love 4 ever part 14

خونه/
من: سلام...من اومدم...
مینا: وای داشتم از دلشوره میمردم...خوب شد که اومدی....خراب کاری که نکردی؟؟؟؟
من: معلومه که نه...تازه همه چیز خیلی خوب پیش رفت
مینو: دیدی بهت گفتم....این مارمولک کارشو خوب بلده....
من: اولا مارمولک خودتی...دوما...تو نمیتونی یه دفعه باهام خوب صحبت کنی مگه من چه هیزم تری بهت فروختم که همیشه منو حیوون میخونی...
مهراوه: زیاد حرف نزن بیا تو آشپزخونه به من کمک کن...
من: به من چه....باز تو منو دیدی....باز میخوای چی درست کنی...
مینو: امشب مهمون داریم....
من: مهمون کیه...؟؟
مینو: هیونگ قراره امشب بیاد اینجا...
من: چه غلطا..کی دعوتش کرده...؟؟
مینو: اون نیاز به دعوت نداره...خودش صاحب خونه است
من: جدی میگی...!! نمیدونم چرا انقدر دلم واسه بابا تنگ شده...باید یه تماس باهاش بگیرم و گزارش کار بهش بدم...
مینو: تو خیلی بیجا میکنی....بچه رو چه به این کارا....
مینا: بسه دیگه...تا دعواهای شما تموم بشه هیونگم میرسه...
درهمین لحظه بود که صدای زنگ اومد....
مینو: آخ جون...هیونگ اومد...
مینا: ندید بدید...خوبه یه دوست پسر گرفت...اگه من نبودم چه جوری میخواستین همدیگه رو ببینین...باید واسه من کادویی بگیرین...لطفا گرون قیمت باشه....
مهراوه: به داد اون در بدبخت برسین از جاش کنده شد....
مینو رفت تا درو باز کنه...منم رفتم لباسمو عوض کنم که هیونگ شک نکنه....
هیونگ: سلام...
مینو: سلام....خوش اومدی...بفرما...
هیونگ: اینم واسه شماست....
مینو: قربونت برم که اینقدر باشعوری...
من از اتاق اومدم بیرون ...دم گوش مینو گفتم: خودتو کنترل کن...حالم داره بهم میخوره....
مینو توجهی نکرد و رفت توی آشپزخونه..منم رفتم پیش مینا و هیونگ نشستم....
هیونگ در حال فکر کردن:این که امروز سرش باندپیچی نبود....قافشم به آدمای مریض نمیخورد...آها نکنه به جای مینا اونی که ما دیدیم مانیا بود....یعنی  جاشونو با هم عوض کردن..این امکان نداره..مینا همچین کاری نمیکنه
صدای تلفن میومد.
مهراوه: مانیا تلفونو جواب بده
رفتم تلفونو برداشتم....بابا بود
بابا: سلام عزیزم...حالتون چطوره؟؟ چیکار میکنین؟؟؟
من: سلام...خوبیم..شما چیکار میکنین؟؟
مهراوه: مانیا کیه؟؟
من: باباست...
یهو مینو قرمز کرد که نکنه قضیه رو به بابا بگم...
بابا: شما کجایین؟؟
من: خونه ایم...امشب مهمون داریم...
بابا: مهمونتون کیه؟؟
من: یکی از دوستای مینو...
بابا: مگه مینو دوستم پیدا کرده...
من: آره بابا جون...این دوستش هم مثل ما ایرانیه...
بابا: خب...زنگ زدم حالتونو بپرسم..به بچه ها سلام برسون خداحافظ
من: چشم شما هم به مامان سلام برسونین...
گوشیو قطع کردم...میدونستم اگه هیونگ نبود یه چوب مفصل میخوردم بعد از شام هیونگ رفت...منم سریع رفتم توی اتاق و خوابو بهونه کردم تا هم از زیر کار در برم...و هم کتک نخورم...

اینم از این....دارم اینو میذارم که یکمی جلوتر بریم و جذاب تر بشه...منتظر قسمت های بعدی باشین....

با بای.............!!!!

/ 2 نظر / 9 بازدید
مهدیس

بازم سیلام به اجییییییییییییییییییییه خودم...وای بخداشرمنده اجی2شب پیش اومدم داستانوخوندم خواستم بنظرم که نتم قطع شد...وای اصلابه این نته فکرمیکنم اعصابم خوردمیشه...اجییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی[گریه][گریه]

saman

[گل] عشق فقط مال عاشقا نیست مال دوستانیه که بیشتر از عاشقا همدیگرو دوست دارند[گل]