Meet Me Again Ep 9

صبح روز بعد

رفتم تو کلاس برنامه نویسی...دوتا پسر شنگول کلاس دوباره کنار هم بودن

من: سلام

سونگ جین: سلام...صبح بخیر

کتاب های سونگ جین صاف و دست نخورده روی میزش بود...واقعا به حرفم گوش داد؟!!! خوبه!!

سرجام نشستم. سونگ جین و کیبوم داشتن حرف میزدن. بعد از 5 دقیقه یورا اومد کنارم نشست

من: سلام...صبح بخیر

یورا یکمی تو هم بود...با بی علاقگی جواب داد

یورا: سلام...صبح شمام بخیر

- یورا!! حالت خوبه؟!! مشکلی پیش اومده؟؟!!

- هانی...!! تو منو دوست خودت میدونی؟!!

- معلومه که تو دوست منی...مگه من به جز تو با کسه دیگه ای تو کلاس حرف میزنم

- تو به من اعتماد نداری آره؟!!!

- این چه حرفیه!!! اتفاقی افتاده؟؟ چرا یکدفعه اینطوری باهام حرف میزنی؟؟ خب حرف بزن دیگه

- تو....!!!!

- من چی؟؟!!!

یورا تو چشمام نگاه کرد و گفت

- با کسی قرار میذاری؟؟

- چی؟؟!! قرار میذارم؟؟!! نه...یورا منظورتو اصلا متوجه نمیشم...لطفا درست حرف بزن

- تو با سونگ جین قرار میذاری؟؟!!

خندیدمو گفتم : چرا همچین فکری کردی؟؟ منو سونگ جین!!!!

- داری راستشو میگی؟؟!!

- آره...چرا باید به اولین دوست دانشگاهم دروغ بگم عزیزم

یه لبخند زد ولی واضح بود که مصنوعیه..انگار هنوز فانع نشده بود...!! با ورود استاد حرفمون ادامه پیدا نکرد...سونگ جین دیگه تو کلاس حرف نمیزد...موقع تدریس استاد خوب بهش توجه میکرد...واقعا داشت درست میششد..کیبوم هم از سونگ جین تبعیت کرد و ب درس استاد گوش میداد. بعد از اتمام کلاس منو یورا رفتیم بیرون. من بحثو دوباره شروع کردم

- یورا!! چرا ازم ناراحتی؟؟!! منکه بهت گفتم چیزی بین ما نیست

یورا: باشه...شنیدم

- ولی گوش ندادی...اگه شنیدی پس چرا بارم ناراحتی؟؟ انتظار داشتی بگم باهاش دوستم

تو چشمام خیره شد

یورا: آره تو راست میگی...تو هیچ رابطه ای با سونگ جین نداری ولی.....!!

- سلام بچه ها!!!

صدای سونگ جین حرف یورا رو ناتموم گذاشت..یورا یه نگاه به سونگ جین انداخت و یه نگاه پر از حرف به من...بلند شد و بدون هیچ حرفی گذاشت و رفت..منم بلند شدم برم دنبالش که سونگ جین گفت : کجا؟؟!!

وایستادم و گفتم : میرم پیش یورا...مگه ندیدی رفت...بعدا با هم حرف میزنیم

تند پشت سر یورا راه میرفتم

- یورا!! وایسا!!

یورا سر جاش وایستاد : چیه؟؟!! بازم میخوای بگی هیچی نیست...لابد سونگ جین میخواست ازت سوال درسی بپرسه که اومد پیشت...واقعا که!!!

- ولی یورا... درسته من با سونگ جین دوستم ولی نه اون دوستی که تو فکرشو میکنی...یه همکلاسی..فقط همین حده!

- ولی یه همکلاسی هیچ وقت با همکلاسی خودش که تا دوروز پیش سایه همو با تیر میزدن عکس 2 نفری نمیندازه...اونم با گوشی اون کسی که....!!!!

ادامه نداد...فهمیدم چی میگه

من: یورا!!! داری اشتباه برداشت میکنی...اون کسی که بهت گفته منو سونگ جین دوستیم هیچ هدفی جز به م زدن رابطه ما نداشته...مطمئن باش من بهت دروغ نمیگم

یورا: بس کن هانی!!! میخوام تنها باشم. لطفا دنبالم نیا!

دیگه حرفی برای گفتن نداشتم. هرچی که بودو گفتم. من از همون اول هم باید میفهمیدم که این پسر درست نمیشه...روی یکی از نیمکت ها نشستم

- چرا اینجا نشستی؟؟ پس یورا کجاست؟!

- دیر رسیدی...دعواهامون تموم شد...زودتر میومدی بیشتر از اینا کیف میکردی

سونگ جین: منظورت چیه؟ دعوا واسه چی؟

- آخی...یعنی تو نمیدونی؟!! بمیرم واست که انقدر مظلومی..!!! نکبت

- داری مسخرم میکنی؟؟!! ولی واقعا منظورتو نمیفهمم!!!

- آره انقدر احمق هستی که نفهمی..احمق تر از من بودم که بهت اعتماد کردم. از همون اولش که بهم نزدیک شدی باید میفهمیدم که یک فکر پلید تو ذهنت داری...فکر کردی میتونی با این کارا رابطه مارو بهم بزنی...کور خوندی عوضی!! بهت اجازه نمیدم بیشتر از این بهم ضربه بزنی! حالا هم برو گمشو نمیخوام ببینمت!!!

یه درد شدید اطراف قفسه سینه ام احساس کردم..نمیتونستم راحت نفس بکشم...مجبور بودم عمیق و پشت سر هم نفس بکشم

سونگ جین: حالت خوبه؟

- مگه بهت نگفتم از جلو چشمام دور شو

- ولی رنگت پریده...مطمئنی حالت خوبه؟؟!!

- به تو هیچ ربطی نداره...اصلا من میخوام بمیرم...فضولی؟!!

سونگ جین تون صداشو بالا برد و گفت : دای خیلی تند میری...بدون دلیل داری محکومم میکنی...حداقل بگو جرمم چیه؟؟

- من دیگه با تو حرفی ندارم

بلند شدم که از دانشگاه برم بیرون که احساس کردم چشمام تار میبینه..سرم گیج می رفت..یه لحظه نتونستم درست روی پاهام وایستم...سونگ جین اومد جلو که کمک کنه که خودمو کنار کشیدم

سونگ جین: بذار کمکت کنم

- من به کمک تو احتیتجی ندارم

حرکت کردم...بدون توجه بهش دانشگاهو ترک کردم...توی پیاده رو راه میرفتم و خودمو به حاطر اون عکس لعنتی سرزنش میکردم. وارد یه سوپرمارکت شدم...یه بطری آب خریدم.. این بیماری لعنتی خیلی اذیتم میکنه...نشستم روی یه نیمکت تو یه پارک...با خودم حرف میزدم " احمق...واقعا نفهمیدی این مارمولک چی میخواد که هی دنبالته...نفهمیدی هنوز دنبال بچه بازیاشه...واقعا خیلی احمقی هانیه...الان باید یکی بیاد با ماشین لهت کنه تا آدم شی!! "

-  این خانوم خارجی چی با خودش زمزمه میکنه؟!

آروم سرمو بلند کردم : آقای کیم!!!

کیوجونگ : وای دختر....چرا انقدر رسمی حرف میزنی...من کیوجونگم...نه آقای کیم...اوپا صدام کنی هم مشکلی نیست...خب این وقت روز اینجا چیکار میکنی؟ مشکلی پیش اومده؟ رنگت هم پریده...مریضی؟؟

- نه مشکلی نیست... اومدم بیرون یکمی قدم بزنم

- امروز دانشگاه نمیری؟ یونگ سنگ میگفت تو دانشگاه کنفرانس دارن

- من چیزی نمیدونم

- تو مگه دانشجو نیستی چطور چیزی نمیدونی...حالا بیا از اینجا بریم یه جای دیگه صحبت کنیم...میدونی الان منو اینجا ببینن چی میشه؟؟

همون لحظه یه چندتا دختر از چند متری شروع کردن به فریاد زدن

کیوجونگ: همین اتفاق..تو رو تو ماشین کنار پیاده رو...

و با دست به یه ماشین مشکی با شیشه دودی اشاره کرد. خیلی سریع دخترا دور کیوجونگ رو احاطه کردن...هرکسی یه چیزی می گفت و کیوجونگ هم با حوصله جواب میداد. منم به سمت ماشین رفتم و منتظر موندم تا کیوجونگ برگرده. تو ماشین نشستم..احساس میکردم فشارم اومده پایین...سرم گیج میرفت. بعد از چند دقیقه کیوجونگ برگشت تو ماشین. من داشتم چشمامو ماساژ میدادم که کیوجونگ گفت: واقعا حالت خوبه؟!!

- بله...خوبم..فقط یکمی سرم درد میکنه چیز مهمی نیست

- میخواین بریم بیمارستان؟

- نه لازم نیست...راستی شما خسته نمیشین وقتی هرجا این همه آدم دورتون جمع میشن..احساس نمیکنین یکمی اعصاب خوردکنه؟!!

- نه...خیلی هم بد نیست..یه چیز میگم فکر نکن شعار میدم....وقتی با عشق کار کنی هیچوقت ناراحت و خسته نمیشی

- که اینطور!!

کیوجونگ به راننده اشاره کرد حرکت کنه

من : ببخشید...کجا میخوایم بریم؟!

- یه جای خلوت که گپ بزنیم...تا حالا همچین فرصتی گیرمون نیومد

- ولی....!!!

- نگران نباش..اتفاقی واسه من نمی افته

ولی من نگران خودم بودم...چون کلاس داشتم...یه نگاهی به ساعتم انداختم . نیم ساعت دیگه کلاس شروع میشه

کیوجونگ: دیشب بهت خوش گذشت؟؟

- بله...جشن خیلی خوبی بود

- با  دوستت حرف زدی؟ دلیل کارشو فهمیدی؟

- بله..اشتباه از من بود

-  زود قضاوت نکن...در هیچ مورد.....!!

من یاد یورا افتادم...اون داشت زود قضاوت میکرد. به حرفم گوش نمیداد

کیوجونگ: حالت خوبه؟؟!! هانی؟؟!!!!

- ها؟؟!!!! بله!!! ببخشید حواسم نبود...میشه تکرارش کنین!!!

- وای خدا...من کلی فلسفه و منطق خوندم واست!! ولش کن مهم نبود...خب بگو ببینم از سئول خوشت میاد؟

- آره قشنگه!!!

کیوجونگ رو به راننده : هیونگ! میشه کنار اون کافه کنار بزنی؟!

راننده: باشه

من:کیوجونگ شی! من نیم ساعت دیگه کلاس دارم

کیوجونگ: یعنی تا اینجا اومدیم و برگردیم...نه اجازه نمیدم!!

- ولی...!!

- ناراحتی که میخوام یه قهوه مهمونت کنم؟!

- نه اصلا...باعث افتخاره...ولی نگران کلاسم!!!

- قول میدم خیلی طول نکشه

من یه لبخند زدم و با سرم تاییدش کردم...با هم وارد کافه شدیم...تعجب کردم که کافه خلوت بود و کسی دور و بر کیوجونگ نبود...نشستیم!!! کیوجونگ دوتا قهوه سفارش داد و بعدش شروع کرد

- خیلی وقت بود که با کسی به اینجا نیومدم

من ساکت بودم...ادامه داد

- جونگ هی دوستم نبود...عشقم نبود... همش یه سربار بود..نمیدونم چرا ولی هیچوقت همو درک نکردیم. بودن ما با هم اشتباه بود...خوشحالم بیشتر از این رابطمون ادامه پیدا نکرد...خیلی مسخره است نه؟!!

- پس چرا از همون اول شروع کردین؟

- خودمم نمیدونم چرا...یه درخواست داشتم ازتون!!

- درخواست؟

- اوهوم....میشه بیشتر همدیگرو ببینیم؟؟!!

- ها؟؟!!!

نمیدونم چرا تو چشای هم خیره شدیم!! چشماش برق میزد...انگار همیشه چشماش خیسه !! واو...تا حالا انقدر جذبه تو چشم کسی ندیده بودم...سرمو انداختم پایین!! به ساعتم نگاه کردم

من: ببخشید کیوجونگ!! 10 دقیقه دیگه کلاسم شروع میشه

- پس میرسونمتون دانشگاه

- ممنونم

از کافه خارج شدیم..توی ماشین ساکت بود. من خودم از حرفی که زده بود گیج بودم.. نزدیکای دانشگاه بودیم که کیوجونگ گفت : قصد بدی از اون حرف نداشتم...فکر کردم شاید یکمی تنها باشین...خواستم کمکتون کنم!! اگه ناراحتتون کردم معذرت میخوام

- نه..ناراحت نشدم...یکمی غیرمنتظره بود!!

- خب؟؟!!

رومو برگردوندم به سمتش و ابروهامو بالا دادم ( همون نشونه " ها! " )

کیوجونگ: میتونم؟!!

من بعد از کمی مکث گفتم : مشکلی نیست

لبخند زد و تشکر کرد...منم موقع پیاده شدن تشکر کردم و به دانشگاه برگشتم

****

این هم از قسمت 9 و آخرین پارت تو سال 93

امسال هم دیگه با تموم بدی و خوبیش گذشت

امیدوارم که سال خوبی براتون بوده باشه...البته اتفاقای بدی افتاد تو این سال که امیدوارم تو سال 94 همه چیز حل بشه

برای همتون آرزوی موفقیت و سربلندی دارم...ایشاله که کنار خونوادتون سال خوبی رو شروع کنین...سالی پر از شادی و مهربونی

یه پست دیگه هم دارم اونو میذارم و پرونده سال 93 رو تو این وب میندمچشمک

" سال  نو پیشاپیش مبارک تریپل اس ها "

/ 4 نظر / 16 بازدید
saeedeh jong

Vaaay ajiiii mnm kyu mikhaaaam [گریه] Kyu dare asheghe hani mishe aya? Mamaannnnn[ناراحت] In ghesmatam aliii bood [چشمک] Sal no pishapish bar shoma niz mobaraaak [قلب] Inshalla sal khobo por az shadi dashte bashiii azizam ♥♥

saeedeh jong

Azyat nakon dg[خنثی] Harvaght hoselat shod bezar asan[نیشخند][قلب]

shiva

سلام عزیزم واقعا بهت تبریک میگم واقعا عالی بود میشه نقش هیونگو پر رنگ تر کنی اگه اینکارو کردی میتونی منو هم تو داستانت وارد کنی ؟

shiva

آره میخوام وارد کن