Deja Vu Part3

Ch3 – fountain

مینا و خونواده اش شهرشونو ترک کردن و رفتن تا یک زندگی جدید رو تو یه جای جدید شروع کنن و حافظه مینا سه سال آخر رو به یاد نمیاورد وفقط خاطرات قبل از اون بود. تصادف و دی او دیگه هیچوقت درموردشون حرفی زده نشد

مینا از پله ها پایین رفت

" آهای! عزیزم کجا داری میری؟" مامان مینا فریاد کشید.

" امروز مییرم بیرون ، برای نقاشی مامان"

" دوباره؟ اوه باشه اما قبل از غروب آفتاب برگرد باشه؟"

" باشه مامان " اینو گفت و از خونه بیرون اومد. مینا به گوشه خونشون رفت و دوچرخه اش رو برداشت و حرکت کرد. وقتی سوار دوچرخه میشد احساس راحتی میکرد. به جاهای مختلف نگاه میکرد تا یه جای مناسب برای نقاشی کشیدن پیدا کنه.

بعد از 30 دقیقه بالاخره یه جایی رو پیدا کرد. یه جایی رو توی پارک دید که یک نیمکت به سمت یک فواره خیلی قشنگ هست. دوچرخه اشو کنار نیمکت پارک کرد. هدفونشو در آورد. آهنگ I Miss You از Girls Day رو گذاشت. صداشو زیاد کرد. دفتر طراحی و مدادشو برداشت و اون چیزی رو که میدید نقاشی کشید.

* در واقع دلم برات خیلی تنگ شده

دلم برات تنگ شده

میخوام سرمو رو شونه ات بذارم و گریه کنم

میخوام گریه کنم

بخند میزنم و سعی میکنم لبخندمو نگه دارم

هنوزم میلرزم

لطفا با من خوب نباش

دیگه از این به بعد با من خوب نباش*

در حال کشیدن فواره اولش احساس خوبی داشت ولی همچنان که به آهنگ گوش میداد یکدفعه احساس تنهایی کرد. و به طور ناگهانی فواره متوقف شد.

" اییییییش....چه بلایی سر فواره اومده؟ من هنوز تمومش نکردم!" مینا غرغر میکرد. تقریبا یه ربع صبر کرد  امیدوار بود که آبفواه دوباره برگرده ولی منصرف شد و خیلی هم عصبانی بود.

" باشه فهمیدم! فواره ی احمق " بلند شد و به طرف دوچرخه اش رفت و برگشت. همزمان که فرمون دوچرخه اش رو برگردوند به ی مرد برخورد کرد و دفتر و مدادش از دستش افتاد.

" آخ! اییییش..." مینا فورا وسایلشو برداشت در حالی که اون مرد هم فورا خم شد تا وسایل مینارو برداره

" اوه بذارین کمکتون کنم " مرد گفت

* بووووم*

دستاشون به هم برخورد کرد.

" اههه...چه کوفتیه؟! " درحالی که داشت سرشو میخاروند گفت.

" اوه.متاسفم" اون مرد معذرت خواهی کرد. مینا به مرد نگاه کرد تا مطمئن بشه که قیافه کسی رو که توزمان بدی بهش برخورد کرده رو به خاطر میسپاره.

" لطفا کمک......نکن " مینا با دیدن مرد حیرت زده شد.

" واقعا متاسفم....منظوری نداشتم" مرد گفت. مینا با خجالت بلند شد. همزمان مرد هم وسایلشو گرفت و اونارو به مینا برگردوند.

" بازم متاسفم " مرد دوباره تکرار کرد.

" اوه .. اوه... مشکلی نیست" مینا مستقیم به صورت مرد نگاه کرد و ادامه داد " ما قبلا همدیگه رو دیدیم؟ "

" نمیدونم اما خیلی آشنا بنظر می رسین. اسمتون چیه؟ " مرد پرسید.

" مینا هستم"

" خوبه..از آشناییت خوشبختم مینا... منم کیونگ سو هستم" و به مینا لبخند زد

" اسمت واسم آشنا نیست اما میدونم که قبلا باید دیده باشمت. میتونم قیافتوبه یاد بیارم ولی نمیدونم کجا دیدمت " مینا با یک چهره متعجب به اون نگاه میکرد.

" واقعا؟! شاید تشابه ظاهری باشه؟ اما منم همچین حسی دارم " کیونگ سو هم متعجب بود.

" شا...ید؟ اوه...واقعا؟ " مینا افکارشو به زبون آورد. چشماشون به هم قفل شدن و بعد از چند ثانیه آب از فواره بالا اومد و توجه دوتاشونو جلب کرد.

" وووووههههها دوباره برگشت " مینا گیج شده بود.

" واقعا قشنگه " کیونگ سو گفت.

" داشتم اینو نقاشی میکشیدم که یهو آب قطع شد "

" پس واسه همینه که عصبانی بودی " کیونگ سو بهش متلک انداخت

" آره...یکمی " بهش نگاه کرد

کیونگ سو پرسید " میخوای ادامه اش بدی؟ "

" البته " مینا دوچرخه اش رو گرفت و اونو کنار نیمکت گذاشت

" میتونم کنارت بشینم؟ منم یه هنرمندم. واسه همینم درمورد کسایی که تو این کار خوبن کنجکاوم " کیونگ سو پرسید و توضیح داد.

" آره مشکلی نیست " مینا لبخند زد و دوتاشون نشستن. مینا دفتر طراحیشو باز کرد و برگه هاشو ورق زد، کیونگ سو دفترو گرفت " وای همه اینارو تو کشیدی؟ " کیونگ سو با چشمای گرد شده و دهن باز پرسید.

" آره البته که من کشیدم هاها " مینا خندید.

کیونگ سو صفحه هارو ورق می زد تا اینک رسید به نقاشی ناتموم فواره. دفترو به مینا برگردوند. مینا روی فواره خیلی زوم کرده بود. درحالیکه کیونگ سو از طراحیش لذت میبرد و آروم نگاش میکرد. تا موقعی که چشمش به مینا افتاد. کیونگ سو به صورت مینا نگاه کرد. ضربان قلبش سریع شد و یک نگرانی رو احساس کرد.

فکر کیونگ سو/

" حس میکنم میشناسمش...از مدت ها پیش میشناسمش...نمیدونم اما چرا از همون اولین دفعه من باهاش احساس راحتی میکردم؟ " کیونگ سو به نگاه کردنش ادامه داد.

" تموم شد " مینا به خودش افتخار میکرد.

" واو...این عالیه " کیونگ سو از مینا تعریف مرد.

" واقعا؟ ممنونم " مینا خیلی خوشحال بود. بعد متوجه شد که بزودی آفتاب غروب میکنه.

" ای وای. خیلی زود هوا تاریک میشه. من الان باید برم. من باید قبل از غروب آفتاب خونه باشم. " مینا سریع وسایلشو جمع کرد. دوتاشون بلند شدن. کیونگ سو گفت

" بیا یکبار دیگه همدیگرو ببینیم " یه لبخند به مینا تحویل داد. مینا هم یه لبخند زد و سرشو تکون داد و برای رفتن به خونه عجله کرد.سریع دوچرخه اش رو برداشت درحالی که به تکون دادن دستاش از کیونگ سو خداحافظی میکرد. اما یکدفعه ایستاد. تعجب کرد.

افکار مینا/

اون صدای که شنید چه چیزی داشت " بیا یکبار دیگه همدیگرو ببینیم "

" بیا ... "

" یکبار دیگه همدیگرو ببینیم "

 به سختی نفس میکشید و به خاطر حرفایی که تو ذهنش میشنید احساس ناراحتی میکرد

" من قبلا اینو شنیدم اما از کی؟ " مینا خیلی متعجب بود. اون فقط سریع رکاب زد و به طرف خونه حرکت کرد.

تو خونه/

از لحظه ای که به خونه برگشت داشت به اتفاقی که افتاده بود فکر میکرد. اما بعد از یادآوری زمانش با کیونگ سو اون صدای نگران کننده ای که تو ذهنش میشنید رو فراموش میکرد.

" میشناسم. من میشناسمش " مینا اینو به خودش گفت.

بعلهههههههههههه اینم از این قسمت

راسی روز خلیج همیشه فارسمون مبارک

فعلا بابای

/ 1 نظر / 13 بازدید
aylar

سلام خوبی؟ آیلار هستم طراح قالب و... برای وبلاگ ها یه مدت کار نکردم ولی تصمیم دارم دوباره شروع کنم خوشحال میشم تبادل لینک یا بنر داشته باشیم اگه موافق بودی خبرم کن[چشمک]