the bitterness of olive part 34

کیو/

درارو قفل کردیم و کلیدهارو هم دادیم به نوید و رفتیم سمت فرودگاه...نوید با هممون خداحافظی کرد و تا  رفتن ما توی فرودگاه موند...هیونگ بغض کرده بود...بچه هاش از تو بغل نوید بیرون نمیومدن نیما هم کنارش وایستاده بود...معصومه رفت دست بچه هاشو گرفت و از نوید خداحافظی کرد و زودتر از همه راه افتاد....

فرزانه: آقا نوید...خداحافظتون...مواظب خودتون باشین...من میرم پیش معصومه

نوید: به سلامت....

من: آقا نوید....به امید دیدار دوباره...

نوید: دلم واستون تنگ میشه...

بچه های جونگ مینم رفتن پیش نوید و سوجین گفت

-خداحافظ عموجون

نوید: خداحافظت سوجین...مواظب عمو نیما باش

نیما: اینو....به کی داری سفارش منو میکنی؟؟

سوجین: الان من رئیستم...

همه با این حرف سوجین خندیدن...

نیما: دم آخری هم اذیت کردنو کنار نمیذاری...

رفت و بغلش کرد...نوید هم با خنده اش حرفشو تایید کرد. با صدای تو فرودگاه به خودمون اومدیم...تا چند دقیقه دیگه هواپیما فرودگاهو ترک میکرد...خودمونو به هواپیما رسوندیم...سرجای خودمون نشستیم...فرزانه و ساناز بودن پیش معصومه...الهام و زهرا مشغول گپ زدن بودن...محبوبه و یونگ سنگ هم باهم بودن...یونگ خیلی خوشحاله...نمیدونم واسه چی...شاید از اینکه داریم برمیگردیم خوشحاله....منو جونگ مین و هیونگ هم ساکت نشستیم..بچه ها هم طبق معمول پیش نوید و نیمان...ای وای...هنوز به نبود نوید عادت نکردیم...چه جالب...هیونگشون یکی از خونوادشون کم شد ولی یکی دیگه اومد تو خونوادشون...

من: خیلی خسته شدم....ولی سفر خوبی بود....

جونگی: من بدتر از تو....خیلی خوب بود...مخصوصا واسه هیونگ...

هیونگ: منظورت چیه؟؟

جونگی: هیچی...

-تو بی دلیل حرف نمیزنی...ولی فکر کنم به تو بیشتر خوش گذشت...

من: خوشبحالتون بهتون خوش گذشت....ما که هیچی نصیبمون نشد...

جونگی: زن میخواستی؟؟

من: حرف مفت نزن....زن مخوام چیکار؟؟؟!!!

-ای شیطون...پس چی میخوای؟؟

-مگه حتما باید چیزی بخوام...بخاطر بیماری کیوهیون یکمی به هممون سخت گذشت...

-خودتو ناراحت نکن پسر.....

- مگه میشه...بسه دیگه...فقط میخوام زودتر برسم خونه

هیونگ: منم همینطور...

رسیدیم بهه فرودگاه اینچون...بعد از تحویل گرفتن بارهامون برگشتیم خونه....

ساناز: من میرم دوش بگیرم...

من: باشه...!!

خیلی خسته بودم...روی تخت دراز کشیدم...همون لحظه بود که گوشیم زنگ خورد

من: الو؟؟

-سلام...هیونم....رسیدین؟؟

-آره...چیزی شده؟؟

-نه...فقط خواستم بگم که از دکتر لی واسه کیوهیون نوبت گرفتم...فردا ساعت 9 صبح برین مطبش

-ممنونم هیون...نمیدونم چی بگم...ببخشید...خیلی تو زحمت افتادین

-دیگه نشنوم از این حرفا بزنیا...تو داداش منی...(اوهوی....داداش منه..چی میگی؟؟) اینکاراهم فقط واسه این بود که خیلی واسم مهمی....من متاسفم که نمیتونم بیشتر از این کاری بکنم...

-ممنونم....فعلا

گوشیو قطع کردم...رفتم دوش گرفتم...بعد از اینگه از حموم اومدم رفتم پیش کیوهیون.....

من: سلام بابایی.....داری میخوابی؟؟؟

کیوهیون: بابایییی...!!!

-جونم...!!!

-واسم کتاب میخونی؟؟!!!!

-آره...چی بخونم؟؟!!!(شنگول و منگول و حبه انگور...!!)

-اوووم.....تارزان...!!!

-وای عجب انتخابی....میخوایم بریم تو جنگل...آماده ای؟؟؟

-آره...

-پس محکم بشین....

شروع کردم به خوندن کتاب...هنوز نصف داستانو نخونده بودم که دیدم کیوهیون خوابیده...پتوشو کشیدم روش...بوسیدمش و گفتم: شب بخیر

از اتاقش اومدم بیرون...

ساناز: خوابید؟؟؟

من: آره...راستی...فردا کیوهیون رو میبریم مطلب دکتر لی...واسش نوبت گرفتم

-تو؟؟!!! کی؟؟؟

-من که نه...هیون زنگ زد

-باشه...من زودتر میخوابم...

-باشه...

خیلی خسته بودم...ولی نمیدونم چرا نمیتونم بخوابم...خیلی دلم شور میزد...یعنی سرنوشت چیرو واسه ما رقم میزنه؟؟؟ داشتم به این فکر میکردم که خوابم برد ...صبح با صدای ساناز بیدار شدم....

ساناز: کیوجونگ...بیدار شد...د پاشو دیگه...

-چیه؟؟؟

-مگه قرار نبود بریم مطب دکتر لی...پس چرا هنوز خوابیدی؟؟؟

-مگه ساعت چنده؟؟؟

-8.....

-الان میام...

دست و صورتمو شستمو ونشستم پشت میز...طبق معمول صبحونه آماده بود...

من: پس کیوهیون کجاس؟؟

ساناز: خوابیده...

-بیدارش نمیکنی؟؟

-تو صبحونتو بخور...تا تو آماده شی منم به کیوهیون صبحونه میدم و آمادش میکنم

آماده شدیم که بریم مطب دکتر لی...

منشی: اسم بیمار چیه؟؟

-کیم کیوهیون

-بله...5 دقیقه دیگه میتونین برین...

-ممنونم...

منتظرموندیم تا نوبتمون بشه...رفتیم تو اتاق دکتر

دکتر لی: سلام آقای کیم...مشکلی پیش اومده؟؟

-سلام...راستش چند وقت پیش رفته بودیم ایران و ...

داستانو براش تعریف کردم

دکتر: باید کیوهیون تحت نظر پزشک متخصص باشه...درمان این بیماری تو محدوده کاری من نیست...یعنی چطور بگم...اینطوری که شما میگین باید مراقبت های ویژه واسش فراهم کنیم...تومورش هرلحظه ممکنه به بدنش آسیب برسونه...با کوچیکترین تنش...اجازه ندین فشار عصبی بهش وارد بشه..مثل شوک های عصبی و هیجان زیاد و ترس...من شمارو به یک متخصص معرفی میکنم ...میتونین فردا یا پس فردا برین تا واستون برنامشو توضیح بده...زمان و مکان دقیقشو فردا بهتون میگم

من: ممنونم آقای دکتر

-خواهش میکنم...وظیفه است

از مطب دکتر اومدیم بیرون....

ساناز: این دکتره قابل اطمینانه؟؟!!

-آره...دکترخوبیه..

ساناز: میریم خونه...

-بریم

تو راه خونه بودیم که گوشیم زنگ خورد

یونگ: سلام کیوجونگ

-سلام خوبی؟؟

-آره...خواستم بگم که امشب بچه ها خونه ما جمعن...حتما بیاین..خب؟؟

-چی شد یکدفعه...خبریه؟؟

-بیاین میفهمین...

-حتما

سانی: کی بود؟؟

-یونگ سنگ...امشب دعوتیم خونشون

-چیزی شده؟؟

-نمیدونم...فقط گفت بیاین خونمون ....

رسیدیم خونه...لباسامو عوض کردم...ساناز هم رفت تا غذا درست کنه...تو فکر این بودم که چه برنامه ای واسه کیوهیون بریزم...

ساناز: میدونی هفته دیگه تولد کیوهیونه؟؟

-واقعا؟؟؟ اصلا حواسم نبود...میخوای جشن بگیری؟؟؟

-آره...بچم بخاطر بیماریش افسرده شد

-آره ....منم همین فکرو دارم...(تو به من بگو اصلا میتونی مخالفت کنی؟؟ تو قبولم نکنی اون کار خودشو میکنه...!!!)

 هاهاهاهاهاها....!!!!

قسمت بعدشو هر وقت وقت شد میذارم....انقدر واسم نظر نذارین وقت جواب دادن ندارم...!!!نیشخندنیشخند

منتظر نظرای خوشگلتون هستم....

پای پای

/ 9 نظر / 11 بازدید
farzaneh

به من میگن مادر نمونه..ک ک ک...چه ربطی داشت...

mahdiss501

[خنده][خنده]میخوای بریم جنگل محکم بشین[خنده][خنده] خوبه نمیخواین سوار سفینه بشین یا فضاپیما برین فضا یه جنگل میخواین برینا[خنده][نیشخند] برو بابا رو داداچ کوچولویه من نمیاد بچه داشته باشه[نیشخند] میکشمتا[عصبانی][عصبانی]

mahdiss501

ک ک ک دقت کردی من چقدر قصد جونتو دارم[نیشخند][نیشخند] [بغل]

mahdiss501

خلاصه من دیگه کار ندارم...درس داری یا سرت شلوغه...هرچی باشه[ابرو][ابرو] من تا یه هفته دیگه اومدم باید حداقل2پارت دیگشو گذاشته باشی وگرنه...[عصبانی] دیگه خودت حدث بزن باهات چیکار میکنم[شیطان][نیشخند]

mahdiss501

وااااااااااااای من چقدر خشونت به خرج میدما[تعجب] زیادی خشنم نه؟؟؟[پلک][نیشخند] بیخی خوبت میکنم[زبان]

mahdiss501

اجی من چم شده زشته من برم دیگه...الان یکی میاد اینارو میخونه میگه این دختره پاک خول و دیوونست[تعجب] [نیشخند][نیشخند] دوووووووووووست دالم[بغل][بغل][ماچ][ماچ] شارژم اخراشه تموم شد بهت اس میدم نه نه اول میزنگم اخه دلم واسه صدات تنگولیده[نگران]توهم که بی احساس[گریه]

mahdiss501

اجی یه چیز کوچولو دیگه بگم میرم[نیشخند] منو دیدی که؟؟؟میدونم مثل تو خوشکل نیستم اما چطورم؟؟؟[نیشخند] اجی فرزانه که گفت زشتم تو چی؟؟؟[لبخند] [خنده][خنده] شبت بخیر اجی جونم[بغل][ماچ]باباییییییییییییی[خداحافظ]

mahdiss501

[خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده]

mahdiss501

اجی خیلی هم خوشکلی بخدا راست میگم نمیدونی من تادیدمت چسبیدم به صفحه مانیتور[نیشخند][نیشخند]یعنی دوست داشتم این دستام اون صورت خوشملتو لمس میکرد...من لپتو بوس کنم...محکم بگیرمش شایدم گازت بگیرم[نیشخند][نیشخند][نیشخند] نترس بابا الان کاریت ندارم[نیشخند][نیشخند]