the bitterness of olive part 11

که یکدفعه یه دختر از پشت هیون فریاد زد و گفت:

دختر: هیونگ جون....!!!

و با سرعت خودشو به هیونگ رسوند و بغلش کرد.

هیچکس حرفی نزده بود. هیون همونجا سرجاش خشک شده بود... جونگ مین هم فقط به هیونگ نگاه میکرد... کیو که بعد از دیدن اون پسر تو شوک بود با دیدن این صحنه کاملا قاطی کرد... محبوبه و یونگ سنگ هم به هم نگاه میکردن و شاخ هاشونو به هم نشون میدادن و در آخر معصومه...

نمیدونستم چی تو دلش میگذره ... فقط به هیونگ نگاه میکرد حتی پلک هاشم تکون نمیخورد... شوکه شده بود... دختر خودشو از هیونگ جدا کرد و رو به هیونگ گفت:

دختر: کی اومدی ایران؟؟!! اینا کین؟؟

بعد یه نگاهی به جمعیت ما انداخت... هیونگ از ترس بقیه حرفی نمیزد....

دختر: نمیخوای دوستاتو بهم معرفی کنی؟؟ البته  این چها تارو میشناسم ولی بقیه رو نه...!!!

معصومه نتونست تحمل کنه هیچی نگفت فقط روشو از هیونگ برگردوند و رفت ... رو یک نیمکت که زیر یک درخت بود نسشت... منم  رفتم پیشش

من: این دیگه کیه؟؟ میشناسیش؟؟

هیچی نگفت... دوباره شروع کردم

من: بیا بریم هیون بلیت هارو آماده کرده ... تله کابین منتظرمونه...

معصومه: می دونم میخوای بحثو عوض کنی... ممنون از اینکه اومدی پیشم.. ولی یک درصد احتمال بده که اون... اصلا ولش کن نمیخوام بهش فکر کنم...

من: پس بیا بریم...

معصومه: تو برو من میام...

من: نه با هم میریم...

جونگ مین هیونگو کشید سمت خودش و گفت

جونگ مین: اگه زودتر بهش گفته بودی الان اینطوری نمیشد...

هیونگ: جونگ مین تو دیگه شروع نکن... حالا چیکار کنم؟؟؟

جونگ مین: این خانومتون میدونن؟؟

هیونگ: اسمش الهامه... نه نمیدونه...

جونگ مین: هیچی بابا... بیا بریم همینجا قبرتو بکنم که جنازه ات روی زمین نمونه...

هیونگ: الان وقت شوخی نیست... تو رو خدا کمکم کن...

جونگ مین: خوب بذار فکر کنم.. آهان... میخوای به فرزانه بگم باهاش صحبت کنه بعد خودش بره همه چیو به الهام خانوم بگه.... ها؟؟؟( اوه اوه چه با ادب شد آقا... الهام خانوم... داشتین این قسمتو..!!)

هیونگ: فکر میکنی جواب میده؟؟

جونگ مین: امیدوارم...!!!

جونگ مین: الهام خانوم کجاس؟؟؟

هیونگ: اونجا نشسته... جونگ مین تورو خدا زودتر...

جونگ مین: فرزانه.. میشه یه لحظه بیای اینجا؟؟!!

من: چیه؟؟؟

جونگ مین: حالش چطوره؟؟

من: میخواستی چطور باشه...؟؟!!

جونگ مین: میتونی یه کاری بکنی؟؟؟ میتونی باهاش حرف بزنی و بگی که....

برگشتم پیش معصومه... هنوز تو خودش بود...

من: میتونم باهات حرف بزنم

معصومه: اگه درباره اون نامرده که اصلا حوصلشو ندارم...

من: ولی باید به حرفام گوش بدی... حتما تا حالا حدس زدی که این دختره کیه که یکدفعه میاد و میپره و هیونگو بغلش میکنه و خیلی راحت باهاش برخورد میکنه... میخوام رک و پوست کنده باهات صحبت کنم... خیلی عادی این دختره... چطوری بگم ... خوب راحت میگم... زنشه... اسمش الهامه ... میخوام یه پیشنهادی بهت بدم... اونم نمیدونه که تو زن هیونگی... میتونی بری باهاش حرف بزنی و همه چیو بهش بگی...

معصومه: خوبه... پس اسمش الهامه... زن آقا هیونگه... بعد اونوقت من باید برم باهاش صحبت کنم و بگم هوو جونم بیا با هم بریم هیونگو بکشیم...

من: منطقی رفتار کن . این اتفاقیه که افتاده باید قبویش کنیم... نمیگم درکت میکنم چون نمیفهمم چه حسی داری ولی اینو میدونم که اگه نخوای بهش فکر کنی و خودتی با این وضعیت وفق ندی واست خیلی بدتر میشه... درسته؟؟؟

معصومه: آره درست میگی... کجاست؟؟ میخوام باهاش حرف بزنم....

از روی نیمکت بلند شد و به سمت الهام رفت...

برین قسمت بعد منتظره....

نظر فراموش نشه...

هرکی از زن عمو هیون ما (زهرا جون) خبر داره به منم خبر سلامتیشو بده...

/ 1 نظر / 12 بازدید
مهدیس

اخی اجی این هیونگ سرت هوو اورد[گریه] خودم میکشمش تاغلط زیادی نکنه[عصبانی] اجیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی[نگران][گریه]