the bitterness of olive part 38

چند هفته به منوال عادی گذشت...یه شب هممون خونه هیون شون بودیم...محبوبه داشت آماده میشد ...منم زودتر آماده شدم و منتظر موندم....بعد از آماده شدنش حرکت کردیم

محبوبه: بعد از یک ماه دوباره دورهمیم

من: چیه؟؟؟!!! دلت تنگ شده...واسه کدومشون؟؟ دوستات یا بچه ها؟؟؟

- واسه همه...بچه ها که هیچوقت پیشمون نیستن...بیشتر وسه دخترا

- بایدم دلت تنگ بشه...یه ماهه کاری به کارمون ندارین دارین میمیرین

- داری زیاد حرف میزنی....عجله کن داره دیر میشه

- چشم قربان

وقتی رسیدیم فقط کیو و جونگ مین اومده بودن...هیونگ هنوز نیومده بود...

هیون: سلام...بالاخره اومدی...اون هیونگ که معلوم نیست کجاس

من: سلام...خدارو شکر زودتر از هیونگ رسیدم...وگرنه بدبخت بودم...خدا بخیر کرد

مهدیس: هیوون بیا کنار بذار بیان داخل

هیون: اوه...ببخشید...بفرمایین

جونگ مین: بیا بشین انقدر حرف نزن

من: بذار عرقت خشک بشه بعد شروع کن

- حیف که نمیخوام جلو خانومت ضایع نشی وگرنه خودم بهت نشون میدادم

مهدیس: محبوبه جون بفرما...خوش اومدی

فرزانه: محبوبه بیا اینجا

محبوبه: ممنونم ... اومدم فرزانه

محبوبه که نشست صدای آیفون اومد

هیون: دیگـــــــــــــه خودشه

رفت و درو باز کرد

هیونگ: سلام به همگی... ببخشید که یکمی دیر شد

هیون: چه سلامی چه علیکی...مرد حسابی تو خجالت نمیکشی یک ساعته هممونو اینجا کاشتی؟؟

هیونگ: چرا بزرگش میکنی؟؟!! فن ماشین یونگ سنگ هنوز روشنه...اونم تازه رسید...بیخود سر من غر نزن

جونگ مین: هیووووووون یکی بزن تو دهنش آدم بشه با بزرگتر ار از خودش درست صحبت کنه

هیون: جونگ مین!!!!!

معصومه: هیونگ خان!!! اجازه میدین ما بریم داخل؟؟

هیونگ: ببخشید...بفرمایید

معصومه: خواهش میکنم

مهدیس: سلام عزیزم خوش اومدین

معصومه: سلام گلم...!!! تو زحمت افتادین

فرزانه: سلااااام عزیزم

معصومه دوتا دستاشو باز کرد و گفت : سلاااااام عشقم...چطوری؟؟

جونگ مین: استغفرالله...یکی ندونه فکرای بد میکنه...حالا ما میدونیم

فرزانه: تو چی میدونی ها!!!!!

ساناز: فرزانه بس کن!!!

جونگ مین: خب راست میگم دیگه

کیو: کنجکاو شدم..تو چی میدونی؟؟

جونگی: اینکه این دوتا با هم رابطه ندارن

هیونگ: تورو خدا پای خونواده منو وسط نکشین

معصومه: اووووووه....حالا مگه چی شده که مردم میخوان فکر بد کنن .. این چیزا واسه ما عادیه..همه مثل شما نیستن که با یه ب.وس فکر بد کنن

هیون: بس کنین....همگی بیاین برای صرف شام

جونگ مین: اوه اوه آقارو...چقدر تمرین کردی تا اینارو بگی؟؟!!!!!

هیون(آروم) : خفه

همه بلند شدیم و برای صرف شام تشریف بردیم...بعد از شام هم برگشتیم به اتاق میتینگ و مشغول حرف زدن شدیم...یه مدتی که گذشت گوشی الهام زنگ خورد ... مجبور شد جمع رو ترک کنه... وقتی برگشت یکمی تو خودش بود...معصومه آروم تو گوشش گفت: چیزی شد؟؟

الهام: بعدا بهت میگم

اون شب هم خیلی زود گذشت..بعد از چند روز هیونگ زنگ زد خونمون و گفت که الهام میخواد برگرده ایران...مثل اینکه یه مشکلی واسش پیش اومده.....جمعه همین هفته هم پرواز داره...واسه همین فردا یه جشن کوچیک تو خونه هیونگ برگزار میه...فردا اون روز محبوبه آماده شده بود که بره خرید...

من: میخوای تنها بری؟؟؟

محبوبه: آره چطور مگه؟؟

- نمیخوای باهات بیام؟؟!!!(بمیرم واست که روت نمیشه بگی منم میخوام بیام)

- نه...تو به کارات برس.

- باشه...مواظب خودت باش

- باشه...خداحافظ

محبوبه رفت...خونه تنها بودم...تصمیم گرفتم ناهار امروزو خودم درست کنم...محبوبه برگشت ولی با دست خالی

من: پس چرا با دستای خالی؟؟

محبوبه: چیزی نگرفتم...یعنی نمیخواستم بگیرم...یه چندتا سفارش بود که باید اطلاع میدادم

من: خب خسته نباشین

- سلامت باشین

- بیا ناهار آماده است

- واییی تو زحمت افتادی... چی شد یه دفعه دست به دیگ و کفگیر زدی؟؟

- بد کردم؟؟

- نه ممنون

چند وقته داره به یه چیزی خیلی عمیق فکر میکنه...به منم چیزی نمیگه...ولی خیلی دوست دارم بدونم چیه که انقدر ذهنشو مشغول کرده

شب شده بود...خیلی زود آماده شدیم که سریع برسیم خخونه هیونگ...چون نمیتونستم جواب بقیه رو بدم...وقتی دم در خونشون رسدیم هیون هم ماشینشو پارک کرده بود... دوتامون با هم رفتیم داخل....اینطوری خطرش کمتره....جمعیت خانوما گیر دادن که یه آهنگ بخونیم...هرکسی یه نظری میداد...ولی سوجین یه نظر جالبی داد...

سوجین: خب بابایی...حالا که خاله الهام داره میرهه بهتر نیست واسش بای بای بخونین

هیونگ: برخلاف بابات عقلت خوب کار میکنه

هیون: خیلی خوبه...

همه با نظر سوجین موافقت کردن و آهنگ بای بای رو خوندیم موقع خوندنمون الهام گریه اش میگیره....با گریه الهام حال و هوای همه عوض میشه ... حتی جونگ مینی که همیشه میخندید... شب تلخی بود...جشن خداحافظی... یه کار عجیبی...!!!

روز جمعه هممون تو سالن فرودگاه جمع شدیم و تک تکمون از الهام خداحافظی کردیم

معصومه: ای کاش میذاشتی بیایم...اینطوری بهتر بود

الهام: نه...فکر میکنم همینجا باشین بهتره...!!!( حالا که خیلی اصرار داری چشمنیشخند)

هیونگ: مواظب خودت باش...قول بده خوب غذغا میخوری باشه؟؟!!

الهام: حتما...قول میدم...!! موقع برگشتنم بهتون خبر میدم...فکر کنم وقتشه از هم جداشیم...دلم برا هموتون تنگ میشه....مواظب هم باشین...بچه ها!!! بیاین اینجا ببینم...!!! سوجین!! وقتی برگشتم باید یه نقاشی خوشگل بکشی باشه؟!

سوجین: باشه

الهام: جونگ سو.!! تو هم اون کاردستی رو تمومش کن

جونگ سو: باشه...زود برگردین تا بدم بهتون

الهام: باشه زود میام...بچه ها رو بوسید و از همه خداحافظی کرد و خیلی زود رفت ..موقع رفتنش همه اشک میریختن...بالاخره اون روز هم گذشت

خب خب میبینم همچنان منتظرین بقیشو بخونین...!!!

خسته ام...!! برین دو روز دیگه بیاین بقیشو بخونین....!!!

به سلامت

/ 4 نظر / 6 بازدید
mahdiss501

خیلی نامردی اجی به اجی فرزانه میگی سلام عشقم بعد به من سلام خشکو خالی میدی...یعنی این یه تیکه مکالمه رو نمیتونستی عوض کنی[ابرو][ابرو]خییییییییییییلی بدی[گریه][گریه]یعنی فرزانه1رو بیشتر فرزانه2 دوست داری[نگران][نگران] من اصلا میرم[گریه][گریه] هیون بیا این خواهرتوجمعش کن[عصبانی][گریه][گریه]

mahdiss501

ای بابا[ابرو][ابرو][عصبانی]

mahdiss501

ها میخوای بیا دعوا[عصبانی]خو راس میگم تو اجی رو بیشتر دوس داری تو منو کمتر میخوای[نگران][نگران]

ghazal

سلام،خوبی معصومه جان؟چیکارا میکنی؟به من سرنمیزنی کیف میده؟!