Meet Me Again EP4

داشتم میرفتم سمت کلاس که صدای جیغ بچه ها بلند شد...همه از کلاسا ریختن بیرون...نمیتونستم از بین جمعیت یورا رو پیدا کنم...باهاش تماس گرفت-چی شد یورا؟؟!!
یورا: وای هانی باورت نمیشه...دابل اس اومده تو دانشگاه
-کی اومده؟؟!!
-دابل اس....کیوجونگ...یادت اومد؟؟!!
-آهان...آره...الان کجایی؟؟!!
-پایین راه پله..بیا اینجا
-باشه...وایسا الان میام
خودمو رسوندم پیش یورا
من:وای چقدر خوشگله...اون روز قیافش به هم ریخته بود خیلی خوب ندیدمش
یورا: پس چی فکر کردی؟؟!!
ولی کسی که همراهش بود نظرمو بیشتر به خودش جلب کرد...
من: یورا!!! اون پسره قیافش خیلی آشناءه
یورا:هانی!!! حالت خوبه؟؟!! کیوجونگه دیگه
-نه...اونی که کنارشه
- اونم یکی دیگه از اعضای گروهه...هو یونگ سنگ
-فهمیدم...پسر مدیر هو؟؟!!
-آره از کجا فهمیدی؟؟!!
-الان که بودم تو اتاق مدیر عکسشو رو کتابخونه دیدم
-آها ..راستی چیکار داشت؟!
-یه چندتا از دانشجوهای کلاس آی تی رو سپرد به من که باهاشون تمرین کنم
-کیا هستن؟!
-هنوز نمیدونم
یه نگاه دیگ به یونگ سنگ انداختم...بازم واسم آشنا بود...به غیر اون قاب عکس جای دیگ هم دیدمش...با صدای یورا  به خودم اومدم
یورا: بیا بریم الان کلاس شروع میشه
با هم رفتیم به کلاس...بعد از کلاس طبق سفارش مدیر به سمت اتاقش حرکت کردم...نزدیک اتاقش بودم که دوتا پسر از اتاق مدیر هو اومدن بیرون...بلهههه....چه تصادفی!!! کیوجونگ و یونگ سنگ!!!! یه لحظه یاد اون روز افتادم...نکنه منو بیاد بیاره..چیکار کنم؟؟!! خیلی آروم بدون هیچ توجهی از کنارشون رد میشم...انگار که ندیدمشون..وای خدا...اینا دیگه کجا بودن؟؟!! طبق خیالاتم راه افتادم...متوجه نگاه های متعجب دوتاشون شدم
کیوجونگ: وایسا ببینم
من تو دلم خدا خدا میکردم که منو نشناسه ولی فکر کنم کار از کار گذشته بود...
کیو:تو کی هستی؟؟!!
و اومد و جلوم وایستاد...متوجه شد
کیو: دوباره تو....
من:ها؟؟!!!
- برای بار سوم دارم میبینمت
-من منظورتونو نمیفهمم (ولی میفهمیدم...داشتم خودمو به کوچه علی چپ میزدم)
-نبایدم بفهمی...باید یه تشکر حسابی ازت بکنم
-تشکر؟؟!!
اومد حرفشو ادامه بده که یونگ سنگ تکونش داد و گفت:من عجله دارم....
جمله اش، صداش و طرز رفتارش همش واسم آشنا بود...
کیو:باشه
رو به من گفت: بعدا از خجالتتون درمیام
سرمو به نشونه احترام پایین آوردم...منظورش چی بود؟! واقعا نفهمیدم چی داره میگه؟! من اولین بار اونو وقتی که مست بود دیدم..نکنه به خاطر اون دختره ازم ناراحته...چیییش...اصلا به من چه مربوط...دختره پررو...اومد یه سیلی زد به صورتم هیچی بهش نگفتم..حالا واسه من بپا هم میذاره...دختره ی کندذهن...به راهم ادامه دادم و رفتم به دفتر مدیر...
مدیر هو: اینم لیست دانشجوهایی که باید باهاشون کار کنین...
لیستو گرفتم و بدون اینکه بهش نگاه بندازم از اتاق اومدم بیرون...حرفای کیوجونگ داشت دیوونم میکرد...نکنه واسم مزاحمتی ایجاد کنه؟! وای خدا...منکه کاری نکردم...تو فکر رفته بودم....نمیدونم چطور شد که دوباره به یاد یونگ سنگ افتادم... چقدر مسءله پیچیده بود...اه...چقدر حس فضولی بده...!! یکی نیست بگه آخه به تو چه ربطی داره که کارگاه بازی در میاری...هرکی هست...مثلا که بفهمی..چی میشه؟! برگشتم به کلاس
یورا: اومدی!!
من: ببخشیر که دیر شد...بریم
تو راه حرفی نزدم...تو فکر بودم....از ذهنم خارج نمیشد
یورا: چی شد هانی؟!
من: یونگ سنگ خیلی واسم آشناءه
- اینکه تعجب نداره...آشناءه چون یک آدم معروفه...حتما تو تلویزیونی تبلیغی یه جایی دیدیش
- مطمءنم از نزدیک دیدمش..
داشتم تمام روزهایی که گذشته بود رو مرور میکردم...رسیدم به روزی که با یورا رفته بودیم فروشگاه...انگاری داشت یادم میومد...
من: فکر کنم بالاخره یادم اومد...اون روزی که رفتیم فروشگاه...آره...خودشه
یورا: میگی کجا دیدیش؟!
- رفته بودیم فروشگاه که لباس بخری...تو رفتی لباستو پرو کنی ...منم منتظرت بودم که ایون آه رو دیدم...اولین بار تو فرودگاه دیدمش
- خب چه ربطی به یونگ سنگ داره؟
- اون روز یونگ سنگ هم همراهش بود...آره خودش بود...وقتی داشتم با ایون آه حرف میزدم بهش گفت که عجله داره و باید زودتر بره...واس همین ایون آه زود رفت
- ایون آه ؟؟! تا اونجایی که میدونم یونگ سنگ خواهر نداره...یعنی تک فرزنده...یعنی دوست دخترشه؟؟!!
-نمیدونم...احتمالا!!! چون با هم اومده بودن خرید
-باز یه سوال دیگه...یه معمای دیگه...هانی!!! آخه چرا انقدر موضوع رو پیچیده میکنی؟؟!!
بعد هم خندید...از خندش خندم گرفت.
یورا: راستی کدوم دانشجوها تو لیست کلاستن؟؟!!
یاد لیست افتادم...از تو کیفم درش آوردم...نگاه کردمش
-نانا....جولیا...کیبوم.........!!!!! اوه نه.....
یورا: چیه هانی؟؟!!
- وای خدا....سونگ جین هم تو لیست هست...
-تبریک میگم
-تسلیت بگو...ای خدا...من چه گناهی به درگاهت کردم که اینارو به جون من انداختی..؟؟!!
- غصه نخور...منم کمکت میکنم...
یه لبخند زد و خداحافظی کرد
برگشتم خونه...زمان شروع کلاس آی تی از فردا بود...یه چندتا سوال طرح کردم تا فردا یه آزمون ازشون بگیرم ببینم کجای کارشون مشکل داره
فردای اون روز بعد از کلاسای خودم آماده شدم که برم واسه کلاس تمرین
یورا: پس من میرم خونه...بای
من: باشه ...برو...مواظب خودت باش
سرشو تکون داد و رفت
تو کلاس تمرین 4 نفر از 6 تا دانشجو اومده بودن..طبق معمول سونگ جین و کیبوم هنوز نیومده بودن
من: پارک نانا؟؟!!
-منم
-لی جولیا؟!
-منم اومدم
-کیم کیبوم؟!
میدونستم نیومده...دوباره اسمشو گفتم:کیم کیبوم
نانا: هنوز نیومده
-خیلی خب...لی سونگ جین؟!
-اینم نیومده
-اینا همیشه دیر میان سر کلاس؟!!!....خب...لی دونگ هی؟؟!!
-منم
-و...گو سانی؟؟!!
-منم هستم
من: کلاسمون بیشتر از یه ساعت طول نمیکشه...البته واسه جلسه اول...جلسات بعد ممکنه تا یک و نیم ساعت هم طول بکشه...کسی مشکلی نداره؟!!
-نه
-منم هانیه راد هستم...میتونین هانی صدام کنین...البته فکر ککنم منو بشناسین
جولیا: آره میشناسیمت
-خب...این کاغذ هارو بگیرین و به سوالایی که طرح کردم جواب بدین....
بعدش هم کاغذ هارو بینشون تقسیم کردم...اومدم سمت میز خودم که سونگ جین و کیبوم بدون اینکه در بزنن اومدن تو کلاس...با تعجب داشت نگام میکرد
سونگ جین: تو هم اومدی کلاس تقویتی؟؟!!
من با یه لبخند گفتم: عجله کنین...دیر اومدین...باید زودتر تمرینهارو شروع کنیم....
کیبوم: نکنه که تو.........
- آره ....بشینین لطفا
درو بست و دوتاشون نشستن روی صندلیشون....کاغذهای باقی مونده رو بهشون دادم
سونگ جین: اینا دیگه چیه؟!
من: سوال امتحان
-چیش....هنوز نیومده شروع کردی؟؟!!!!
-بگیر جواب بده...غر نزن
- چرا باید به این سوالا جواب بدم؟؟!!
- میخوام ببینم کجای کارتون مشکل داره که باهاتون تمرین کنم
- من مشکلی ندارم
- حالا جواب بده معلوم میشه
- نمیخوام....گفتم که من تو این درس مشکلی ندارم
- اینو تو تشخیص نمیدی
- میتونم بپرسم که تشخیص میده؟؟!!!
- کسی که از این چیزا سر در بیاره
سونگ جین یه خنده تمسخر آمیز کرد و گفت: نکنه تو سر در میاری؟؟!!
-من اسمی از خودم نبردم
- پس کی سر در میاره؟؟!!
دونگ هی: اههههه....ساکت باشین دیگه....
من: اوه ببخشید....تو هم به جای اینکه با من جروبحث کنی به سوالا جواب بده...نیم ساعت دیگه ازتون میگیرمش
سونگ جین: تو این فاصله تو چیکار میکنی؟؟!!ابرو
دیگه داشت دیوونم میکرد
من: بعدا در موردش صحبت میکنیم
سونگ دستشو گذاشت زیر چونه اش و با بیحوصلگی شروع کرد به جواب دادن سوالا...منم حواسم بود به بقیه که چطوری به سوالا جواب میدن...کیبوم با دقت سوالارو میخوند...چندبارم سرشو از برگه خودش برمیگردوند سمت برگه سونگ جین ولی وقتی چشمش به صورت متعجب من میخورد خودشو جمع و جور میکرد....سونگ جین هم خیلی بیخیال  داشت به سوالا جواب میداد...نیم ساعت گذشت...
- وقتتون تموم شد....
برگه هارو ازشون گرفتم
- امروز چیزی ندارم بهتون بگم .... کلاسمون همین ساعت شروع میشه پس لطفا دیر نکنین...میتونین برین
بچه ها از کلاس رفتن بیرون...منم وسایلمو جمع کردم........

تا قسمت بعدی بای بای

/ 4 نظر / 12 بازدید
mahdiss501

سلام اجی...خوبی؟؟؟تروخدا دعوام نکنیا...امروز امتحان داشتم بسی امروز حالم گرفته شد الان یه کوچولو اومدم نت...کار خاصی نمیکنما!نت گردی دیگه:D وای داستان بسی خوب بود این قسمتش... مرسی...ولی این داداشی کیوی من کینه ای نیستا بخواد تلافی کنه ها!!![عینک] اخ چقدر دلم براشون تنگ شده[بغل]

saeedehjong

کی گفته بازدید نداره؟!![ابرو] منو مهدیس هستیم[خجالت]البته من ک نبودم[من نبودم] چقدر پالتوی کیوی ما خوشکله بهش میاد...همینطور مدل موش[قلب]البته الان ک کچله[نگران]

saeedehjong

وای کاش این اتفاقا واسه من میفتاد[مغرور] عه؟[نیشخند]عکسه یونگی بوده؟!!![نیشخند][نیشخند]من فقط حدس زدم خوووو ([نیشخند]) یه جای داستان لنگ میزنه اجی....تو فروشگاه یادمه دوس پسر ایون اه اسمش سونگ جین بود[تعجب][تعجب]وای من ک نمیفهمم[تعجب]

saeedehjong

آره راس میگیا[نیشخند]