Meet Me Again EP5

بچه ها از کلاس رفتن بیرون منم وسایلمو جمع کردم

من: تو چرا هنوز اینجایی؟! کلاس تموم شد...میتونی بری

ولی جوابی نداد...فقط داشت نگام میکرد

من: صدامو میشنوی؟! میگم کلاس تموم شده میتونی بری

بازم خیره بهم نگاه میکرد

من: برو بابا....دیوونه

داشتم از کلاس میرفتم بیرون که اومد جلومو گرفت

سونگ جین: واقعا فکر میکنی خیلی باهوشی؟!

- مگه من گفتم باهوشم؟!

- ولی اینطوری فکر میکنی... باید به عرضتون برسونم که من به این کلاس احتیاج ندارم...

- منم گفتم که اینو تو تشخیص نمیدی

- میتونم بپرسم کی تشخیص میده؟!

- آقای مدیر...لیستو آقای مدیر به من دادن...اگه میخوای بحثو ادامه بدی میتونی بری پیش مدیر هو

- مدیر هو هم اشتباه میکنه...من تو درسم مشکلی ندارم

- میتونی حرفاتو به مدیر بگی...جلسه بعد لطفا زودتر بیا سر کلاس که زودتر تمرینارو شروع کنیم

واقعا جوش آورده بود

- بیا شرط ببندیم

با حرفش وایستادم : سر چی؟!

- که من تو آی تی مشکل دارم یا نه؟!

- که چی بشه؟! اصلا مشکل نداشته باش...به من ربطی نداره

- اگه منم به اندازه تو باهوش باشم میتونم با بچه ها تمرین کنم درسته؟!

- شاید...!!!

- شاید؟؟!!! یعنی نمیذاری؟؟!!

- به من مربوط نیست...میتونی با مدیر هو صحبت کنی

- باشه ... این آزمون مدرک...خب؟!

خندیدم...چی داشت میگفت...منم در جوابشو گفتم: باشه...حالا میتونم برم؟!

- اگه تونستم بیام کنارت با بچه ها تمرین کنم چیکار میکنی؟!

- من شرطی نبستم که بخوام کاری کنم

- باشه ... اگه من تونستم بیام همکارت بشم.......

- باشه....اگه تونستی یه شام مهمونت میکنم

- خوبه...منتظر باش خانوم مهندس

یه لبخند از روی تمسخر زدم و از کلاس اومدم بیرون...تو راه خونه داشتم به حرفاش فکر میکردم...مثل اینکه خیلی بهش سخت میگذره...داشتم به حرفاش میخندیدم...واقعا که....اون نمره هایی که تو لیست نمرات بود عمرا اجازه بده اون بیاد کنار من...رسیدم خونه...یکمی استراحت کردم و نشستم برگه های امتحانی رو تصحیح کردم...کیبوم وضعش داغون بود.... بقیه یه چیزایی میدونستن ولی نیاز به تمرین بیشتر داشتن....و اما سونگ جین...اون تموم سوالارو جواب داد بدون هیچ غلطی...داشتم دیوونه میشدم...چطور ممکنه...پس اون نمره ها چی بود؟! این پسره همیشه رو اعصابه...یاد حرفش افتادم....اون خیلی از خودش مطمءن بود ... میدونست که همه سوالارو درست جواب داده واسه همین همچین شرطی گذاشت...نه...اگه آقای هو قبول کرد چی؟؟!! من نمیتونم دو دقیقه با این پسر کنار بیام چطور دو ساعت تحملش کنم...اهههههه....شامو چیکار کنم؟! عجب خریتی کردما...چرا قول بیخود دادم...اون شرط گذاشت من چرا قبول کردم....دختره دیوونه...احمق...کندذهن

صبح با استرس از خواب بیدار شدم...وقتی رفتم دانشگاه با چهره خندون سونگ جین روبه رو شدم...ولی چهره من خیلی عصبی بود...الانه که بفهمه دارم از حرص میمیرم...اومد جلو

سونگ جین: سلام...صبح بخیر

من: سلام آقای لی...صبح شمام بخیر

- ببخشید استاد!!! امتحانمون چطور بود؟!

- وقت نکردم بهشون نگاه کنم...معذرت میخوام

- چیییی؟؟!!!! ولی....!!!

- ولی چی؟؟!! اگه مشکلی بود بگین دوباره امتحان بگیرم

- نه...مشکل چیه؟! فقط میخواستم بدونم چطور بود...همین!!!

- خودت چی فکر میکنی؟!

- هیچی.. من باید برم

از طرز برخوردش خندم گرفت..انتظار داشت امروز هم مثل نقشه اون پیش بره...رفتم به کلاس...یورا منتظرم بود...کنارش نشستم

یورا: سلام...صبح بخیر...چیه؟! چرا قیافه ات اینطوریه؟!!

من: چی بگم؟؟!!

- آها...از سونگ جین عصبانی هستی...دیروز چی شد؟! خیلی تو کلاس با هم جرو بحث کردین؟!

- نه ...یورا!!! دیروز یه آزمون از بچه ها گرفتم..سونگ جین همشو جواب داد...قبل از اینکه از کلاس برم بیرون بهم گفت اگه نمره این امتحانو کامل بگیره میره پیش مدیر هو تا بیاد کنار من با بچه ها تمرین کنه

- چی؟؟!!! مدیر هو قبول نمیکنه!!!

- یورا!!! نمره اش کامل شده...قبول کنه چی؟!! تازه شرط بستیم اگه مدیر هو قبول کرد یک شام هم مهمونش کنم

- چیکار کردی؟!!!!! واسه چی شرط بستی؟!!!

- من شرط نبستم...اون داشت شرط میذاشت ... منم یهو از دهنم پرید...چیکارش کنم؟!!

داشت فکر میکرد گفت: برگه هارو آوردی؟!!

- آره ...ولی بهش گفتم نگاشون نکردم

- برگه های همه رو بهشون بده ... برگه سونگ جینو بده به مدیر...شاید مدیر مجبورش کنه یه امتحان دیگه بده

- اوهوم...فکر خوبیه

تا شروع کلاس دلشوره داشتم...رفتم تو کلاس...تعجب کردم که سونگ جین و کیبوم زود اومدن توی کلاس

من: سلام

بچه ها: سلام

- خب مثل اینکه همتون هستین...پس شروع میکنیم

کیبوم: امتحانا چی شد؟!

- اونارو آوردم...الان میدم بهتون ببینین اشکالاتون چیه

کیبوم آروم گفت: منکه گند زدم

برگه هارو بهشون دادم

سونگ جین: پس واسه من کو؟!

- آقای لی ... بعد از اینکه کلاس تموم شد شما بمونین یه کاری باهاتون دارم

کیبوم زد به سونگ جین و گفت: هی پسر...باهات چیکار داره

سونگ جین با یه لبخند گفت: نمیدونم

تمرینمونو شروع کردم...کیبوم علاقه ای به گوش دادن نداشت...سونگ جین هم مثل اون...سونگ جین انگار همه چیو میدونست ولی کیبوم از اینکه چیزی نمیفهمید خسته شده بود

بعد از کلاس

سونگ جین: خب...چیکارم داشتی؟!

- باید بریم پیش مدیر هو

- چرا؟!

- میای یا نه؟!

- باید بدونم چرا

- واسه برگه امتحانت

- بریم

رفتیم توی دفتر مدیر

مدیرهو: مشکلی پیش اومده؟!

من: آقای مدیر...این نمره امتحانه آقای لی سونگ جینه...نمره کامل گرفته

مدیر: جدا؟! بذار ببینمش

با تعجب به برگه نگاه میکرد

مدیر: بله درسته....آقای لی چه توضیحی دارین؟!

سونگ جین: مگه باید چیزیو توضیح بدم!!! امتحان دادم نمره کامل گرفتم...مشکلیه؟!

مدیر: نه...این خیلی خوبه آقای لی

سونگ جین: مدیر!!! میتونم یه چیزی ازتون بخوام

من تو دلم: نههههه....توروخدا....وای چرا میخوای بیای با بچه ها تمرین کنی...پسره احمق

سونگ جین: میتونم منم با بچه ها تمرین کنم؟!

مدیر: ولی تعداد دانشجو هایی که باید باهاشون تمرین بشه همون 5 تان

- خب منم میتونم بهشون کمک کنم

با عجله گفتم: ممنونم...نیازی به این کار نیست

سونگ با عصبانیت نگام کرد و گفت: ولی آقای مدیر...منم میخوام این کارو تجربه کنم

بعدش یه قیافه مظلومانه به خودش گرفت

مدیر: مطمءنی که میتونی اینکارو بکنی؟!

سونگ جین: بله مدیر

مدیر: باشه...شمام میتونین کمک کنین

سونگ جین توپوست خودش نمیگنجید

من: آقای مدیر !!! با من کاری ندارین؟!

مدیر: نه میتونین برین

دوتامون از دفتر اومدیم بیرون

من: واقعا منظورت از این کارا نمیفهمم

سونگ جین یه جیغ کشید و پرید هوا و گفت: آرههههه....میدونستم...من شرطو بردم

- خب حالا که چی؟!

- از این به بعد منم کنارت کار میکنم

- کنار من نه....کنار دانشجوها

- کی بهم شام میدی؟!!

- شام؟؟!! کدوم شام؟؟!!

تا سونگ جین اومد حرف بزنه گوشیم زنگ خورد...دایی بود

- سلام دایی جون چطوری؟!

دایی: سلام خانوم مهندس ... خوبم دایی جون...کجایی؟!

- دانشگاه

- تا این وقت؟!

- آره...کلاس داشتم... چی شد یکدفعه یاد ما کردی؟!

- همینطوری... دلم واست تنگ شده بود

- نه...دلت تنگ نشد..مثل اینکه خیلی خوشحالی....چیزی شده؟!

- آره هانیه جون...خیلی خوشحالم...بهت بگم چی شده؟!

- بگو دیگه...مردم

- ماه بعد جشن نامزدی دایی جونته

- چی؟؟؟!!!!!!

- هانیه...!!! نیستی با هم بریم خواستگاری...میخوام زن بگیرم

- مامانییییی..!!! دایییییی!!! خیلی خوشحالم...دلم میخواد بیام ایران...کی میرین خواستگاری؟؟!! اصلا کی هست این خانوم خوشبخت؟؟!!!

- تو چی فکر میکنی؟!!

- مسخره بازی در نیار....بگو کیه

- سهیلا خانوم

- داییی!!! سهیلا دیگه کیه؟؟!!

- سهیلا خانوم!!! دختر آقای نظری

- آهان...همون سهیلا که مامان در موردش صحبت کرد...گرفتم کیه...دختر خوبیه...حالا کی میرین؟!

- امشب

- دایییییی!!! من میخوام باشم...حتما واسه جشن میام...مطمئن باش

داشتم واسه خودم میخندیدم و به هوا میپریدم که چشمم به نگاه متعجب سونگ جین افتاد... تازه به خودم اومدم که کجام

من: دایی جون!!! من میخوام برم خونه...رفتم خونه زنگ میزنم

دایی: نه عزیزم...مزاحمت نمیشم...مواظب خودت باش

- باشه...فعلا خداحافظ

سونگ جین: ایرانی حرف میزدی؟!

من: نه...چینی حرف میزدم...خب ایرانی بود دیگه

- خب کی بهم شام میدی؟!

- شام دیگه چیه؟!! من دیگه باید برم خونه... بعدا باهم حرف میزنیم

- ولی تو شرط بستی....باید سر قولت بمونی

- باشه... ولی الان نه

- پس کی؟!

-هر وقت که فرصت داشتم....فعلا خداحافظ

سریع حرکت کردم...دیگه هوا تاریک شده بود..میخواستم یکمی پیاده برم...به خاطر دایی خیلی خوشحال بودم...میخواستم بدوءم. بپرم و فریاد بزنم....تو راه خونه بودم که دوتا آدم مست جلومو گرفتن...یه ترس تو وجودم بود...بدون توجه بهشون از کنارشون گذشتم...ولی انگار داشتن از پشت سرم میومدن...گوشیمو از کیفم درآوردم...به یورا زنگ زدم ولی جواب نمیداد...دوباره شمارشو گرفتم...یه بار...دوبار...سه بار....ولی جواب نمیداد...اهههه...لعنتی.... اینا هم بیخیال نمیشن...دیگه کیو داشتم که بهش زنگ بزنم و کمک بخوام....آها...ایون آه...ولی چی بهش بگم؟! شمارشو از لیست گوشیم پیدا کردم و بهش زنگ زدم

- الو

- سلام...هانی هستم

- اوه بله...حالتون خوبه؟!

- ببخشید ولی به کمکتون احتیاج دارم...دوتا آدم مست افتادن دنبالم...نمیدونم کجا دارم میرم...خواهش میکنم کمکم کنین

- آروم باش...الان بهت میگم...خودتو به یه فروشگاه برسون و دست به سرشون کن...اسم فروشگاهو واسم بفرست من خودمو میرسونم اونجا

- باشه ممنونم

سریع خودمو به نزدیکترین فروشگاه رسوندم...وارد فروشگاه شدم ولی اون دوتا نیومدن...یکمی آروم شدم..اسم فروشگاهو برای ایون آه فرستادم و منتظر موندم

بعد از 15 دقیقه گوشیم زنگ خورد

ایون آه: کجایی الان؟!

- داخل فروشگاه

- بیا به پارک روبه روی فروشگاه... من اونجام

- ولی اگه مادوتارو ببینن شاید بدتر بشه

- نگران نباش...تنها نیومدم

- ممنونم ..تو زحمت افتادین

- الان وقت این حرفا نیست... عجله کن

من سریع خودمو از فروشگاه خارج کردم و رفتم سمت پارک ... دوتاشون دوباره حرکت کردن... چه آدمای کنه ای هستن...وارد پارک شدم...ایون آه رو دیدم...سریع به طرفش رفتم

ایون آه: سلام...سالمی؟!

- بله...خیلی ممنونم

داداش ایون آه داشت میرفت سمت اون دوتا که صداش کردم

- لازم نیست چیزی بگین...الان که مارو با هم دیدن حتما بیخیال میشن

نمیدونم چیز بدی گفتم یا نه....ولی با این حرفم سریع برگشت ... اوه خدای من... چه تصادف وحشتناکی... نه...باورم نمیشه

***

 بنظرتون چه اتفاقی افتاد؟؟!!سوال

 

 

/ 9 نظر / 17 بازدید
mahdiss501

سونگ جینه[خنده][خنده][خنده] حالا لازم بود به خاطر دوتا ادم مست زنگ بزنی کمک بخوای؟؟[عینک]از نیروی زنونه ات استفاده کن...یه لگدی مشتی چیزی[نیشخند][نیشخند]

فاطمه

سلام خیلی قشنگ و هیجان انگیزه فقط لطفا زودتر قسمت بعدیو بگذار

saeedehjong

نمیدونم!!!دیدی ک دفعه قبل حدس زدم |: اشتب دراومد... ولی بنظرم داداشش سونگ جین بود [نیشخند][نیشخند][نیشخند] خب اینجوری باید باشه دیگه!!![نیشخند]همه چیز باید ب هم ربط داشته باشه...[نیشخند] برم قسمت بعدو بخونم همه چی مشخص میشه...[نیشخند] راستی این عکسه بالایی کیه آجی؟!من نمیشناسم اینو!عضو گروه اکسو هست؟ [سوال]یا یکی دیگه... من فک کردم کیم کی بوم منظورت داداشه هیونگه(عضو قبلی یوکیس)[نیشخند]

saeedehjong

عه؟[نیشخند]مهدیس هم سونگ جینو انتخاب کرده بوده[نیشخند][نیشخند][نیشخند]من الان خوندم کامنتشوووو[نیشخند]

saeedehjong

آره دیگه... باشه من میرم[نیشخند]

غزال

مرسی که به وبم سر زدی