the bitterness of olive part 12

معصومه: سلام... من معصومه  هستم.

الهام: سلام... منم الهامم... خوشبختم...

معصومه: منم همینطور... میتونم یه چند کلمه ای باهاتون صحبت کنم؟؟

الهام: در رابطه با چی؟؟

معصومه: میتونم اینجا بشینم؟؟!!

الهام خودشو جمع وجور کرد و گفت

الهام: آره... بفرمایین...

معصومه: شما چه نسبتی با هیونگ دارین؟؟

الهام: یعنی درمورد من هیچی به شما نگفت؟؟ من زنشم... و شما؟؟؟

معصومه: منم همینطور...

الهام(با تعجب): منظورت چیه؟؟

معصومه: درست فهمیدی... میخوایم با هم حرف بزنیم... منطقی بدون هیچ سروصدایی...!!!

الهام: خوب میشنوم...

معصومه: من سه تا بچه دارم... دوتا پسر و یه دختر... هیونگم خیلی دوسشون داره منم همینطور... من به چند شرط اجازه میدم که با هم باشیم... اینکه باهام مثل غریبه ها رفتار نکنی... سعی نکنی هیونگو ازم دور کنی... بچه هارو خیلی لوسشون نکنی.. و اینکه باهام خوب رفتار کنی دوست ندارم بقیه به خاطر این قضیه یه جور دیگه ای بهم نگاه کنن...

الهام: من مشکلی ندارم ولی شمام باید قبول کنین که با من عادی برخورد کنین... دوست ندارم آدم بده ی داستان باشم... و اینکه من هیونگو خیلی دوست دارم و انتظار دارم همون قدر که اونو واسه خودت میخوای واسه منم بخوای ...

معصومه دستشو به سمت الهام دراز کرد و گفت:

معصومه: قبوله....

خیلی خوب با هم کنار اومدن... معصومه الهامو تنها گذاشت اومد و دخترشو(این سو) بغلش کرد ... رفت و روی نیمکت نشست.....

محبوبه: میخوای این سو پیش من باشه؟؟؟

معصومه: نه خودم دارمش... ممنون...

هیونگ آروم خودشو به معصومه رسوند و آروم نشست روی نیمکت...

هیونگ: می خواستم زودتر بهت بگم.... میدونم الان دوست داری خفم کنی... واقعا متاسفم...

معصومه: دیگه مهم نیست... هم من و هم اون همه چیو میدونیم... دیگه نمیخوام در موردش حرف بزنیم... اتفاقیه که افتاده...

هیونگ: انفدر راحت باهاش کنار اومدی؟؟؟ اگه میدونستم زودتر اینکارو میکرددم.....

معصومه برگشت و یه نگاه عصبانی به هیونگ انداخت اونم تازه فهمید که چی گفته ... حرفشو تکمیل کرد...

هیونگ: منظورم این بود که زودتر بهت میگفتم.... منو الهام یک سال هست که همدیگرو میشناسیم(البته این آشنایی قدمتش بیشتر از ایناست).... فقط جونگ مین از این قضیه خبر داشت... باز هم میگم متاسفم... ولی دختر خوبیه... امیدوارم بتونی باهاش راحت باشی و کنار بیای....

معصومه: آره دختر خوبیه... ازش خوشم اومد... تا حالا که خوب پیش رفت امیدوارم تا آخرش همین باشه...

هیونگ باورش نمیشد که انقدر خوب با هم کنار بیان... خوشحال شد ... بلند شد و اومد پیش الهام نشست....

هیونگ: تو چطوری؟؟ ببخشید از اینکه این قضیه پیش اومد.... لحظه ی بدی بود .. میدونم...فکر کنم بتونی باهاش کنار بیای...!!!

الهام: تو اولین برخوردش خیلی خوب ظاهر شد... چرا زودتر بهم نگفتی؟؟؟

هیونگ: فرصتش پیش نیومد... متاسفم....

الهام: خوب اینجا چیکار میکنین؟؟؟ این همه جمعیت کین؟؟؟

هیونگ: بذار اوضاع آروم تر بشه بهت معرفیشون میکنم....

بعد از اینکه اوضاع آروم شد ... هیونگ دست الهامو گرفت و آوردش بین جمعیت...

هیونگ: ببخشید از اینکه باید اینو اینجا بگم ولی نمیخوام بیشتر از این همه معطل بشن... این الهامه... زن منه... میدونم نامردی کردمو بهتون نگفتم ولی باید قبولش کنین... چون اون یک ساله که عضوی از این خونواده است....

هیون: ورود عضو جدید مبارک.... تبریک میگم.... من هیون جونگم.... خوشبختم...

الهام: شماهارو میشناسم ولی ایناهارو نه....

هیونگ: ایشون زهرا خانم هستن... زن آقا هیون... ایشون هم محبوبه خانم هستن زن آقا یونگ سنگ ... ساناز خانم هم زن کیوجونگ و اونم پسرشون کیوهیونه... اون دوتا آقایون هم نوید و نیما هستن.... اون خانمی هم که با جونگ مین صحبت میکنه زنشه... اسمشم فرزانه است... 4تا بچه داره.... سوجین پسر بزرگشه... هانی و یونگ هیون دوقلو ان...و نانا هم دختر کوچیکشه.... اونم که دیگه میشناسیش....

الهام: آره... هووی گلمه...

اون لحظه همه از حرف الهام خندمون گرفت ولی معصومه از این حرف خوشش نیومد....

معصومه: معصومه هستم....

الهام: ناراحت شدی از اینکه هوو صدات  کردم؟؟؟

معصومه: نه.... اصلا هر جور راحتی صدام کن...

هیون: خوب دیگه بهتره بریم... داره دیر میشه ها... به اندازه کافی وقت تلف کردیم.....

خوب بالاخره این قسمتم تموم شد....

بای بای...

/ 8 نظر / 12 بازدید
ال_کیم(همون الهام)

آجیییییییییییییییییییییییی .. حالا دست سوت هورااااااااااااااا جیغغغغغغغغغغغغ...رقصصصصصصصصصص.... وااای کاش قسمت قبل هیونگو می.بوسیدم و اونوقت تو با کارد میومدیم نو میکشتییییییییییییییییییی...[شیطان][زودباش].. آجی فوق العاده...محشر...معرکه...بیست بوووووووووود.. باسرعت باد از اول تا اینجارو خوندم... آجی خیلی قشنگ مینویسیا کلک..همیشه همنیقدر کم و خوب بنویس باش؟!آخ فدات شم...بلامیسر... اجی عاشقتمممممممممممممممممممممممممممممممم...خیلی دوستت دارم..وحشتناک..هیچوقت نمیفهمی...[فرشته][نیشخند][خجالت].. بوس بوس بوووس... آجی میخوام بگیرمت خفت کنم تا نتونی نفس بکشی..اینقدر که دوستت دارم... به فری هم بسلام... بووووووووووووووووووووووووووووووووس نفسممممممممم.. بای بای

ال_کیم(همون الهام)

نهههههههههههههه نمیخوام برم.. آجی همین الان قسمت بعدیو بذار..دلم طاقت نمیاااااااااااااااااااااااره... الان به زهراهم میگم بیاد د بخونتش... خیلی مخلستیمااااااااااااااااااااااااااااا[خجالت][زبان][ماچ][عینک]... هه هه خودم میدونم که میدونی.. آهان معصوم امتحانام امروز به لطف خداوند متعال تموم شدددددددددددددددددد...[هورا][هورا][هورا][هورا][هورا]...باورم نمیشه...اشک شووووق..[گریه][بغل][ماچ][گریه]... آج جونم من دیگه برم..یه سر بیا وبم تو ژست ثابتش ببی چه کردم..ا[رویا][پلک]لبته برو تو اون عکسه..فدات شه الی..بای بای[خداحافظ][خداحافظ]

ال_کیم(همون الهام)

بذاریاااااااااااااااااااااا...همین امشب..نشد..دیگه خیلی خیلی بخوای در بری فردا تا قبل ناهار باید گذاشته باشی..[متفکر][منتظر][منتظر][عصبانی]..بیام ببینم نیست بنزین برمیدارم وبو و خودمو هیونگو آتیش میزنم..گفته باشم[ابرو].... من برم لشمو گم شم..بای بای آجی نفس...[ماچ][خجالت][دلشکسته][ماچ][قلب]

samar

bedunam hyung chejuri mitune ba 2nafar bashe kheily jaleb misheha ......loftannnnnn baghiash ro bezar mekh [قهقهه] mekh30 azizam[ماچ]

zahra

سلام عسیسم ممنون این قسمت هم خیلی جالب بودبه وب جدیدم حتماسربزن منتظرتم ببخشیددیشب الهام بهم گفت داستانوگذاشتی هرکاری کردم وبت بازنشد[قلب]

ال_کیم(همون الهام)

معصومهههههههههههههههههههههههههههههههههه [عصبانی][منتظر]... پس قسمت بعدی کوووووووووووووووووووش؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من الان بنزینو برمیدارمااااااااااااااااااااااااااا....[عصبانی].. بابا یه دوقسمت لشمونو اومدیم تو وب دیگه نذاشتی کهههههههههههههه...من برم زهرا رو خفه کنم...[نیشخند]..چون هروقت عصبانیم میرم میزنمش...اینقدر نرمه کهههههههههههه...ای قربونش برم.... آجی همین الان میذاریشااااااااااا....من تا ساعت 5 نتم..میذاریش گفته باشم... آهان.. وگرنه هیونگو از تله کابین پرت میکنم پایین...[دلشکسته][شیطان][فرشته][عصبانی][ناراحت]...خخخخخخخخخخخخخخ

ال_کیم

خی پسوندم رو برداشتم..اینجوری بهتره...[زبان][قلب]

مهدیس

اخ اجی من که تعجب کردم زودباقضیه کناراومدی دیگه چه برسه به هیونگ بیچاره که میخواست همونجاسکته روبزنه[تعجب][نیشخند] اخ قوربونت برم که چقدرمهربونیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی[گریه][ماچ]