love 4 ever part 11

هانا: خوب راست میگه  کجا بودی...؟؟

کیو: دلیلی نمیبینم واسه شما توضیح بدم کجا بودم...

بحث خیلی جدی شده بود که مینا از اتاق اومد بیرون با این حرف کیو هانا از کوره در رفت و شیشه ای رو که دستش بود پرت کرد...شیشه هم مستقیم فرود اومد تو سر مینا...جیغش رفت هوا...همه داشتن به هانا نگاه میکردن

یونگی: چت شده مینا؟؟ داره از سرش خون میاد..

هیونگ: چی؟؟ زنگ بزنید به دکتر...

جونگی: الو سلام ببخشید آقای دکتر اگه میشه خودتونو سریع برسونید اینجا...

کیوجونگ: تو چیکار کردی؟؟!!

هانا بدون اینکه جوابی بده رفت توی اتاق و درو هم بست...پشت سرش کیوهم رفت توی اتاق...خیلی عصبانی بود...با اولین دادی که زد همه ساکت شدن...حتی دیگه صدای گریه های مینا هم شنیده نمیشد...

یونگی: خواهش میکنم برید جلوشو بگیرید..الان میزنه دختررو میکشه...

جونگی: حقشه...اصلا زن چه حقی داره سره شوهرش داد بزنه..ایول کیوجونگ...حالشو بگیر...

هیونگ توی فکر: جواب اونارو چی بدم...اگه بفهمن پوست سر منو هانارو با هم میکنن...

تو همین فکرا بود که صدای زنگ در اومد...

هیون: هیونگ...مهمونات اومدن....

هیونگ: چی اومدن؟؟ یونگی برو به اون کیو بگو خفه شه...خواهش میکنم

یونگی: من همچین دل و جراتی ندارم...میخوای کتک بخورم

هیونگ: جونگ مین پس تو برو...

جونگی: به منچه...من همچین ریسکی نمیکنم...

داشتن با هم جروبحث میکردن که ما وارد خونه شدیم...من وقتی هیونو دیدم گفتم: اینجا خونه دابل اسه...واسه چی اومدیم اینجا؟؟ نکنه تو با یکی از اینا دوست شدی..؟؟!!

مینو: آره مغز فندقی...

من: چی؟؟ چرا زودتر نگفتی..با کدومشون؟؟

مینو: با هیونگ

من: وای مهراوه ببین این چقدر موله...

داشتیم وارد سالن میشدیم که چشمم افتاد به مینا که روی مبل نشسته بود..وقتی باند روی سرشو دیدم تعجب کردم و بی اختیار پرسیدم

- وای مینا چت شده؟؟

مینا سکوت کرد...از طبقه بالا صدای داد و فریاد می اومد...هیونگ اومد جلو و بهمون سلام کرد

مینو: هیونگ...اینجا چه خبره؟؟؟

هیونگ: چیز خاصی نیست...شما بشینید..

مینو: چه بلایی سر خواهرم آوردین...

منم داشتم به صدای دعوا گوش میدادم...

من: مینو...میتونی خفه شی ببینم اونا دارن چی میگن...

مهراوه: مگه تو فضولی دختر...

من: نه مهراوه جون..کنجکاوم...!!!

صدای داد زدن کیو همه ی خونه رو پر کرده بود...

کیو: حتی اگه عصبانی هم بودی نباید این کارو میکردی...به اون دختر چه ربطی داشت...؟؟چرا شیشه ای که تو دستت بودو پرت کردی؟؟؟

من: چی؟؟هانا این بلارو سرت آورد...آخه چرا؟؟

مینو: مینا تو اینجا چیکار میکنی؟؟

جونگی: دیشب ایشون توی کمپانی مریض شدن...خیلی تب داشتن...آدرس خونتونو بلد نبودم مجبور شدم بیارمش اینجا...

مینو: توقع داری ازت تشکر کنم...شما باید از مریض مراقبت کنین تا حالش خوب بشه نه اینکه یه درد دیگه هم به درد قبلیش اضافه کنین...

جونگی: به منچه...چرا با من دعوا دارین...مگه من سرشو شکوندم...

مینو: نه تو اینکارو نکردی...اما وقتی عرضه مراقبت کردن رو ندارین واسه چی خواهرمو اینجا نگه داشتین....

هیونگ: اتفاقی که نیفتاده...چرا اینقدر عصبانی ای...

مینو: چی داری میگی؟؟ حتما باید میمرد...مینا پاشو باید برگردیم...

هیونگ: کجا...؟؟؟؟ مگه قرار نیست اینجا بمونین؟؟

مینو: تو این وضعیت...؟؟!!تو خیلی ریلکسی...

من: عیبی نداره مینو...اتفاق مهمی نیفتاده...بذار بمونیم...مینا که درد نداره(در حالی که مینا آه و ناله میکرد...)

مهراوه: راست میگه...بیاید جروبحث روتموم کنیم...

خب اینا جروبحث رو تموم کردن...ما هم باید نت اومدنوتموم کنیم...جای خوبی واستون تمومش کردم...خیلی درگیر این نیستین که بقیه اش چی میشه...

تا بعد...خداحافـــــــــــــــــــــــــــظ

/ 8 نظر / 7 بازدید
مهدیس

وای خدامن اگه اونجابودم هاناروصدتیکش میکردم...کیوهم فقط الودگی صوتی ایجادمیکنه...بایدعملی اینکاروبکنه...یه چندتامیزدتوگوشش پرتش میکرداینورواونورتابفهمه دنیادست کیه[عصبانی][نیشخند]زیادخشونتی درش نیست بیشترم بایدباهاش بشه[نیشخند]حقشه[نیشخند] یونگیم زیادشلوغش کرد...یکی بره جلوشوبگیره الان دختره رومیکشه[خنده]هه هه هه...ماشالله چقدم داداچی زدش[ابرو] وایییییییییییی مامانی دوباره...نروووووووووهنوزبمون اجی جونم...[گریه][گریه][گریه][گریه][گریه] اتفاقاجای حساسشه...میخوام بدونم داداچی کیواون هاناروچیکارش میکنه...فقط توروخدابزنه توفرق سرش دلم خنک شه[نیشخند]

samar

اونییییییییییییییی واقعارفتی؟؟؟؟؟میدونم بایددرس بخونی...بروقرفونت برم...فقط بایداین رفتن روجبران کنی دیگهههههه...حتمابایدخوب بدی امتحاناتو...این جوری باشنیدن اینکه امتحاناتتوخوب دادی دیگه دلتنگیم به شادی تبدیل میشه...اونی پس به خدامیسپارمت... فایتینگ اجی جونممممممممممممممممممممممممم [قلب]

الناز

خواهشا منم وارد داستان کنید.تو رو خدا.(جونگی)

farzaneh

سلام الناز جون....این داستانو من دارم مینویسم...یه جای داستان نیاز به یک دختر داریم...البته نقش بد داستان میشه....با جونگی هم هست...اگه میخوای بگو..همینجا یا تو اون یکی وب معصوم واسم نظر بزار تا بیارمت...

فرهاد

سلام معصومه جان.خداکنه مثل اسمت معصوم باشی. تو پروفایلت خوندم هیفده سالته.میخاستم باهم آشنا شیم (فرهاد)

فرهاد

به خدا منم از اوناش نیستم.ولی درگیرت شدم چیکار کنم؟ توبگو

زینب

چه جوری با این گروه آشناشدی......؟

Setayesh

سلام اجی،این پسره ی پرروکیه که چایی نخورده پسرخاله شده؟اون تیکرو داشتی:به خدامنم ازاوناش نیستم.آره اروا عمت.کاملا مشخصه.[عصبانی]ولی اجی،خیالت تخت.ماهمیشه پشتتیم[بغل][چشمک] میگم من یکم دلم واسه هانای بیچاره سوخت.داش کیو تو یکی ازمصاحبه هاش گفته بودکه یه دختری روبه اسم هانادوست داشته.میکم فرض کن اگه باهم ازدواج می کردن واین اتفاق می افتادچی میشد.[نیشخند] خب دیگه خیلی حرف زدم. عاقشتم[ماچ]خدافظ.