the bitterness of olive part 26

فرزانه: من الان ایرانم...مطمئنا تا فردا نمیتونم بیام..بهتره بذاریمش یه وقت دیگه...آهان...میتونیم یه کار دیگه بکنیم...تو بیا ایران...!!!

دیگه چشام داشت میزد بیرون...این دوتا چی داشتن به هم میگفتن....اون پسره چیکار داره میکنه...؟؟؟فرزانه چی داره میگه؟؟...

فرزانه: پس به ایون هیوک هم بگو بیاد...ساناز دلش واسش تنگ شده...

- چی؟؟ من ایون هیوک کجا بیارم؟؟ فرزانه حالت خوبه؟؟

-منتظر هردوتاتون هستم..منم حالم خوبه...ایران میبینمتون...

-باشه...منم میبینمت...ولی احساسس میکنم حالت خیلی خوب نیست....

-نه من خوبم...نگران نباش...بای بای

گوشیشو خاموش کرد ...روشو سمت من کرد و گفت

فرزانه: حالا اگه میخوای بری..میتونی بری...

من: نه...من میخوام بمونم...جام خوبه...تو اگه سختته با یه سونگ جونت اینجا بمونی میتونی یه اتاق دیگه بگیرین...

- نه....همین جا خوبه...همه با هم استراحت میکنیم....

- من خیلی گشنمه...میرم بیرون یه چیزی بگیرم...

- باشه برو....

اومدم توی حیاط...انگار توی دلم چهارشنبه سوری راه انداخته بودن...نمیدونم چرا اینطوری شدم...رفتم سمت دستشویی... یه آبی به صورتم زدم و دوباره رفتم توی بیمارستان...فرزانه توی سالن نشسته بود و با گوشیش ور میرفت و میخندید....

فرزانه: چقدر زود اومدی؟؟؟چیزی پیدا کردی که بخوری؟؟؟

من:نه پشیمون شدم...زنگ میزنم هیون وقتی داره میاد اینجا واسم یه چیزی بیاره...

رفتم توی اتاق...اصلا به من توجهی نمیکرد...گوشیمو برداشتمو شماره هیونو گرفتم....قرار شد اونا ساعت 7 بعد از ظهر بیان بیمارستان...منم نمیتونستم تا اون موقع چیزی نخورم...رفتم پیش فرزانه نشستم...

من: واسه هیون زنگ زدم...گفت ساعت 7بعد از ظهر میان...ماهم نمیتونیم تا اون موقع چیزی نخوریم...چی میخوری واست بگیرم؟؟

فرزانه: هرچی واسه خودت گرفتی واسه منم بگیر...

اومدم بیرون...رفتم سمت فروشگاه...چیزایی که نیاز داشتمو برداشتم...رفتم که حساب کنم تازه دو هزاریم افتاد که من پول همرام ندارم....زنگ زدم به فرزانه...اومدو پولو حساب کرد وباهم برگشتیم به بیمارستان...ساعت حدود 1 بود...

توی ویلا/

معصومه و زهرا مشغول آماده کردن غذا بودن...محبوبه هم داشت میزو آماده میکرد...پسرا هم مشغول حرف زدن بودن..کیو و ساناز هم توی اتاقشون بودن...الهامم رفته بود به بچه ها سر بزنه...

هیون: شما اگه بخواین همتون غمباد بگیرین که نمیشه...کیو و ساناز بدبخت دق میکنن...شما اگه ناراحت باشین کی میخواد دلداریشون بده...

یونگی: میگی چیکار کنیم تو این وضعیت؟؟ بزن و بکوب بپا کنیم...

هیون: نه...یکم عادی تر برخورد کنین...نذارین بهشون سخت بگذره...

همه مشغول حرف زدن بودن که یکدفعه صدای جیغ الهام بلندشد...مه به سمت اتاقی که بچه ها بودن دوییدن...

الهام: چیکار میکنی؟؟ ول کن میگم...اه...شما دیگه کی هستین...

معصومه: چی شد الهام جون؟؟؟

- وای خدا...اینا چرا اینجورین؟؟ فرزانه چیکار میکنه با اینا...

- بچه ها..!! چرا خاله الهامو اذیت میکنین...؟؟(هه هه هه...خاله الهام..!!!)اگه بخواین اذیتش کنین دیگه نمیذارم باهم بازی کنین...(سیاستو دارین...!!!)

همه دوباره برگشتن به سالن...اوناهم با غذای مفصلی که تهیه دیدن شکمشونو سیر کردن....

ساعت 6 بعداز ظهر...

من: ای بابا...جواب بده دیگه...سلام هیون...

هیون: سلام...چی شد؟؟چرا انقدر زنگ میزنی؟؟

-کجایین شما؟؟هیچی نشد...فقط حوصله ام سر رفت...بیاین دیگه...

- داریم میایم...

ساعت نزدیک 7 بود که هیون شون اومدن...

فرزانه: سلام...خوب موقعی اومدین...

هیون و معصومه و محبوبه و یونگی و زهرا اومدن بیمارستان....یک دفعه معصومه رفت سمت فرزانه...و دستشو گذاشت رو پیشونیش...

معصومه: تبم نداری...اون چرندیات چی بود که پشت تلفن تحویلم دادی...؟؟؟

..........

.........

........

.......

......

.....

....

...

..

.

اینم از قسمت 26...

جالب نبود نه؟؟؟ میدونم...

فعلا

..

.

/ 7 نظر / 8 بازدید
مهدیس

سلام دوست عزیزم شماحتماازمشکلی که جونگمین باکمپانیش داره مطلع هستین... یکی ازدوستان رفته به کمپانیه کیوجونگ ویونگ سنگ وگفته که باجونگمین قراردادببند...تاحالا90تاتاییدی داشته خواهشاشماهم بریین تواین سایتhttp://www.b2ment.com/comm.htm واین نظروتاییدکنین یعنی بایدیه نظربزارین...حتماحتماشرکت کنین تاحداقل سه تاشون باهم باشن اینم یه راهنمایی کوچیک برای اعلام نظراتتون تو سایت تا دیگه مشکلی نداشته باشین: وقتی وارد سایت شدین فقط یه ستون سفید هست که مال موضوعاته برید روی jung min best chance for your company بعد از نوشتن متن نظرتون توی مستطیل سمت چپ یه اسم و توی مستطیل سمت راست یه پسورد (هردو اختیاری) وارد کنید و روی مستطیل قرمز رنگ کلیک کنید تاثبت بشه همین! فقط حتماشرکت کنین...ممنون

مهدیس

سلام اجیییییییییییییییییییییییی خواهش میکنم وظیفست فقط میترسم نظراکم باشه[نگران]توهم اگه تونستی به همه بگو[ماچ]مرسی ....................... وای داستانت عالیه کی گفته جالب نیست[ابرو]فقط نفهمیدم توفرزانه چتون شده هی میزنین توسروکله همدیگه[متفکر] تازه داره جالبم میشه[خوشمزه]رفتی جلوگفتی ایناچیه گفتی[لبخند]فقط سریع بقیه روبزار...ممنون اجی جونممممممممم[ماچ][ماچ][قلب]

مهدیس

مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن اومــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم[نیشخند]

مهدیس

اجی رمزمویادم رفته حالابعدانگاش میکنم حالااومدم دیگه[نیشخند][نیشخند] [ماچ][ماچ]

مهدیس

اجی کجایی؟؟؟ یکی نیست بیاداستقبال من؟؟؟؟[نیشخند][ناراحت]

samar

عزیزم توهرچی بنویسییییییییی من یکی که باذوق وشوق میخونممممم عالیییییییییییییییییییییییییییییی

samar

اونیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی جدییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی میگمممممممممممممممممممممممممممممممممممممم...