بگم....

- اوهوی....کجا؟؟ بشین ببینم....چی میخوای بگی؟؟؟ تو این وضعیت...!!! فکر میکنی خوشحال میشن....؟؟؟!!!!!

- آره راست میگی....ولی نمیشه تا آخرش مخفی باشه...بالاخره یه روزی میفهمن....

- باشه ... شاید برگشتیم کره بهشون گفتم...ولی معصومه میدونه...فکر کنم فرزانه هم بدونه.....

- خب همه میدونن دیگه.....( غیبت منو میکنی؟؟؟ اگه اون دنیا یقتو نچسبیدم...هرچی هم زار بزنی ولت نمیکنم...حالا گفته باشم....نیشخندنیشخند)

- بهتره بخوابیم...چون دارم از خستگی میمیرم....

- باشه...فکر نکنم تا صبح خوابم ببره....

یونگ خوابید ولی نمیدونم چرا نمیتونم بخوابم....هی اینطرف و اونطرف کردم ولی خوابم نبرد...بالاخره صبح شد...بلند شدم رفتم بیرون قدم زدم تا حال و هوام عوض بشه...وقتی برگشتم همه بیدار شده بودن....معصومه و فرزانه داشتن میز صبحانه رو آماده میکردن(چه عجب این فرزانه هم کار کرد)

فرزانه: پاشین بیاین همه چی آماده است....

همه داشتیم صبحانه میخوردیم....ولی فرزانه همش داشت به نانا و دوقلو ها غذا میداد...من نمیدونم کی خودش غذا میخوره از دست این بچه ها....سیرم نمیشن تا بتونه غذاشو بخوره....داشتم بهشون نگاه میکردم که با حرف کیوجونگ برگشتم...

کیو:میخواستم یه موضوعی رو باهاتون درمیون بذارم...همونطور که میدونین حال کیوهیون هنوز خیلی خوب نشده بهتره برگردیم تا تحت نظر پزشک قرار بگیره...میخواستم بدونم شما هم موافقین که برگردیم؟؟؟!!!!

هیون: من حرفی ندارم....نظر شما چیه؟؟؟( قربون داداشم برم که همیشه خودو با بقیه اعضا وفق میده.....فدااااااات...)

جونگ مین: آره بهتره برگردیم...چون احساس خستگی زیاد میکنم.....

فرزانه: کوه کندی مگه که میگی خسته ای؟؟؟ مشکلی نیست...بهتره برگردیم.....برای کیوهیونم بهتره.....

با توافق همه خانواده ها قرار شد برگردیم...هیون و یونگ با نوید رفتن تا بلیتارو رزو کنن....

هیونگ: بهتره بریم تو باغ یه دوری بزنیم....

همه آماده شدیم که بریم تو باغ....

فرزانه: خانوما........

با این حرفش همه برگشتیم به فرزانه نگاه کردیم....

فرزانه: گفتم خانوما....آقایون به راهشون ادامه بدن....

جونگی: همش یه چیزی واسه گفتن داره....

من: چی شد؟؟ وایستادی؟؟!!!

فرزانه: هستین حالشونو بگیریم....

معصومه: آره آره من هستم........

من: تورو خدا درست حرف بزنین...چیکار میخواین بکنین؟؟؟

فرزانه: میخوایم حال آقایونو بگیریم...معصومه چیکار کنیم؟؟؟؟!!!!

معصومه: مثل همیشه...!!!!

فرزانه: آره......

دوتاشون باهم گفتن: غورباقه.....

زهرا: چی؟؟؟ غورباقه؟؟؟

ساناز: فرزانه ول کن....سکته میکننا.....!!!!

الهام: مگه میخواین با غورباقه چیکار کنین؟؟؟؟؟؟

فرزانه: الهام جون...!!! یه چیزی میگیا...غورباقه دوست ماست.....اونایی که قراره سکته کنن آقایون هستن....

حالا هممون رفتیم دنبال غورباقه...دوتا پیدا کردیم...ولی یکی دیگه میخواستیم....

ساناز: یکی رو بندازیم رو سر کیو یکی دیگه هم تو لباس جونگ مین....

معصومه: پس هیونگ چی؟؟؟

فرزانه: اون غورباقه هارو ببینه فرار میکنه...

همه زدیم زیر خنده....آقایون رفتن سمت ساحل....یه غورباقه بود تو دست ساناز و یکی دیگه هم تو دست فرزانه...دوتاشون نزدیک کیو و جونگ مین شدن....فرزانه آروم غورباقه رو انداخت تولباس جونگ مین و سانازم گذاشت رو سر کیو...دوتاشون اومدن پیش ما....منتظر بودیم که متوجه بشن....هیونگ روشو برگردوند طرف کیو که غورباقه رو روی سر کیو میبینه......

هیونگ: کیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوووووووووووووووو

کیو: زهرمار.....چه خبرته؟؟؟

هیونگ: تکون نخور....باتوام...میگم تکون نخور...میپره رو سرما....

کیو: چیه؟؟؟؟؟؟؟؟

جونگی: هه هه هه روی سرت یه غورباقه است....

هنوز دو دقیقه از خندیدن جونگی نگذشته بود که یکدفعه گفت

- هیونگ...!!! یه چیزی زیر لباسم تکون میخوره...

و شروع کرد به تکون دادن خودش....همینطور که اینطروف و اونطرف میدویید افتاد روی هیونگ....غورباقه از داخل لباس جونگ مین میاد بیرون و میپره روی گردن هیونگ و دستاشو میذاره روی چونه اش... ماکه از خنده داشتیم میمردیم...فرزانه نشست روی زمین و شروع کرد به خندیدن....کیو غورباقه رو از روی سرش برداشت و انداختش سمت دریا....هیونگ و جونگ مین تکون نمیخوردن که مبادا غورباقه تکون بخوره...بالاخره کیو اومد و غورباقه رو برداشت...سه تاشون با تمام عصبانیت بهمون نگاه میکردن.....جونگ مین که فقط خط و نشون میکشید....بعدم برگشت سمت ساحل وبه دریا نگاه کرد و با یه لبخند شیطانی زد....

هیونگ: چیه؟؟چرا میخندی؟؟؟

جونگی: حاضرین بریم شنا....؟؟؟

کیو: حوصله داری بابا...ولش کن...

جونگی: اول یه نگاه بندازین شاید نظرتون عوض بشه....

همشون برگشتن سمت ساحل و به سمتی که جونگ مین اشاره میکرد نگاه کردن...چندتا دختر کنار ساحل نشسته بودن....دوتاشونم بودن تو آب....هیونگ خندید و گفت...

- چرا که نه....من پایم...( منم چهار پایم.....)

کیو: خانومارو چیکار کنیم؟؟؟

جونگی: بخاطر همونا داریم مییریم دیگه....

کیو: منظورت چیه؟؟؟؟

جونگی: خب برای حال گیری داریم میریم احمق جون....

هیونگ: چرا جر و بحث میکنین...بریم دیگه تا نرفتن...()

جونگی: خوب شد گفتم....جمع کن خودتو پسره ی سبک...

هرسه تاشون رفتن سمت دخترا....

من: بچه ها اونا دارن کجا میرن؟؟

ساناز: ای چشم سفیدا...باز چشمشون خورد به چهارتا دختر راه افتادن...

الهام: معصومه نمیخواین جلوشونو بگیرین...الان میرن چندتا دیگه هوو میارن واسمون.....

فرزانه: همچین غلطی نمیتونن بکنن...اینا از حرص ما دارن اینکارو میکنن....

با ما همراه باشین تا ببینین تو قسمت بعدی چه اتفاقی میفته.....

تا قسمت بعد....خداحافظ.....

/ 3 نظر / 6 بازدید
مهدیس

علیک سلام[ابرو]چه بلایی سراون داستانه اوردی زودبگوووووو تانکشتمت[عصبانی] من عاشق اون داستانه بودم چیکارش کردیییییییییییی[گریه][گریه] بعدداستان جدیدکی میزارین[نیشخند] ... وااااااااای یونگیو پدرشدن[خنده]اصلاروداداچم نمیاد[نیشخند]فک کن[نیشخند]باااااابااااااییییییییی[خنده][نیشخند] درد[ابرو]این چه جورشوخیه که باداداچام میکنیت[عصبانی]همشم زیرسرتو فرزانست[ابرو][ابرو] دیگه نبینما[نیشخند][نیشخند] دررررررررد شماهاهم منحرف شدین حالا میخواین تلافی کنین[عصبانی]چش سفیدا چشتون به4تادخترمیوفته...چه غلطا[عصبانی]کلتونو میکنما...الهی داداچی کیو[بغل]جونگی وهیونگ ازکیو یادبگیرین[ابرو][ابرو]پسرمودب اینه هااااااااا[نیشخند][بغل][قلب]

فاطمه

انیوووووووووووووو من فاطمم خیلی خوش حال شدم که وبتویداکردم معصومه جون من همسن خودتم منم عاشقققققققققق دابل اسم مخصوصا کیم هیون جونگ خیلی جیگره فداشششششششششششش اونی جون من ازالان میخوام همیشه بیام توسایتت واقعا عالیه کومائوووووووووووووووووو بوسسسسسسسسس بای

مهدیس

[خنده][خنده]وااااااااااااای اجیییییییییییییییییی عاشقتم فدات بشم چقدر تو نازی[نیشخند][نیشخند] الهی اجی دورت بگرده عزیزم[بغل][بغل] راستی چرا داستان نمیزاری[ابرو]وای به حالت اگه اون داستان عشق برای همیشه خب تموم نشه[ابرو]البته شماهایی که من میشناسم ازقبل بهترش میکنین ولی گفتم بدونین که من اوووووون داستان رو میخوووووووووووووااااااااااااااااااااام[گریه][گریه]