Meet Me Again EP3

  امروز عیده نوروزه...صبح زود بیدار شدم...نمیتونستم خونه درس بخونم...وسایلمو برداشتمو رفتم کتابخونه...تا 12 مشغول درسم بودم...دیگ مغزم کار نمیکرد...بلندشدمو یه دوری تو حیاط زدم...میخواستم به یورازنگ بزنم ولی فکر میکردم مزاحمش میشم...بهش اس دادم و گفتم که کتابخونه ام ولی اون گفت که نمیتونه بیاد...برگشتم به سالن...دیگه حوصله درس خوندن رو نداشتم...خیلی هم خسته بودم. برگشتم خونه یه چیزی خوردم و روی کاناپه دراز کشیدم...چشامو بستم...توسکوت خونه یکدفعه گوشیم زنگ خورد...کی میتکنست باشه؟! بدون توجه گوشیو برداشتم
من: الو؟!
یکی از پشت خط با یه صدای آروم گفت: سلام مادر...چطوری؟
- مادر جون؟!!! شمایین؟!! خوبم عزیزم...تو چطوری؟! چه خبر؟؟؟ وای که چقدر دلم براتون تنگ شده...
- خوبم مادر...چطوره اونجا؟! آب و هواش با بدنت میسازه؟!
- وا...مادر جون!!! این چه حرفیه...اینجا خیلی سرده ولی خوبه...راستی چه خبر از دایی؟!
- خوبه...فردا میاد احتمالا
- بگید یه زنگ بهم بزنه...راستی عیدتون مبارک
- هنوز مونده تا تحویل سال...ولی پیشاپیش عیدت مبارک
- الهی قوربونت برم..واسه همه سلام برسون
- چشم...راستی امشب مامان و بابا میان اینجا
- واقعا؟! میخواستم شب زنگ بزنم خونه که تحویل سالو با هم باشیم...باشه پس زنگ میزنم خونه شما...خب مادر جون کاری نداری؟! یکمی خسته ام میخوام استراحت کنم
- نه مادر ...برو بخواب...فعلا خداحافظ
- خداحافظ عزیزم
سرمو گذاشتم رو بالشت و خوابیدم...وقتی بیدار شدم ساعت 5 بود...وای خدا..چقدر زیاد خوابیدم...کلیی. از برنامه عقب موندم...دوباره شروع کردم به خوندن درسام..دوروز دیگ امتحان داریم...هیچوقت نشد بدون استرس برم امتحان بدم..اینم عادته بده منه...ساعت 12شبه ... 5 دقیقه مونده به تحویل سال...کتابامو جمع کردم...الان ایران ساعت 7:30 است...دیگ چیزی نمونده.بابا زنگ زد...
بابا: سلام دختر بابا...چطوری؟
من: سلام بابا جون...خوبم
- خیلی جات اینجا خالیه
- میدونم..خیلی دلم میخواست بیام ولی پس فردا امتحان دارم
- خوب خوندی؟؟!!
- هی..بگی نگی...تنبل شدم بابا...یعنی حسش نمیاد
- خیلی خودتو اذیت نکن..با آرامش درستو بخون...چیزی نمیخوای؟! کم و کسری نداری؟!
- نه بابا...همه چی خوبه
- گوشی رو داشته باش مامانته
- الو مامانم
مامان: سلام دخترم...چطوری عزیزم؟! حالت خوبه؟!
- آره مامان ... شما چطورین؟!
- خوبم ..امشب اومدیم تحویل سالو با مادرجون جشن بگیریم...
- میدونم...مادر جون بهم گفت
- گفت؟!! کی؟!!
- امروز بهم زنگ زد...بعله ... چی فکر کردی
- ای شیطون...دو دقیقه دیگه...............!!!!!
صدای آیفون خونه مادرجون بود که حرف مامانو قطع کرد...صداشو میشناسم...
مامان: یعنی کیه؟!!
یکی رفت تا درو باز کنه... کیه این موقع؟؟!! نکننه اتفاقی افتاده؟!! تو همین فکرا بودم که یکدفعه مامان بلند گفت: دادااااااش....
وای خدا...باورم نمیشه .. دایی اومده....وای که چقدر خوبه....من میخوام برگردم خونه
مامان: هانیه..دایی جونت اومده...چقدر امشب خوش شانسی
من: آره خیلیییییی....گوشیو بده باهاش صحبت کنم
دایی: سلام خانوم مهندس
من: سلام دایی جون...دلم برات خیلی تنگ شد
- بسه مزه نریز...حالت خوبه؟!
- آره...تو چطوری؟! اومدی مرخصی؟!
- نه عزیزم...تموم شد...
- چی؟؟!! واقعا؟! خیلی خوشحالم...میخواستم ببینمت وقتی ازسربازی برمیگردی چه شکلی میشی
- بامزه...!!! شوهرتم میبینیم وقتی از سربازی برگشت چطوری میشه؟!
-وا دایی!!! با اون چیکار داری؟!
- چیه؟! بهت برمیخوره؟! فکر نکردی با این حرفات به زن داییتم برمیخوره....!!!
- چیش...کی به تو زن میده!!!
-همه...دخترا پشت در خونمون صف کشیدن...نیستی ببینی لحظه تحویل سال چطوری دارن پاشنه درو میکنن
- آره...دارم صدای جیغ و دادشونو میشنوم...
- نه عزیزم...اون صدای جیغ مامانته...داره میگه چند ثانیه دیگه تحویل ساله...میذارم رو اسپیکر که راحت تر بشنوی
اولین لحظه ای بود که احساس تنهایی میکردم...همراه با صدای گذشتن ثانیه ها اشکام مثل بارون سرازیر میشد...جلوی دهنمو گرفتم که صدامو نشنون ولی میتونستم صدای گریه مامانو بشنوم...با صدای آقایی که داشت سال نو رو تبریک میگفت فهمیدم که سال نو اومده...همون لحظه بود که خیلی اتفاقی خندم گرفت...منتظر عیدی بودم...درست مثل بچگی هام...وقتی عید میشد بی اختیار میخندیدم
دایی: هانیه...زنده ای؟! عیدت مبارک دایی جون
من: دارم از تنهایی میمیرم
مامان: الهی مامان فدات بشه
من: وا مامان...الان  ه وقت این حرفا نیست...عید همتون مبارک...از راه دور میبوسمتون [بوس]
بابا: ساعت چنده؟!
من: 12:05 چطور مگه؟!
امروز عیده نوروزه...صبح زود بیدار شدم...نمیتونستم خونه درس بخونم...وسایلمو برداشتمو رفتم کتابخونه...تا 12 مشغول درسم بودم...دیگ مغزم کار نمیکرد...بلندشدمو یه دوری تو حیاط زدم...میخواستم به یورازنگ بزنم ولی فکر میکردم مزاحمش میشم...بهش اس دادم و گفتم که کتابخونه ام ولی اون گفت که نمیتونه بیاد...برگشتم به سالن...دیگه حوصله درس خوندن رو نداشتم...خیلی هم خسته بودم. برگشتم خونه یه چیزی خوردم و روی کاناپه دراز کشیدم...چشامو بستم...توسکوت خونه یکدفعه گوشیم زنگ خورد...کی میتکنست باشه؟! بدون توجه گوشیو برداشتم
من: الو؟!
یکی از پشت خط با یه صدای آروم گفت: سلام مادر...چطوری؟
- مادر جون؟!!! شمایین؟!! خوبم عزیزم...تو چطوری؟! چه خبر؟؟؟ وای که چقدر دلم براتون تنگ شده...
- خوبم مادر...چطوره اونجا؟! آب و هواش با بدنت میسازه؟!
- وا...مادر جون!!! این چه حرفیه...اینجا خیلی سرده ولی خوبه...راستی چه خبر از دایی؟!
- خوبه...فردا میاد احتمالا
- بگید یه زنگ بهم بزنه...راستی عیدتون مبارک
- هنوز مونده تا تحویل سال...ولی پیشاپیش عیدت مبارک
- الهی قوربونت برم..واسه همه سلام برسون
- چشم...راستی امشب مامان و بابا میان اینجا
- واقعا؟! میخواستم شب زنگ بزنم خونه که تحویل سالو با هم باشیم...باشه پس زنگ میزنم خونه شما...خب مادر جون کاری نداری؟! یکمی خسته ام میخوام استراحت کنم
- نه مادر ...برو بخواب...فعلا خداحافظ
- خداحافظ عزیزم
سرمو گذاشتم رو بالشت و خوابیدم...وقتی بیدار شدم ساعت 5 بود...وای خدا..چقدر زیاد خوابیدم...کلیی. از برنامه عقب موندم...دوباره شروع کردم به خوندن درسام..دوروز دیگ امتحان داریم...هیچوقت نشد بدون استرس برم امتحان بدم..اینم عادته بده منه برو بخواب دختر...چند روزو خوب درس بخون که امتحانتو خوب بدی...زودتر امتحاناتو قبول شو که من منتظرتما...!!!
- چشم باباجون...نگران نباش...مامان..دایی جون..مادرجون..کاری ندارین؟!
دایی:نه عزیزم
مامان و مادر جون: شبت بخیر
خداحافظی کردم...با اینکه امشب تنها بودم ولی بهترین شب بود...دو روز هم خیلی زود گذشت...زودتر از چیزی که فکرشو میکردم...روز امتحان رسید..میترسیدم...میترسیدم امتحانو خراب کنم..واس همین قبلش یه صحبتی با استاد کردم
یورا: هانی حالت خوبه؟!بابا انقدر نگرانی نداره که...یه امتحان ساده است
میدونستم این چیزارو واسه دلخوشی من میگه
من: شاید واسه تو راحت باشه ولی من احساس میکنم خوب پاسش نمیکنم
-امیدوارم از پسش بربیای...موفق باشی
-امیدوارم
استاد: چند دقیقه دیگ امتحان شروع میشه
سر جلسه سعی میکردم خیلی خوب روی سوالا تمرکز کنم...میتونستم جواب بعضیهاشو خیلی راحت بدم ولی بعضیهاش پیچیده بود...امتحان سختی بود
بعد از امتحان با یورا برگشتیم خونه...رفتم توی اتاقمو کیفمو روی تخت پرت کردم...خودمم کنارش ولو شدم...داشتم از خستگی میمردم...چند هفته گذشت..بعد از اینکه استاد نمره هامونو بهمون داد داشتم شاخ درمیاوردم...نمیدونستم نمره ام زیاده یا کم...80/100 واسه همچین درس مهمی کمه ولی واسه منی که داشتم از استرس میمردم زیاده...شوکه شده بودم...یورا زد روی شونه ام و گفت: گل کاشتی دختر...عالی بود....توکه میگفتی وضعم خرابه...چی شد پس؟!
- نمیدونم..خودمم انتظار همچین نمره ای نداشتم
استاد بعد از اینکه نمره باقی دانشجوهارو بهشون داد روبه من گفت: آقای مدیر یه کاری باهاتون داشتن
من: آقای مدیر؟؟!! چیکار داره؟
یورا: نمیدونم...بهتره بری
از استاد اجازه گرفتم و رفتم به دفتر مدیر
اجازه ورود گرفتم
مدیر: بفرمایید...بشینین لطفا
من: ممنونم  کاری باهام داشتین؟!
-بله..میخواستم یه پیشنهاد بهتون بدم
- پیشنهاد ؟؟!! چه پیشنهادی؟؟!!
-تو کلاس آی تی شما یه چندتا دانشجو هستن که یکمی تو این درسمشکل دارن...میخواستم ازتون بخوام که.....
همون لحظه گوشیش زنگ خورد و با عذر خواهی از اتاق خارج شد..منم بلند شدمو یه گشتی توی اتاق زدم..یه قاب عکس روی کتابخانه کنار دیوار توجهمو به خودش جلب کرد..فکر کنم عکس خونوادگیشه...با تعجب به عکس نگاه میکردم که صدای در اتاق منو به سمت خودش کشوند...مدی روی صندلیش نشست و ادامه داد
-چی داشتم میگفتم؟! خانوم هم بیخیالمون نمیشه...تو ایران هم اینطوریه؟!
خندیدمو گفتم: خب من باید با این دانشجوها چیکار کنم؟
- اوه بله...داشتم میگفتم...این تعداد دانشجو نیاز به کمک دارن...خواستم ازتون بخوام که بهشون کمک کنین
-فقط آی تی درسته؟
-بله...اگه قبول کنین یه پاداش خوب براتون درنظر میگیرم
یکمی فکر کردم و قبولش کردم
-از کی باید شروع کنم؟
-هر وقتی که دوست داشتین
- ازاین هفته شروع میکنم
- این خیلی خوبه
-کار دیگه ایی ندارین؟!
-نه میتونین برین
بلند شدم که برم که دوباره اون قاب عکس منو به سمت خودش کشوند...یه نگاه بهش انداختمو خارج شدم...میدونین  چییه؟! پسری که تو ع س بود خیلی برام آشنا بود...احساس میکنم یه جایی دیدمش...داشتم میرفتم سمت کلاس که صدای جیغ بچه هارو شنیدم

تا قسمت بعد بدرود
بای بایبای بای

/ 7 نظر / 5 بازدید
mahdiss501

خخخ از شخصیت دختره زیاد خوشم نمیاد[مغرور]بسی بی تربیته[نیشخند] راستی اجی تیکه ی اول داستانتو دوبار تایپ کردی...هوشو حواسم نداری که...احتمالا 2بار کپی پیست زدی[نیشخند] عکسه نکنه داداش کیو هس؟![سوال]بگو به من به کسی نمیگم![نیشخند] بچه های دانشگاه بسی وحشی تشریف دارن[خنده]خدایی شما جرات دارین تو دانشگاه جیغ بزنین؟![نیشخند] قسمت بعدی پس؟؟![منتظر]

mahdiss501

راستی اجی این سونگ جین کیه دیگه؟؟؟[ابرو]من اخر دق میکنم از دستت[عینک] سونگ جین،سونگ مین[نیشخند]عین همه ها؟![چشمک]

mahdiss501

خلاصه تولدش مبارک هرچند که دیر شد[نیشخند]

فرزانه

سلاممممممممممممممممممممممممممممممم...من اومدم...ببینم چقدر دیر اومدم...خوبی معصوم جونی...اجی مهدیس خوبی؟؟؟؟؟چه خبرا؟؟دلمان بسی تنگ شده بود براتان...راستی معصوم میخواستم داستانو بنویسم..اون داستانو ادم دست سانی بنویسه..این یکی که دفترش فرط شده بود میخواستم خودم بنویسم دفتر دومش دست تو؟؟؟اخه باید بخونم ادامشو بنویسم..میدونی که گوشیمو دادم تعمیر نگرفته خرابش کردم..اینم شانسه من دارم...

saeedehjong

سونگ جین کیه اجی؟عضو گروه ای تو کی پاپ هست؟خواننده اس؟یا بازیگره؟ من نمیشناسمش فک کنم! تو چ فیلمی بوده؟ وای چقد سوال پرسیدم[نیشخند]

saeedehjong

یه قسمتشو دو بار تایپیده بودی[نیشخند]همونجا ک میره تو کتابخونه درس میخونه و اینا.... من میدونم اون عکسه سونگ جین هس[نیشخند][نیشخند] چرا جیغ زدن بروبچ؟[خنثی][تعجب]

saeedehjong

آها...منم ب نظرم اومد آشناست[نیشخند]ناقلا پس داداش اونه[نیشخند] آره عزیزم...درستش نکرده بودی ولی عیبی نداره[نیشخند]