love 4 ever part 10

توی بار نشسته بودم که دیدم یه نفر اومده کنارم نشسته و داره سفارش میده...وقتی سرمو برگردوندم کیوجونگ رو دیدم کلی مشروب خورد...اصلا حالش خوب نبود...گوشیشو برداشتم و زنگ زدم به راننده اش...گفتم که بیاد دنبال کبوجونگ...راننده اومد بعد از اینکه اونو برد تو ماشینش...منم سوار ماشین شدم و گفتم که مارو ببره به یه هتل..نمیتونستم بذارم با این حالش برگرده خونه...نمیدونم واسه چی انقدر زیاده روی کرده...راننده اش اونو گذاشت روی تخت...من هم روی صندلی نشستم...صبح وقتی بیدار شدم دیدم کیوجونگ زل زده بهم و داره با تعجب نگام میکنه...

کیو: مینا...تویی؟؟!!

من:نه...من مانیام...صبحتون بخیر...

کیو: صبح بخیر...من اینجا چیکار میکنم...؟؟

- چیزی یادتون نمیاد؟؟

- نه...چطور مگه؟؟

- اتفاقی نیفتاده...دیشب شما اومده بودین به یک بار...خیلی زیاده روی کردین...حالتون بد بود...منم به راننده تون گفتم که شمارو بیاره اینجا...ترسیدم واستون اتفاقی بیفته به خاطر همین خودم هم پیشتون موندم...مثل اینکه حالتون بهتره...پس من میرم...خداحافظ...

- ممنون از اینکه مراقبم بودین...خداحافظ...

یه تاکسی گرفتم و رفتم خونه...درو باز کردم...مینو و مهراو داشتن صبحانه میخوردن...

مینو: تا حالا کجا بودی؟؟ دیشب چرا نیومدی خونه؟؟

من: دلیلی نمیبینم بهت جواب بدم...

مینو: خیلی زبون دراز شدی؟؟

مهراوه: خوب راست میگه جوابشو بده...

من: مگه این میگه که کجا میره که من بگم....!!!

به حرفاش گوش ندادم...رفتم دوش بگیرم...

مهراوه اومد توی اتاق و گفت: نمیدونی مینا کجاست؟

من: نه..مگه نیومده خونه...؟؟!!

مهراوه: نه، دیشب نیومد خونه...هرچی هم بهش زنگ میزنم جواب نمیده...

من: احتمالا کارش خیلی زیاده...چون نزذیک برگزاری کنسرت هاست..نگران نباش خودش میاد...

مینو: من با یه پسر دوست شدم...امشب هم مارو برای شام دعوت کرده خونشون...

من: نه بابا...پس دیشب داشتی میرفتی پیش اون...میگم تو واسه هیچکی خودتو انقدر خوشگل نمیکنی...

مینو: خفه...برو دوش بگیر...

من: اُه اُه اُه...متاسفم...

خونه دابل اس....

زنگ در به صدا در اومد....یونگی رفت تا درو باز کنه...

جونگی: یونگ سنگ...کیه؟؟

یونگی: کیوجونگه....

جونگی: اَه اَه اَه...چقدر بوی الکل میدی..دیشب کدوم قبرستونی بودی؟؟؟

کیو: نمیدونستم بید ازتو اجازه بگیرم...از این به بعد بهت میگم دارم کجا میرم...فضول

هانا: خوب راست میگه... کجا بودی؟؟

کیو: دلیلی نمیبینم واسه شما توضیح بدم کجا بودم...

بحث خیلی جدی شده بود...که مینا از اتاق اومد بیرون...با این حرف کیو هانا از کوره در میره و شیشه ای که تو دستش بود رو پرت میکنه...

و همچنان در خماری قسمت بعد باشید....نیشخند

زود میام...نگران نباشین...

بای بایبای بایبای بای

/ 4 نظر / 7 بازدید
مهدیس

سلام اجییییییییییییی وای چراخبرندادی[لبخند]ازبس داستاناتونذاشتی یادم رفته قسمت اخرکه خوندم چی شدبازبرگشتم اونوخوندم تازه یادم اومد[خجالت][خجالت] مرسییییییییییییییییییییییی ولی من یادم نمیادهاناکی بود...یه موچولوبگوببینم[چشمک]

مهدیس

اهاااااااااااااااا[نیشخند] حواسم نبودحالاچون زنشه بایدتوداستانم باشه؟؟؟؟[ابرو]

مهدیس

هه...هنوزهیچی نشده این دختره پروشده[ابرو]من اگه بدونم داداچی ازچیه این دختره خوشش اومده[عینک]همش غررررمیزنه...ایششششششش

samar

کیوهم داره شیطونی میکنه هااااااااا !!!!!!!!!!!