The bitterness of olive part 1

The bitterness of olive part 1

شخصیت های داستان:

کیم هیون جونگ ، زن : زهرا

هی یونگ سنگ ، زن :محبوبه

کیم کیو جونگ ، زن : ساناز ، بچه: کیو هیون(پسر)

پارک جونگ مین ، زن : فرزانه ، بچه ها: پسر: 1- سو جین 2- یونگ هیون ، دختر: 1- نانا 2- هانی

کیم هیونگ جون ، زن : معصومه ، بچه ها: پسر:1- جونگ وو 2- جونگ سو ، دختر: این سو

آقا نیما مراقب بچه های جونگ مین و آقا نوید مراقب بچه های هیونگ

اولین روزی بود که اومدیم ایران. توی یه ویلا تو رامسر ساکن شدیم. ویلای یکی از دوستای نوید. قرار شد واسه دو ماهی که قراربود بمونیم برنامه ریزی کنیم که کجا بریم؟ چیکار کنیم؟؟؟

روز اول که اومدیم فقط تا دوساعت کارمون شد خالی کردن بارهامون. وسط این گیر و دار بچه های جونگ مین هم هی از سر و کول نیمای بدبخت بالا میرفتن و نمیذاشتن کمکمون کنه. اونم از خدا خواسته رفت نشست و خودشو با بچه ها قاطی کرد. ما هم چیزی بهش نگفتیم چون آوردن بار ها خیلی راحت تر از ساکت کردن بچه های جونگ مین بود . هر خونواده یک اتاقو انتخاب کرد یه ویلای خیلی شیک بود طبقه اول یه سالن بزرگ با آشپزخونه و 2تا اتاق ، بالا هم 3تا اتاق با یه تراس خیلی قشنگ که منظرش رو به دریا بود که واقعا منظره جالبی داشت. اولین نفرایی که واسه درست کردن شام داوطلب شده بودن محبوبه و ساناز بودن بزنم به تخته خوب به فکر شوهراشونن.

جونگ مین: فرزانه خانم! شما نمیخواین کمک کنین؟؟!!

فرزانه: خیلی دلم میخواد ولی به خاطر تو داوطلب نشدم.

جونگ مین: به خاطر من؟؟ من که از خدامه دست پخت زنمو بخورم.

فرزانه: باشه !! ساناز وایسا منم میام... راستی امشب بچه ها با شما من خسته ام . الانم که میخوام شام درست کنم . شما باید زحمتشونو بکشی...

جونگ مین: پس نیما چیکارس؟؟؟

فرزانه: اون که با ما نمیخوابه... با نوید رو کاناپه میخوابن

جونگ مین: نه ... تورو خدا با من اینکارو نکن . اصلا بیا بشین من خودم غذا درست میکنم اصلا زنگ میزنیم واسمون غذا بیارن هرچی شد با من... فقط امشب بچه هارو به من نده...

فرزانه سرشو تکون میده و میره تو آشپزخونه...

هیونگ: خانمم ! من خیلی گشنمه  میشه یه چیزی واسم بیاری بخورم؟؟؟

من : من دستم بنده بیا از تو یخچال یه چیزی بردار بخور.

یونگ سنگ : محبوبه جان ! واسه این بدبخت یه چیزی بیار داره میمیره...

من : داشتیم آقا یونگ سنگ ؟؟!! نمیخواد محبوبه جان بشین سر جات . من خودم براش میبرم

هیونگ هم با حالت تمسخر واسه یونگ سنگ زبون در میاره . یونگ سنگ هم کوسن زیر دستشو پرتاب میکنه طرف هیونگ......

اولین قسمت تموم شد

میدونم خیلی مسخره اس ولی تا آخرشو بخونین چون داستان قشنگی داره...

بای بایبای بایبای بایبای بای

/ 2 نظر / 8 بازدید
سیما

به به..عجب داستانی بووووووووووووووووووووووود...ایول خیلی قشنگ بود..مخصوصا ویلای تو رامسرش... الهی بمیرم به شوهرمم غذا بده خب بچم خسته شد..چیشششش.. عاللللللی بود معصوصمه جوووووووووووووووووونننننننننننممممممم.. فدااااااااااااااااااااااااااات.. با بای..

zahra

سلام معصومه جون[قلب] خ.فی عسیسم.ببخشیددیراومدم[گریه] داستانت خیلی قشنگه[قلب] من برم قسمت دوموبخونم فدات فعلابای[قلب]