the bitterness of olive part 27

یکدفعه معصومه رفت سمت فرزانه و دستشو گذاشت روی پیشونیش...

معصومه: تبم که نداری...اون چرندیات چی بود که پشت تلفن تحویلم دادی؟؟!!

برگشتم و با تعجب به فرزانه نگاه کردم...داشت تلاش میکرد با حرکات صورتش یه چیزیو به معصومه بفهمونه ولی انگار تلاشش بدون نتیجه بود...چون معصومه گفت...

معصومه: چی فکر کردی پیش خودت؟؟...مگه ایون هیوک پیش منه که میگی با خودم بیارمش...؟!

تازه داشت دوهزاریم میوفتاد که قضیه چیه؟؟؟(چند تا دوهزاری داری تو؟؟)

فرزانه: چی داری میگی؟؟حالت خوبه؟؟

-من که حالم خوبه ولی فکر کنم حال تو خوب نیست...میگم شاید به خاطر گرسنگی باشه...بیا این غذاهارو بخور تا حالت بیاد سرجاش...

-من گرسنه نیستم...توهم بهتره انقدر هزیون نگی...میخواستم یه چیزی بگم..انقدر حرف زدی یادم رفت..آها ییادم اومد...بیا بیرون تا بهت بگم...

با هم رفتن بیرون...

فرزانه: ای دیوونه...این همه بهت اشاره زدم آخرم نفهمیدی...

معصومه: من که نمیفهمم چی میگی...درست حرف بزن بفهمم...

- هیچی..فقط من و جونگ مین بحثمون شد..میخواستم یکم حالشو بگیرم ولی به لطف شما همه چی بهم خورد...ای خدا من از دست تو چیکار کنم...همش سوتی میدی...

-من روحمم از این قضیه خبر نداشت...آخه نمیتونستی زودتر بهم بگی...میتونستی بهم sms بدی...

-امیدوارم جونگ مین چیزی نفهمیده باشه...بیا بریم داخل...

اومدن داخل..

مصومه: حتما خیلی گرسنه این..بیاین بریم توی اتاق تا غذا بخورین...

همه رفتیم توی اتاق...

فرزانه: محبوبه جون چطوره؟؟

محبوبه:خوبم عزیزم...چه خبر از کیوهیون؟؟

-هنوز همون طوریه...هیچ تغییری نکرده..

داشتیم غذا میخوردیم که گفتم

من:تو که گفتی گرسنه ام نیست...ولی داری منم میخوری!!!

یه نگاه عصبانی کرد و گفت

فرزانه: اون موقع گرسنه ام نبود ولی الان گرسنه ام شده...اگه دیدم سیر نشدم حتما میخورمت...

-پس اون نمکو بده تا بزنم به خودم که یه موقع بیمزه نباشم...

فرزانه(با یه حالت مسخره):عزیزم...همین جوریشم بامزه ای...نیاز به نمک نداری...

یونگی: بس کنین دیگه...زودتر اون غذاتونو کوفت کنین میخوایم برم پیش کیوهیون...(تو که آخرش باید با حرف جونگ مین ساکت بشی چرا حرف میزنی...)

من: به توچه... توبا ما چیکار داری...اگه میخوای برو ببینش..مگه ندیمه اتیم همه جا همرات بیایم...

بعد از اینکه غذا مونو خوردیم رفتیم تا کیو هیونو ببینیم...وقتی داشتیم میرفتیم پیش کیوهیون دیدیم که دکترا و پرستارا با سرعت دارن میرن سمت آی سی یو...

فرزانه: چی شد...چه اتفاقی افتاد...

من: خودمم نمیدونم باز از من میپرسه...

- خفه شو تو..کی باتو بود...

رفت سمت پرستارو پرسید...

-ببخشید خانوم...چه اتفاقی افتاده...

پرستار: بچتون به هوش اومد...

فرزانه با خوشحالی اومد سمتمون و گفت: بهوش اومد...بهوش اومد...بچم به هوش اومد...

من: حالت خوبه؟؟...بچت...مگه اتفاقی واسه بچه ها افتاده بود...

فرزانه: نه احمق جون منظورم به کیوهیونه...میگن به هوش اومده...الانم دکترا رفتن تو اتاقش...

یونگی: قدمو داشتی..تا اومدیم اینجا کیوهیون هم به هوش اومد...

من: عزیزم در توان من نیست که قدمتو داشته باشم...

یونگی: به جای اینکه زیاد حرف بزنی برو به کیو زنگ بزن و این خبر خوبو بهش بده...

هیون: حالا که داری زنگ میزنی بگو بیان اینجا...

من: حتی اگه نمیگفتم هم می اومدن...

رفتم سمت اتاق...گوشیو برداشتم و به کیوجونگ زنگ زدم...

کیو: چی شد جونگ مین؟اتفاقی افتاده؟؟

من: آره عزیزم..یه اتفاق خوب...کیوهیون بهوش اومده...سرع با ساناز بیاین اینجا...

کیو: واقعا بهوش اومد..باشه الان میایم...خداحافظ...

من: خداحافظ....

گوشیو قطع کردم و برگشتم پیش بقیه...نیم ساعت بعد کیو و ساناز و نیما اومدن بیمارستان...ساناز رفت سمت فرزانه و بغلش کرد و گفت

ساناز: باورت میشه؟؟!!!....من که اصلا نمیتونم باور کنم...دلم میخواد از خوشحالی گریه کنم..

فرزانه: حالا نمیخواد گریه کنی...بهتره بری پیشش و ببینیش...

ساناز و کیو با  هم رفتن توی اتاقی که کیوهیون بود... من روبه نیما کردم و گفتم...

من: پس بقیه کجان؟؟

نیما: موندن پیش بچه ها...

من: اوه...اوه...چرا اون دوتارو با هم تنها گذاشتی..؟؟به جای اینکه مراقب بچه ها باشن به فکر عشق و حال خودشونن...

تازه متوجه حرفی که زدم شدم...یه نگاه به بچه ها کردم...دیدم فرزانه داره میخنده..نگاهش کردم و یه لبخند زدم...وقتی منو دید اخم کرد و روشو برگردوند...(آخیییی)

معصومه: مگه نوید باهاشون نیست...

من: اونا به نوید چیکار دارن اون خونه به اون بزرگی...خب میرن تو یه اتاق...تازه نوید انقدر سرش با بچه ها گرمه که متوجه اونا نشه....

- خوب بچه هاتو میشناسی...درست مثل خودتن...شیطون و فضول...

فرزانه: جونگ مین به تو ربطی نداره که اون دوتا میخوان چیکار کنن...تو سرت به کار خودت باشه...تو زندگی مردم دخالت نکن...

واقعا نمیدونستم که بهش چی بگم...همش میخواست جوابمو بده...داشم از دستش دیوونه می شدم....

زهرا/

معصومه: من میرم زنگ بزنم ببینم نوی با این بچه ها چیکار میکنه...

من: باشه عزیزم...برو زنگ بزن..احتمالا تا الان بدبخت و کشتن....

معصومه رفت و زنگ زد به نوید...

نوید: بله...بفرمایید...آخ بچه نکن...موهامو ول کن..داری چیکار میکنی...اونارو بذار سرجاش...

همون لحظه بود که صدای جیغ الهام از پشت تلفن بلند شد....

خوب اینم از این قسمت....

امروز زیاد گذاشتم...

نظراتونم باید در اندازه ی متنم باشه...هه هه هه...شوخی کردم بابا...

خوش باشین...

خداحافظ

/ 6 نظر / 5 بازدید
مهدیس

بازم سلام به اجیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی گلمممممممممممممممممممم[ماچ] اجی بازکجانرووووووووووو...توروبه خداحداقل ادامشوبزاربعدبرو...[ناراحت] وای اجی الان که بهش فکرمیکنم میبینم روزای سختی درپیش داریم[گریه]بروعجیجم ایشالله تودرسات موفق باشی همشونم بیست بشی...منودابل اسم تواین مدت فراموش نکنیا...من همیشه به یادتم...ایشالله وقتی امتحاناتموم شدبرگشتیم خبربشنویم که دابل اسمون البوم جدیدمنتشرکرده(وای این یه کوچولوزیادیه)همین که بشنویم برگشتن خداروصدهزارمرتبه شکرمیکنیم[نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند] مامان جووووووون داره گریه ام میگیره[ناراحت][نگران][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه]

مهدیس

اجیییییییییییییییییییییییییییی گلممممممممممممممممممم[گریه][گریه][گریه][گریه] باشه گریه نمیکنم...دارم اهنگ پلیزهیونموگوش میدم...دست خودم نیست...این بیشترگریه ام میندازه[گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه] اجییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی...حداقل توگریه نکن...هیووووووووووووووووووووووووووون...اهههههههههههههههههههههه[گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه] اجی جونم ازالان دل تنگیم شروع شد...وای خدازوداین روزابگذره که من دق میکنم[گریه][گریه][گریه][گریه] ─▀██▀─▄███▄─▀██─██▀██▀▀▀█─ ──██─███─███─██─██─██▄█─── ──██─▀██▄██▀─▀█▄█▀─██▀█─── ─▄██▄▄█▀▀▀─────▀──▄██▄▄▄█─ [گریه][گریه][ماچ][گریه][گریه][بغل][گریه][گریه][قلب]

فاطمه

سلام.کجابابا اومدن من رفتن تو؟؟؟!!!!!!!!!!!! مگه سال چندمی که اینقد درسات برات مهمه؟ [لبخند]

samar

اجییییییییییییییییییییییییییییییییی...خوشحالمممممم به هو ش اومد...هوراااااااااااا....مرسییییییییییییی...راستی اونی هه هه تازه فهمیدم اونی که توبیمارستان بافرزانه بحث میکردجونگ مینن بوده...من فک میکردم تویی اجی...میگفتم چرا معصومه حرص میخوره... [نیشخند][نیشخند]

الناز

تو رو خدا منم وارد داستان کنید.خواهش می کنم.من عاشق دابل اس و به خصوص جونگی جونم.داستانتون خیلی جذابه.[قلب]

الناز

راستی من تو این جور داستانا خیلی پایه ام.خواهشا سریع تر منو وارد داستان کنید.[رویا] می تونیم دوستای خوبی بشیم.نه؟