the bitterness of olive part 4

هیون: وای پسرا بدبخت شدیم... بیچاره شدیم... وای خدا دارم دیوونه میشم

زهرا: چی شد؟ جون بکن دیگه جونم به لبم رسید

هیون: باورم نمیشه

جونگ مین: تا نزدم با دیوار یکیت نکردم حرف بزن... بنال دیگه

هیون: سکه ... هه هه هه ... سکه ...

جونگ مین: چیه؟؟ توی حیاط سکه پیدا کردی؟؟؟ انقدر خوشحال شدی که نفست بند اومد؟؟؟

هیون: قیمت سکه بالا رفت...

جونگ مین: رفت که رفت... تو چرا ناراحتی؟؟؟

هیون به خانما یه نگاهی کرد و گفت

هیون: یعنی اینکه... خوب چجوری بگم...

فرزانه: من فهمیدم. آقا هیون چی فکر کردی در مورد ما؟؟؟ من و معصومه و ساناز که اینکارو نمیکنیم، محبوبه هم که اصلا بهش فکر نمیکنه... حالا میمونه زن خودت... نمیدونم... شاید. چون چند وقت پیش داشت حساب میکرد مهریه اش چقدره...!!!

هیون: آره زهرا؟؟؟ راست میگه؟؟؟

زهرا: نه بابا داره شوخی میکنه... مگه نه فرزانه؟؟؟

فرزانه: نه اصلا شوخی نمیکنم . محبوبه و معصومه و ساناز هم شاهدن. مگه نه بچه ها؟؟؟

ما هم گفتیم: آره...

هیونگ: حال میکنین چطوری هوای همدیگرو دارن. حالا کافیه بین ما یه چیزی بشه... همون اول خود تو هیون ، زیراب آدمو میزنی...

زهرا: چجورم هوای همدیگرو دارن... دارن منو ضایع میکنن... نمیفهمی؟؟؟ چه تفاهمی دارن زن و شوهر!!!

من: زهرا حواست باشه داری چی میگی؟؟؟

جونگ مین: معصومه خانم خوب راست میگه دیگه...

فرزانه: جونگ مین! با دختر عموم درست صحبت کن اصلا کی از تو نظر خواست... نخود

هیونگ: بس کنین... صبحونه کوفتم شد... هیون کدوم قبرستونی بودی؟؟؟ کی به تو اجازه داد بری بیرون؟؟ یه بار دیگه بی خبر بری اطلاعات جمع کنی میکشمت ، فهمیدی؟؟؟

بعد این حرف هیونگ همه بلند شدن و رفتن

من: زهرا جون شوخی کردیم .... اگه ناراحت شدی معذرت میخوام...

من: خوب من میزو جمع میکنم شما برین آماده شین. اول میخواین کجا بریم؟؟؟

ساناز: نمک آبرود... مستقیم میریم تله کابین

فرزانه: بچه هارو چیکار کنیم؟؟؟

من: آره باید یه فکری براشون کرد...

کیو: همراه خودمون میاریم..

جونک مین: آقا کیو تو یکی داری، ما که 4 تا داریم چیکار کنیم؟؟؟

کیو: مشکل خودتونه... اون موقع که...!!!

ساناز: بس کن دیگه...

کیو: من که بچمو میارم

ساناز: پس خودت نگهش داشته باش...

کیو: قربون پسرم برم... خودم همه جا میبرمش...

هیونگ: خونه که نمیتونیم بزاریم...

جونگ مین: خسته نشدی انقدر فکر کردی؟؟؟

هیونگ: منظورم با نوید و نیما بود....

فرزانه: آره خوب... بهترین فکر اینه که بیاریمشون...

من: خوب ... این سو با من دوتا پسرا با هیونگ و نوید...

فرزانه: خوب پس نانا هم بامن... پسرا با جونگ مین و نیما ... خوب حالا کی داوطلب میشه این دختر بیچاره رو نگه داره؟؟

محبوبه: من نگهش میدارم.

یونگ سنگ با آرنجش به محبوبه یه ضربه می زنه...

محبوبه: مگه تو میخوای نگهش داشته باشی؟؟؟

یونگ سنگ: من که چیزی نگفتم نگهش داشته باش...

جونگ مین: به تو چه ربطی داره؟؟ دستتون درد نکنه محبوبه خانم.

محبوبه و یونگ سنگ در حال جرو بحث بودن. من میزو تمیز کردم. داشتم میرفتم سمت اتاق که محبوبه صدام کرد...

خوب دیگه من برم فردا کلی درس دارم

بای بای

/ 1 نظر / 14 بازدید
zahra

سلام معصومه جون داشتین منوضایع میکردین جلوهیون[دلشکسته] ممنون عسیسم این قسمت هم خیلی قشنگ بود فدات بای[قلب]