the bitterness of olive part 16

 

کیو به جونگ مین نزدیک شد....

کیو جلو رفت و گونه ی جونگ مینو بوسید و گفت

کیو: شوخی کردم عزیزم... بیاین به افتخار همگی deja vu برقصیم... بعدش همگی میریم رستوران مهمون دابل اس به جز من...

هیون: باشه قبوله... همه آماده این که برقصیم....؟؟

جونگ مین: من رقصو قبول میکنم ولی رستوران هیچ دخلی به من نداره...

هیونگ: من که هردوتاشو قبول میکنم....

یونگ سنگ: این امروز چرا اینطوریه؟؟ دوتا شدن میترسی؟؟؟ منم قبول میکنم....

هیون...خوب بریم واسه رقص.... همه آماده؟؟

بعد از رقص 5 نفره ای که اجرا شده بود دیگه نای راه رفتن نداشتن... یه 10 دقیقه ای استراحت کردن... آماده شدیم که دوباره سوار کابین ها بشیم.... همه سوار کابین ها شدیم و به سمت ون ها حرکت کردیم... توی همه ی کابین ها سکوت برقرار بود... کسی توان حرف زدن نداشت... بچه ها هم فقط روی صندلی نشسته بودن ... کابین ها به محوطه پارک رسید... از کابین ها خارج شدیم...سوار ون ها شدیم و به سمت یه رستوران توی چالوس حرکت کردیم...

معصومه/ (کلا این داستان راوی زیاد داره...)

توی رستوران....

پشت یک میز طولانی نشستیم... گارسون اومد تا سفارش غذارو بگیره... همهمه ی خاصی شده بود... هرکی یه چیزی میگفت... گارسون بیچاره هم قاطی کرده بود که به حرف کدوممون گوش بده که یکدفعه فرزانه داد زد...

فرزانه: چه خبرتونه؟؟؟ نمیتونین یکی یکی حرف بزنین... این بدبخت هم باید بفهمه شما چی میگین.... چون امروز بخاطر آقا کیو اومدیم خود آقا کیو سفارش غذا میده... هرچی اون گفت...

کیو: خیلی ممنون که به من سپردینش... خوب.... چند لحظه صبر کنین ببینم این جا چی داره...

محبوبه: من یه نظر بدم... کله پاچه چطوره؟؟؟

اونا که نمیدونستن کله پاچه چیه فقط به هم نگاه میکردن....

هیون: خوبه... امتحانش مجانیه...

زهرا: چی چیو خوبه... اصلا میدونی چیه؟؟

هیون: خوب نه...

زهرا: پس حرف نزن....

کیو: من نمیدونم بهترین غذای ایران چیه... اگه بسپریمش به ساناز ایرادی داره؟؟؟

جونگ مین: اه اه ... حالم به هم خورد.... آقا کیو از من به تو نصیحت... انقدر به این زنا رو نده....

فرزانه: بده واسه زنش ارزش قائله؟؟ دوست داری همه مثل خودت بی ادب باشن و احساس نداشته باشن....؟؟!!

جونگ مین: حالا من شدم آدم بی احساس... دیگه باید واس چیکار کنم..؟؟!!

فرزانه که معلوم بود دل پری داره گفت

فرزانه: مثلا تا حالا چیکار کردی که حالا ادعاتم میشه....آقا؟؟؟!!!

جونگ مین: من نمیفهمم تو امروز چته... از اول که اومدیم اینجا تا حالا داری باهام دعوا میکنی....

فرزانه: هیچی... ساناز جون تو غذاتو سفارش بده... فقط واسه من سفارش نده چون گرسنم نیست...

بعدم بلند شد و رفت بیرون... همه ساکت شده بودن و فقط به جونگ مین نگاه میکردن...

جونگ مین: چیه؟؟؟ مگه نشنیدین چی گفت... خوب غذارو سفارش بدین ... نکنه انتظار دارین برم ازش عذرخواهی کنم... دیدین که سر همچین موضوع مسخره و کوچیکی دعوا راه انداخت...

من بلند شدم و رفتم دنبال فرزانه.... سوجین هم که خیلی به مامانش وابسته بود و تحمل نداشت تا ناراحت باشه دنبالم راه افتاد و رفت پیشش نشست و گفت

سوجین: مامانی من گشنمه ... نمیشه بریم با هم غذا بخوریم...

فرزانه: باشه مامان تو برو داخل... تا تو شروع کنی منم میام پیشت...

من: یه دفعه چت شد؟؟؟ چرا باهاش اینطوری برخورد کردی؟؟؟ مگه تو نبودی که همیشه میگفتی باید منطقی رفتار کرد... تو که جونگ مینو میشناسی... میدونی که غرورش اجازه نمیده که خیلی راحت ابراز عشق کنه... تو که با اخلاقش آشنا هستی...

فرزانه: تو راست میگی... ولی خسته شدم... نمیتونه به خاطر من غرورش رو بذاره کنار ... چرا تو این مدت حتی یکدفعه عشقش رو نسبت به من ابراز نکرد...؟؟؟

من: مطمئنی؟؟!! مگه فراموش کردی که واسه اولین سالگرد ازدواجتون چیکار کرده بود؟؟؟ یا اینکه روزی که سوجین بدنیا اومده بود.. از ذوق داشت بال در میاورد...فراموش کردی چطوری بهت نگاه میکرد؟؟ یادت رفت که تب شدید گرفه بودی چطور تا خود صبح ازت پرستاری میکرد...؟؟ واقعا به این زودی همه ی اینارو فراموش کردی؟؟؟( ما که این چیزارو ندیدیم...!!!)

همون لحظه بود که الهام اومد...

الهام: خانوما... نمیاین.؟؟ همه منتظرن...

من: اومدیم...

الهام: شما خوبین؟؟ چرا امروز همتون یه طوری برخورد میکنین؟؟؟ نکنه به خاطر منه؟؟

من: نه اصلا اینطور نیست... چرا باید به خاطر تو باشه...؟؟؟

الهام: نمیدونم... چون از وقتی من اومدم همتون دارین یه اختلافایی پیدا میکنین...

من: نه عزیزم... این دعوا بین اینا عادیه... ولی امروز یکمی فراتر از حد معمول بود... واسه همین گفتیم بیایم بیرون تا جو عوض بشه...

فرزانه: مگه نگفتی منتظرمونن... پس بلند شین بریم دیگه... تا نانا باعث آزار و اذیت باباشون نشد....

بلند شد و رفت توی رستوران... ما هم بلند شدیم و از پشت  فرزانه حرکت کردیم...

پشت میز نشستیم... غذا هایی که سفارش دادن رو برامون آوردن... بعد از صرف غذا کیو اومد سمت پسرا و گفت

کیو: بی زحمت بلند شین برین حساب کنین که دیر شد.....

جونگ مین بلند شد ... هیچ حرفی نزد پولشو گذاشت روی میز و رفت بیرون...

هیون: امروز از اون روزاس...

کیو: از کدوم روزا؟؟؟

هیون: همون روزا که جونگ مین حرف نمیزنه ولی آخر شب  منفجر میشه... خدا به خیر کنه...

یونگ سنگ: اینم پول من ... خوب آقا کیو بی زحمت حساب کنین که دیگه رفع زحمت کنیم...

ساناز: چرا انقدر عجله میکنین... واسه امشب برنامه دارم...

زهرا: بازم قراره جایی بریم...؟؟؟

 

خوب اینم از این قسمت...

راستی اون داستانم خوب نیست؟؟ناراحت نظرتون واسم مهمه...

بای بای

/ 4 نظر / 6 بازدید
طراحی سایت

به نظر من جالب بود خیلی خوب میشد اگر که زود به زود پست ها می آمد

samar

azizam aliiii,mesle hamishe.dastan ghabliata m kheily alie.bebakhshi tu ghablia nazar nazashtam aslan havasam nabud sharmande[لبخند]

محب ولایت

[فرشته] بسم الله الرحمن الرحیم [فرشته] [قلب] [قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب] [قلب] [قلب]اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم[قلب] [قلب] [قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب] [قلب] [لبخند] [لبخند][لبخند][لبخند][لبخند] [لبخند]سلام علیکم[لبخند] [لبخند] [لبخند][لبخند][لبخند][لبخند] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل]امام باقر عليه السلام فرمودند: [گل] [گل]قائم ما به هنگام رستاخيز خويش، نيروهاي عقلاني توده ها را تمركز دهد[گل] [گل]و خردها و دريافت هاي خلق را به كمال رساند. [گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

مهدیس

بیاحتی زهراخانوم که مثلازنشه ضایعش کرد[گریه]اخه چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟[گریه][گریه][گریه][گریه] اخیش میبینم که همه ازدست زناشون ضایع میشن...جونگمینم که همش داره ازبقیه می خوره[چشمک] دلم یه کوچولوخنک شد[نیشخند][زبان]