the bitterness of olive part 33

چند روزی گذشت و رفت آمد های مشکوک این سه تا بیشتر شد...هر روز به بهونه ای میرفتن سمت ساحل....

من(محبوبه): نمیخواین جلوی اینارو بگیرین.؟؟

زهرا: خیلی مشکوکن

ساناز: فرزانه !!! راست میگن..این سه تا دارن چیکار میکنن؟؟

فرزانه: من نمیدونم...اگه بخواد سرم هوو بیاره زنده زنده سرخش میکنم...تا درس عبرتی بشه برای همه مردا..!!!! من میرم بالا...فکر کنم نانا بیدار شد...

10 دقیقه بعد از رفتن فرزانه چندتا دختر همراه پسرا اومدن اونجا...چشمامون داشت از حدقه میزد بیرون...اصلا نمیتونستم باور کنم...اگه اونا واقعا زن گرفته باشن چی؟؟؟

جونگی: معرفی میکنم...همسر آینده من غزل خانوم....!!!

ساناز: چی؟؟؟

زهرا: همسر آینده؟؟ نکنه فکر مرگ زده به سرت؟؟؟!!!

جونگی: مرگ؟؟چرا مرگ؟؟؟ هرگز از این فکرا به ذهنم نمیرسه؟؟؟

کیو: ایناهم دوستای غزل خانوم هستن

ساناز: خب که چی؟؟ به تو چه ربطی داره؟؟

کیو: گفتم که دیگه نپرسین

- مگه ما پرسیدیم که اینا کین؟؟؟

هیونگ هم برای اولین بار نیشش تا بناگوشش باز بود...حتی از دوتا زناش هم نمیترسید...خیلی عجیب بود...کیو هم تو روی ساناز وایستاده بود...همه در حال جرو بحث بودن که فرزانه از پله ها اومد پایین................

فرزانه: غزل؟؟؟!!! تویی؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!

غزل: فرزانـــــــــــــــــــــــــــه!!!! وای دختر تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟

فرزانه: اومدیم مسافرت...تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟

ساناز: خانوم هووته...............

فرزانه:چی؟؟!!!!!!!!!!!!

بعد روشو کرد سمت جونگ مین

فرزانه: جوووووووووووووووونگ میــــــــــــــــــــن....زنده زنده سرخت میکنم...حرف نزن.......

غزل: چرا ترش میکنی؟؟ الان توضیح..........................!!!!

فرزانه: تو حرف نزن...یک کلمه دیگه حرف بزنی زبونتو از حلقومت میکشم بیرون....جونگ مین بازبون خوش بهت میگم بشین وگرنه خودم پدرتو درمیارم.....

تا حالا هیچکی فرزانه رو اینطوری ندیده بود....واقعا خیلی ترسناکه وقتی عصبانی میشه....قبل از جونگ مین ، کیو و هیونگ نشتن که مبادا فرزانه چیزی به اونا بگه...دوستای غزل هم همونجا نشستن....

فرزانه: این کیه؟؟

غزل: فرزانه!!! میخوام یه چیزی بهت بگم....!!!!

فرزانه: مگه من از تو سوال پرسیدم؟؟؟ بهت گفتم خفه شو....میفهمی؟؟؟

جونگ مین: زنمه...!!!

فرزانه: زنته؟؟؟!!! دمار از روزگارت درمیارم....

غزل: چیه هی زن زن میکنی؟؟؟؟

جونگ مین: غزل خانوم...لطفا شما دخالت نکنین....واسه اعصابتون خوب نیست....

کیو: جونگ مین...توروخدا بس کن...این الان هممونو میکشه....

جونگی: نترس....هیچکاری نمیتونه بکنه...

فرزانه: چی گفتی؟؟ من نمیتونم؟؟ امتحانش مجانیه...یکیو بفرست ببین چیکارش میکنم....؟؟؟

غزل:بســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه دیگه....جونگ مین من نمیتونم....من تسلیم...!!!

جونگی: چیو نمیتونی؟؟؟

غزل: من نمیتونم نقش زنتو بازی کنم...فرزانه از دوستای خوب منه....نمیتونم بذارم که اعصابشو بهم بریزی....

فرزانه چشاش گرد شده بود...با تعجب به غزل نگاه میکرد

فرزانه: نقش بازی کنی؟؟؟

غزل: آره عزیزم...همش زیر سر اون شوهر بیخودته(اوهوی...چی داری میگی؟؟ به پسر من میگی بیخود، نخودی؟؟؟!!!!)

جونگی: ای نمیری دختر!!! دو دقیقه دیگه صبر میکردی میمردی؟؟؟

غزل:آره میمردم....نمیخوام شریک جرم باشم....!!!!

جونگی:جرم چیه؟؟ مگه میخواستی آدم بکشی..؟؟ یه شوخی بود....

فرزانه: من یه  شوخی نشونت بدم که تا عمر داری فراموشش نکنی

غزل: به خاطر من بیخیال شو....بیا واسم تعریف کن که چی شد

غزل و فرزانه رفتن بیرون....

ساناز: بوی دماغ سوخته میاد....حسش میکنین؟؟؟!!!

معصومه: آره...اوه اوه....چه بدم سوخته...!!!

هرکدوم از دخترا یه چیزی گفتن و با هم رفتم بیرون....

هیون: این چه کاری بود که کردی جونگ مین؟

جونگی: چرا وقتی اونا یه کاری میکنن بهشون چیزی نمیگین؟؟؟ گیر دادین به من؟؟!!!

- هر وقت فرزانه رفت یه پسرو آورد اینجا و گفت این شوهرمه بهش گیر میدم خوبه؟؟

بالاخره چندساعتی گذشت...زمان خوردن شام رسید...فرزانه چپ چپ جونگ مینو نگاه میکرد...اونم بیخیال داشت آهنگ گوش میداد....

هیون: بعد از این که غذاتونو خوردین برین وسایلتونو جمع کنین که فردا پرواز داریم

همه بلند شدن و رفتن تا وسایلشونو جمع کننن...هیونگ رو به الهام کرد و گفت

- تو چی؟؟ مگه قرار نیست باهامون بیای؟؟؟ اینجا که وسیله ای نداری؟؟ نمیخوای بری بیاری؟؟

الهام: میخواستم وقتی وسایلتو جمع کردی باهم بریم....

هیونگ: به جز لباس چیز دیگه ای هم هست؟؟؟

الهام: آره یه چندتا از لوازم شخصیمه که باید بردارم...با خونوادمم میخوام خداحافظی کنم...چطور؟؟

هیونگ: هیچی...اگه فقط لباس بود میتونستیم همونجا تهیه اش کنیم...باشه پس باید منتظر بمونی تا کارمون تموم بشه

الهام: باشه...به کارت برس

الهام: راستی پروازمون ساعت چنده؟؟؟

هیونگ: نمیدونم...!!! باید از هیون بپرسم

معصومه: به جای اینکه دنبال اون جونگ مین راه بیفتی و بگردین دنبال مسخره بازیاتون میرفتی به کارای الهام میرسیدی...دیگه بزرگ شدین...زشته این مسخره بازیا( بذار نصیحتت کنم...آخه مردک بووووووووووووووووووق....از هیکلت خجالت بکش...نیشخند)

هیونگ: خوبه اول شما شروع کردین

- شوخی ما 30 دقیقه هم طول نکشید....شما بی جنبه این ما چیکار کنیم؟؟

- باشه بابا...غلط کردیم خوبه؟؟

- غلط کردیم واسه ما نون و آب نمیشه....بیا کمکم کن وسایلو جمع کنیم....

منم رفتم تو اتاق که وسایلمونو جمع و جور کنم...

من: چیه تو فکری؟؟؟

یونگی: میخوای اسم بچه رو چی بذاریم؟؟؟

- اوووووووووووووووه....تو هم که دیگه شورشو درآوردی...!!! هنوز معلوم نیست بچه دختره یا پسر بعد تو میگی اسمشو چی بذاریم....چیش

- شمام که همیشه بزن تو ذوق ما....باورم نمیشه...من دارم بابا میشم....

- نمیخوای وسایلتو جمع کنی؟؟؟

- چرا.....!!!

کمدو باز کردم تا لباسامو از توش بردارم که یونگ سنگ اومد سمتم

- تو بشین من خودم به کارا میرسم

- چرا؟؟؟ من نمیتونم کارای خودمو بسپارم به کس دیگه ای

- من کس دیگه ام؟؟؟!! فقط تو بشین و دستور بده...هرکاری داری به خودم بگو واست انجامش میدم....

- من اینطوری سختمه....

همون لحظه دستمو کشد و منو نشوند روی تخت

- گفتم تو بشین...کاریتم نباشه...اوکی؟؟؟

یه لبخند زدم . به کاراش نگاه کردم اولین باری بود که اینطوری میدیدمش(ای نامردو میبینی) چقدر با عجله به کارا میرسید....وسایلو که جمع کرد اومد سمتم...

من: بالاخره تموم شد...تو زحمت افتادی

یونگیی: با کی داری حرف میزنی؟؟؟

- خب باتو دیگه...مگه کس دیگه ای هم اینجا هست؟؟؟؟

- منظورم اینه که این حرفا چیه؟؟ الان تو واسم خیلی مهمی...همیشه بودی ولی الان فرق کرده....(راستشو بگو...!!!ابرواز خود راضی)

کنارم نشت و گفت: شب بخیر بابایی.....

روشو سمت من کرد و گفت: شب تو هم بخیر ...خوابای خوب ببینی....!!!

من: شب بخیر....

داشتم میخوابیدم که یونگ گفت: خوابیدی؟؟

- نه هنوز نخوابیدم...

- فکر میکنی دختره یا پسر؟؟؟

- نمیدونم

- شبیه کیه؟؟

- ننه ام...!!!ابرو

-خوشگل بود؟؟

کلافهآره دختر شاه پریون بود....

- پس خوشگل بود

- حالت خوبه؟؟؟ من میگم هنوز معلوم نیست پسره یا دختر بعد تو میگی خوشگله؟؟؟عصبانی

- باشه باشه...تو بخواب

- اجازه هست؟؟

- صاحب اختیاری...!!! شب خوش

- شب بخیر

***

صبح که بیدار شدم متوجه شدم خونه خیلی ساکته...از اتاق اومدم بیرون...همه بودن ولی سکوت خاصی برقرار شده بود

من: سلام....صبح همگی بخیر

فرزانه: سلامم عزیزم....بیا صبحونتو بخور....

من: ممنونم...تو زحمت افتادین

فرزانه: این حرفا چیه؟؟؟

معصومه: محبوبه جونم...بیا پیش خودم

من: حتما...کی بهتر از تو

فرزانه: معصومه بلند شو.....!!!

معصومه: چیه؟؟؟

فرزانه: بلند شو واسه خودت و محبوبه جونت صبحونه آماده کن

محبوبه: ای حسود....!!
فرزانه: میبینین تورو خدا....من واسش صبحونه آماده میکنم اونوقت به اون میگه " کی بهتر از تو.."

محبوبه: قهر نکن دیگه...هیچ کس واسه من فرزانه نمیشه

معصومه: برو گمشو نبینمت

زهرا: محبوبه جون بیا پیش خودم ...الان تورو قربونی دعواهاشون میکنن

بعد از خوردن صبحانه هیونگ و الهام آماده شدن که برن وسایل الهامو بیارن بعد از رفتن اونا ما هم خونه رو تمیز کردیم و همه چیو واسه برگشتنمون آماده کردیم...تقریبا همه چی آماده بود

نوید: خب باید از همتون خداحافظی کنم

معصومه:تصمیمتو گرفتی؟؟؟

نوید: آره میخوام بمونم

فرزانه: الان میخوای بری؟

نوید: نه...میمونم بعد از رفتن شما کلید هارو به دوستم تحویل میدم و میرم

هیون: ای کاش میشد که بیا...اینطوری حداقل نیما احساس تنهایی نمیکرد

نوید: قول میدم هرچند وقت یه بار واسش زنگ بزنم

نیما: تو؟؟ فراموشمون نکن...زنگ زدن پیش کش

فرزانه: هیچی دیگه....بدبخت شدیم...نوید که بره بچه های هیونگ میریزن خونه ما

معصومه: فرزانه!!!! اگه بچه هام پاشونو خونه شما گذاشتن دیگه تو خونه راهشون نمیدم

من: چه خشنی بابا....!!!!

فرزانه: منم اینارو میندازم بیرون...حالا کجا میخوان برن خدا میدونه

من: بس کنین شما....

فرزانه: محبوبه...دارم بحثو عوض میکنم...یه دو دقیقه دیگه حرف از جدایی بزنیم معصومه گریه میکنه....اونوقته که پدر هممون درمیاد

من: همین الانم یه دست بهش بزنی اشکش سرریز میکنه

هیونگ و الهام اومدن...یه چیز سبک خوردیم و آماده شدیم که بریم فرودگاه

اینم از این قسمت....

اوووووووووووووف....خسته شدم...خیلی وقت بود انقدر زیاد تایپ نکرده بودم...ک ک ک

امیدوارم خوشتون اومده باشه

فعلا

/ 3 نظر / 5 بازدید
sonia

سلام عزیزم وب قشنگی داری داستانتم قشنگه.به منم سر بزن خوشحال میشم نظر هم واسم بذار مرسی عزیزم

mahdiss501

سلااااااااااااااااام اجییییییییییییییییی[نیشخند] واااااااااااااااااااای قالب وبت حرف نداره خیلی خوب روش کار کردی[بغل]خوشجل شده یعنی من وارد شدم یه لحظه فک کردم سایته شده عین وب سایتا[نیشخند][نیشخند] اما خیلی کلکیا[ابرو]هرچه قالب خوکشل بود خودت برداشتی[ابرو][ابرو][نیشخند]

mahdiss501

ک ک ک یونگی چقدر از مرحله پرته بیچاره داداچم[نیشخند] برو گمشو چیه بی ادب از این حرفا نمیزدی تو[ابرو][ابرو] اجی[عصبانی]مگه قرار نبود فرزانه داستانشو بزاره[عصبانی][عصبانی]میکشمتونا[شیطان]