the bitterness of olive Part 35

شخصیت زهرا داستان به یه شخص دیگه منتقل میشه...!!! کسی نیست جز.....مهدیس گل گلی...!!!نیشخند

ساعت 6 بعداز ظهر/

پشت نوت بوکم نشسته بودم...صدای زنگ گوشیم منو به سمت خودش جلب کرد...رفتم سمت میز و گوشیمو برداشتم...شماره اش آشنا نبود

- بفرمایید


- سلام آقای کیم...دکتر لی هستم

- اوه بله ...بفرمایین

- با دکتر چو هماهنگ کردم...فردا میتونین برین بیمارستان

- بله حتما...ممنونم

-خواهش میکنم....

خداحافظی کردم...برگشتم سمت نوت بوکم...حسابمو چک کردم....ساعت نزدیکای 7 بود که ساناز اومد تو اتاق

- کیوهیون آماده است...منم میخوام آماده بشم...

- اوکی...منم همین الان آماده میشم

تو راه خونه یونگ سنگ بودیم که ساناز پرسید: دکتر لی زنگ نزد؟؟

-اوه...چرا زنگ زد...فراموش کردم...فردا میریم بیمارستان..از دکتر چو واسمون نوبت گرفت

- خیلی دلم شور میزنه

- من بدترم....!!!

رسیدیم به خونه یونگ سنگشون...!!!! درو که باز کردم جونگ مین گفت

- سلام کیوجونگ...!!! یونگ سنگ بابا شده...!!!

یونگ: ای نمیری پسر...!!! میخواستم خودم بگم...!!!

من: سلام...قضیه چیه؟؟(فیثاغورث!!!!نیشخند)

یونگ: سلام خوش اومدین...جونگ مین که گفت...

- یعنی واقعا بابا شدی...!!! تبریک میگم...به جمع باباها خوش اومدی..!!

- مرسی...بیاین داخل...!!!

ساناز: سلام محبوبه جون...!!! تبریک میگم...خیلی خوشحال شدم...

محبوبه: سلام خوش اومدی...واقعا؟؟!!

-آره پس چی؟؟

فرزانه: سلام....تو یه زنگ نزنی واسم؟؟

سانی: علیک...تو چرا زنگ نزدی؟؟

-من وقت نداشتم...مگه بچه هامو نمیبینی؟؟

- بچه هاتو که یما نگه میداره

معصومه: سانی جون...با این جروبحث نکن...

فرزانه: تو دخالت نکن

- داری زن مردمو میخوری بعد میگی دخالت نکنم

ساناز: توروخدا شما دوتا شروع نکنین

فرزانه: صبرکن ببینم چی میگه

معصومه: خجالت نمیکشی؟؟

- از چی؟؟

- از اینکه تو به ساناز میگی چرا زنگ نمیزنه؟؟

- نه...باید واسم زنگ بزنه

هیون: جونگمین و هیونگ زناتونو جمع کنین سرمونو بردن....

فرزانه و معصومه: تو چی میگی؟؟

جونگ مین: جوابتو گرفتی؟؟

هیون: باشه بابا...چرا میزنی؟؟

ساناز: تمومش کنین دیگه

معصومه: فقط بخاطر ساناز

فرزانه: معصوووووووم....تو کم نمیاری؟؟

معصومه: مثل خودتم

بعد دوتاشون باهم خندیدن...ما آخر نفهمیدیم این دوتا دوستن یا دشمن

مهدیس: از محبوبه یاد بگیرین با این حالش واسمون شام هم درست کرد

محبوبه: نه بابا..کاری نکردم

سانی: الهام !! چرا ساکتی؟؟

الهام: چیکار کنم؟؟

- نمیبینی فرزانه و معصومه چطوری بهم میپیچن...تو هم با یکی بپیچ!!

-میخوای باتو بپیچم؟؟

- نه...بیخیال

محبوبه: کل کل بسه بیاین شام

بعد از صرف شام دورهم نشستیم و شروع کردیم به گپ زدن

هیون: کیوجونگ: رفتی مطب دکتر لی؟؟

من: آره

-خب؟؟ چی شد؟؟

- فعلا هیچی...مارو به یه متخصص معرفی کرد...دکتر چو...فردا میریم پیشش

هیونگ: یونگ...به چی فکر میکنی؟؟؟

یونگ: هیچی...

- به فکر بچتی؟؟

- نه بابا

جونگ مین: هیون...عقب موندیا...!!!

هیون: به موقعش...!!!!

- موقع تو کی میرسه

- تو چیکار داری پسر..!!!

-برو بابا

من: شما نمیخواین برین

هیون: آره بلند شین بریم

یونگ: بودین حالا..!!

هیونگ: تعارف الکی نکن...دیگه باید بریم

فرزانه: خداحافظ بچه ها

معصومه: خداحافظ عزیزم

سانی: معصوووووووم!!!!

معصومه: جیه؟؟

- اعصابمو خورد کردی

- واسه چی؟؟

- تکلیف مارو معلوم کن...دوستی یا دشمن؟؟

- فرزانه رو میگی؟؟؟ مگه نمیدونی من بدون فرزانه نمیتونم...!!!

من: شما از شوهراتون همین چیزارو ارث بردین...با هم نمیتونین بی هم نمیتونین...!!!

معصومه: آره دیگه ما اینیم...!!!

سانی: برو دختر...برو حسابی قاطی کردی...!!!

معصومه: اوکی...!!! بچه ها خداحافظ

روز بعد/

فردای اون روز با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم

هیون: سلام کیوجونگ

من: سلام هیون...چیزی شده؟؟

-میخواستم بپرسم کمک نیاز نداری؟؟(این پسر چرا انقدر مهربونه...!!!)

-نه...هنوز نرفتیم..اگه کمکی خواستم روت حساب میکنم...ممنون که انقدر به فکرمی

هیون: خواهش میکنم...انیو

- خداحافظ

سانازو بیدار کردم...آماده شدیم بری مطب دکتر چو..!!!

رفتیم داخل اتاق...دکتر چو شروع کرد

- شما باید از طرف دکتر لی اومده باشین...دکتر لی وضعیت بیمار رو به طور مختصر برام توضیح داد...با توجه به سن بیمار امکان عمل وجود نداره...ممکنه آسیبی به نخاع برسه اگه عمل بشه شاید بتونیم از دست تومور خلاص بشیم ولی تا آخر عمرش باید روی ویلچر باشه...این یه ریسک بزرگه...!!!

منو ساناز به هم نگاه کردیم...اشک تو چشمای ساناز جمع شده بود...

من: کار دیگه ای نمیشه کرد؟؟

دکتر: میشه با دارو عوارضشو کمتر کرد....ولی بهبود کامل با خداست

دکتر یه برنامه واسه کیوهیون نوشت...هرهفته دوبار واسه چک آپ باید بیاد مطب دکتر چو ... چندتا هم دارو واسش تجویز کرد...اون روز هم گذشت

هفته بعد/

یک هفته گذشت و رسید به روز تولد کیوهیون...!!! روز قبلش واسه بچه ها زنگ زدم و واسه جشن دعوتشون کردم...ساناز هم همه چیو آماده کرده بودمنم آماده شدم که برم کیکو بیارم...!!!

من: من میرم کیکو بیارم..چیزی نمیخوای؟؟

سانی:نه ...فقط زودتر بیا

- اوکییییی

**

اولین نفری که خودشو به جشن رسوند یونگ سنگ بود

یونگ: سلام...اولین نفرم؟؟!!!

من: سلام...آره خوش اومدین

سانی: سلام...خوش اومدین..

محبوبه: مرسی...!!!! قابلتونو نداره

-ممنونم...تو زحمت افتادین..!!( تعارف های معمول ایرانی)

چند دقیقه بعد هیونگ و جونگ مین و هیون هم اومدن

جشن شروع شد...بچه های جونگ مین مثل باباشون دو دقیقه ننشستن...تا میتونستن از سر و کول هم بالا رفتن و رقصیدن

کیکشو آوردیم واسش...!!! شمعهاشو منو ساناز و کیوهیون با هم خاموشش کردیم...!!!

ساناز: تولدت مبارک پسرمامان...!!!

هرکسی به نوبه خودش تولد کیوهیونو بهش تبریک گفت..!! کیوهیون مشغول شیطونی بابچه ها بود....بادیدن ماشین توی دستم ساکت شد...دویید سمتم و ماشینو از تو دستم گرفت...!!! از برق توی چشاش فهمیدم که خیلی خوشش اومده...!!!نیشخند

قبل از اینکه هدیه بقیه رو بدیم به کیوهیون سوجین و جونگ سو هدیه هاشونو آوردن..!! جونگ سو: کیوهیون تولدت مبارک...بعدشم یه کاغذ از پشتش آورد بیرون و دادتش به کیوهیون....یه نقاشی بود..خودشو کیوهیونو کشیده بود...سوجین هم نفاشی خودشو داد به کیوهیون...ولی اون همه بچه هارو کشیده بود...!! با یه طرح خاص که توصیفش یکمی سخته....میتونین نقاشی یه بچه 6-7 ساله رو تصور کنین؟؟!

بعد از هدیه بچه ها بزرگترها هم به کیوهیون تولدشو تبریک گفتن و هدیشو بهش دادن....این فقط یه جشن کوچیک بود برای شاد کردن کیوهیون نه چیز دیگه...!!!

****

زیاد نوشتما....!!!!

نظراتون یادتون نره

فعلا خداحافظ

/ 3 نظر / 5 بازدید
mahdiss501

واااااااااااااااای خدا مرگم بده[تعجب]من تو داستان چیکار میکنم[تعجب] نکن اجی...خجالت میدی[نیشخند][نیشخند]مثل اینکه اشناماشنا نداری که خاطر خاه هیونمون باشه منو گذاشتی نه[ابرو][ابرو] ک ک ک[نیشخند][نیشخند] خاک تو سرم کنن یا حرف نمیزنم یا اینجوری حرف میزنم از محبوبه یاد بگیرین با این حالش واسمون شام هم درست کرد[نیشخند] نخودیم دیگه مخوام بپرم وسط[نیشخند][نیشخند] همینشم ممنون حداقل با یه جمله خودمونو نشون دادیم[نیشخند]

mahdiss501

شماچیکار به زندگیه خصوصیه ما دارین[ابرو][ابرو] بچه نداریم که نداریم...حالا مثلا شما جلو افتادین که چی شد[ابرو] اصلا بچه چیه اونم بچه های تو فرزانه[تعجب]وای وای وای کلافت میکنن[کلافه] [نیشخند][نیشخند]

ghazal

سلام!احوالتون؟خوبین؟واهای چقدر پست جدید!واقعا شرمنده از اینکه انقدر دیر سرزدم.فکر کنم منو اصلا یادتون نیاد..در کل موفق و در پناه خداباشید