the bitterness of olive part 17

ساناز:چرا انقدر عجله میکنین... واسه امشب برنامه دارم....

زهرا: بازم قراره جایی بریم؟؟!!

محبوبه: آخ جون... بازم ولگردی... حالا کجا؟؟

ساناز: چه ولگردی ای بشه امشب...!!! قراره بریم شهر بازی...

هرکسی یه نظری میداد فقط هیونگ ساکت بود...چون به خاطر قضیه ی امروز توسط خانوم ها توی تحریم بود... بیچاره نه نظری میداد نه حرفی میزد حتی حق تایید کردن هم نداشت.... فقط باید گوش میکرد....

کیو رفت بیرون پیش جونگ مین....

کیو: چته پسر؟؟ تو خودتی؟؟؟ حرفی نمیزنی؟؟؟

جونگ مین:هیچی ... فقط از رفتارای بچه گانه فرزانه ناراحت شدم... نمیدونم چرا امروز این طوری برخورد کرد...

کیو: خوب اونم زنه... دلش میخواد از طرف  تو بهش محبت بشه .. تو هم که فقط بلدی اونو ضایع کنی...

جونگ مین: نمیدونم... واقعا نمیدونم باید چی بگم... بهتره بریم چون اصلا حوصله ندارم...

بعد هم به طرف ون حرکت کردیم ... ساناز از راننده خواست تا ماهارو به شهربازی ببرن... بچه ها با شنیدن اسم شهربازی از ذوق بال درآوردن و فقط منتظر این بودن که به شهربازی برسن... توی ون ما که سر و صدای بچه ها پر شده بود... ولی توی ون جونگ مین شون هیچ صدایی شنیده نمشید.. یونگ سنگ و محبوبه که بچه نداشتن... نانا هم بغل فرزانه خوابیده بود ... سوجین همچون میدید جو مناسب نیست ساکت موند ... فقط یونگ هیون و هانی بودن که از اونا م صدایی شنیده نمیشد...اولین روزی بود که همشون با هم ساکت شده بودن...

یونگ سنگ: حوصله ام سر رفت نکنه تا آخر میخواین ساکت بمونین...

محبوبه: راست میگه... حالا میتونم یه سوال بپرسم...؟؟؟

فرزانه: آره عزیزم... بپرس

محبوبه: شماها وقتی ساکت میشین بچه هاتونم همراتون ساکت میشن؟؟؟ این دیگه چه مدلشه....!!!

فرزانه: نمیدونم ... شاید خسته باشن... یونگ هیون و هانی هم دارن میخوابن...

یونگی: شما دوتا وقتی با هم دعوا میکردین خیلی بهتر بود.... بهتون نمیخوره ساکت بمونین... اونطوری میتونستیم یه خورده بخندیم...

جونگ مین: مگه ما دلقکتیم... بزنم للهت کنم...!!!

یونگی: نه بابا ... یه چیزی گفتم ... همون بهتر که ساکت بمونین...

شهر بازی: الهام/

دیگه داشتم دیوونه میشدم... همش با خودم کلنجار می رفتم که نکنه به خاطر من دعواشون شده... توی همین فکرا بودم که یونگ اومد پیشم...

هیونگ: چی شده عزیزم؟؟ اتفتقی افتاده؟؟ از چیزی ناراحتی؟؟

من: نه از چیز خاصی که ناراحت نیستم... فقط یه چیزی خیلی ذهنمو مشغول کرده...

هیونگ: خوب چیه؟؟

من: نمیدونم درست فکر میکنم یا نه ولی اینا برای اینکه ناراحتیشونو از اینکه من اینجام نشون بدن با هم دعوا کردن...؟؟

هیونگ: نه... فرزانه و جونگ مین معمولا بحثشون میشه ... تو جدی نگیر... دو دقیقه دیگه که با هم خوب شدن نمیتونی جلوشونو بگیری...

بعد از این حرف هیونگ دیگه خیالم راحت شد که به خاطر من نبود... تصمیم گرفتم با فرزانه بیشتر آشنا بشم... چون آدم جالبی به نظر میرسید... در ظاهر شیطون و پرحرف بود ولی خیلی آدم حساسی بود و با کوچیکترین حرکتی ناراحت میشد... رفتم پیشش..

من: امروز خیلی وقت نشد که با هم بیشتر آشنا بشیم... دلم میخواد مثل دوتا دوست باشیم...

فرزانه: راست میگی... خوب ... از کجا شروع کنم آهان فهمیدم... من فرزانه هستم ... همسر پارک جونگ مین... مادر 4 تا بچه دوتا دختر دوتا پسر... شما چطور؟؟

خندیدم و گفتم

من: منم الهام هستم... همسر کیم هیونگ جون... و هیچ بچه ای ندارم...

همینطور که باهم صحبت میکردیم و میخندیدیم دخترا اومدن سمتمون و گفتن...

-         به به ... بالاخره یکی تونست فرزانه خانوم مارو بخندونه....

ساناز: سلام بر دختر خاله گرام... چرا امروز ناراحت بودی؟؟؟ نمیگی من دلم نازکه... خوب ناراحت میشم...( تو دلت نازکه...؟؟!!)

فرزانه: اوا... چرا عزیزم..؟؟!! من که ناراحت نبودم... فقط میخواستم به جونگ مین یاد بدم که یه خرده مثل آدمای باشخصیت رفتار کنه...

معصومه: چقدرم روش تاثیر گذاشت... اصلا از این رو به اون رو شد....

فرزانه: راست میگی... منو بگو واسه کی دارم ناز میکنم... من میگم بی احساسه شما باور ندارین...

زهرا: ای وای... قرار بود امشبو خوش بگذرونیم ... یالا ... بلند شین که میخوایم بریم به طرفه...

من: قبل از اینکه بریم یه سوال داشتم... فرزانه خانوم... شما با ساناز و معصومه چه نسبتی دارین؟؟؟!!

فرزانه: دختر عموی معصومه و دختر خاله ساناز...

من: خوب ابهامات برطرف شد ... بهتره بریم...

پسرا که نای حرکت نداشتن و فقط نشستن.... ما هم هرچی توان در بدن داشتیم استفاده کردیم تا میتونستیم بازی کردیم... آخر هم دیگه نمیتونستیم تکون بخوریم... سوار ون شدیم تا به ویلا برگردیم... همه توی راه خوابیده بودن... من هم خوابم نمییومد.. به این فکر میکردم که اولش از دست هیونگ خیلی عصبانی بودم که چنین کاری باهام کرد ولی از اینکه با این آدما آشنا شده بودم خیلی خوشحال شدم... بالاخره بعد از چند ساعت رسیدیم به ویلا...

اینم از پارت 17 ...

دست خودم درد نکنه حداقلش میام آپ میذارم...

تا قسمت بعدی...

بای بایبای بای

/ 3 نظر / 9 بازدید
samar

mer30 azizanam.ta ghesmate badi montazeram...[چشمک][قلب]

samar

kumaeo....oni[ماچ]

مهدیس

مرسیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی[ماچ] داره کم کم ازتون خوشم میاد...خوب حساب جونگمینوگذاشتین کف دستش..بدترازاینم بایدباهاش بکنین[نیشخند][خنده] [گریه]این قسمت هیونم ازش خبری نبود[گریه] قوربونت...فعلا[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]