Meet Me Again Ep6

نمیدونم چیز بدی گفتم یا نه ولی با این حرفم سریع برگشت....اوه خدای من...چه تصادف وحشتناکی .. نه باورم نمیشه...دو قدم رفتم عقب ولی اون اومد جلو
- بازم تو...
من: از دیدن دوبارتون خوشحالم آقای کیم کیوجونگ
ایون آه : شماها همدیگرو میشناسین؟!
کیو: بله...بخاطر این خانوم دوهفته آرامش داشتم...یه تشکر بهتون بدهکارم
من: منظورتونو نمیفهمم
ایون آه : بیا بشین رو نیمکت یکمی آروم شو بهت میگم...کیوجونگ میتونی برامون سه تا قهوه بگیری؟!
کیو: چشم خواهر
ایون آه ادامه داد: قضیه اش طولانیه...حتما جونگ هی رو دیدی درسته؟!
- جونگ هی؟!
- دوست دختر داداشم...یا بهتر بگم دوست دختر سابقش ولی به خاطر اتفاقاتی مشکلاتی بینشون پیش اومد...واسه همین داداشم دیگه علاقه ای بهش نداشت...اون روز توی پارک وقتی کیوجونگ اومد پیش شما جونگ هی فکر کرد که تو با کیوجونگ دوستی...واسه همینه که دیگه کیو بهش علاقه نداره...بخاطر این قضیه تا دو هفته سمت کیوجونگ نیومد...کیو هم یه نفس راحت کشید...تشکرشم واسه همینه
- ولی من فکر میکردم به خاطر اون دختر مواخزه ام میکنه...منم الان کاملا گیج شدم...نمیدونم این قضیه از کجا شروع شد
منو ایون آه داشتیم باهم حرف میزدیم که کیوجونگ با سه تا قهوه گرم اومد...توی اون هوای سرد مزه میداد
کیوحونگ: یه سوال ... اسمتون چیه؟!
- هانیه
ایون آه: شما چطوری همدیگرو میشناسین ولی اسم همدیگرو نمیدونین
لبخند زدم
کیوجونگ: فرصتی برای آشنایی پیش نیومد
ایون آه: که اینطور
کیو: ولی....شما چطوری همدیگرو میشناسین؟!
ایون آه: برحسب یه تصادف
کیو: تصادف؟!
ایون آه یه لبخند کوچیک زد و ادامه داد: اون روزی که بعد از فن میتینگ ژاپنت اومدم سءول رو یادته؟!
- اوهوم...چطور؟!
- همون روز تو فرودگاه هانی رو دیدم...تازه از ایران اومده بود....
کیو: ایران؟؟!! شما از ایران اومدین؟! واو
من: بله
ایون آه: یکمی سردرد داشت..فکر کنم الان بهتری درسته؟!
من: بله...معمولا وقتی مسافرت هوایی دازم سردرد میشم..عادیه...یکم که بگذره خوب میشه
متوجه نگاه های کیوجونگ شدم که داشت براندازم میکرد...انگار تا حالا ایرانی ندیده بود...همینطور که قیافه اونا واسه ما عجیبه...سکوت حاکم شد...سکوت مطلق...هیچ صدایی نبود جز صدای جیرجیرک های شب...ایون آه دستشو گذاشت رو شونه ام
ایون آه: چرا انقدر ساکتی؟!
من: چیزی واسه گفتن ندارم
- نداری یا نمیخوای بگی؟!
- نه اینطور نیست
- پس شروع کن
سرمو پایین انداختم و تو فکر خودم کلنجار میرفتم(از کجا بگم...اصلا چی باید بگم)
رو به ایون آه گفتم: واقعا نمیدونم چی باید بگم

 

ایون آه: چندسالته؟
من: 21
- 3 سال از من کوچیکتری...من 24 سالمه....کیوجونگم 26 سالشه
- بهتون حسودیم میشه
- چرا؟؟!!
- من تو خونه تنهام...همیشه دنبال یکی میگشتم که باهاش حرف بزنم...مثل خواهر برادرای واقعی...ولی کسیو نداشتم
- مگه مشکلی پیش اومده؟؟!!
- نه تک فرزندم...البته اینم بگم که پدر و مادرم از هر دوستی بهم نزدیکتر بودن..یه دایی هم دارم که تقریبا همسن برادرتونه
-اگه به کسی نیاز داشتی که باهاش دردو دل کنی میتونی رو من حساب کنی...و اینکه...لطفا انقدر رسمی صحبت نکن...اسم برادر من کیوجونگه...میتونی کیوجونگ صداش کنی...البته اگه داداشی ما ناراحت نمیشه؟؟!!
کیو: نه...چرا باید ناراحت بشم؟؟!! راحت باشین
من: ببخشید آقای کیم یه سوال داشتم؟؟
کیو: کیو جونگم...بفرمایین
- من شما رو اولین بار تو پارک دیده بودم...فکر کنم یادتون باشه
نذاشت ادامه حرفمو بزنم
کیو: بله...بابت اون روز ازتون خیلی ممنونم
- میخواستم بدونم شما قبل از اون روز هم منو دیده بودین؟؟!! نمیدونم یادتون هست یا فراموش کردین...بهم گفتین که بالاخره پیدام کردین..منظورتون از این حرف چی بود؟؟!!
- نکنه فکر کردی چون مست بودم چیزی یادم نیاد؟؟!! نه اشتباه نکنه...من اصلا اون روز مست نبودم...همش بازی بود
- پس بوی الکل از کجا بود؟؟
- بوی الککل از الکل بود...ولی من الکل نخورده بودم..یکمی از اونو روی لباسم ریختم...همین...قضیه اون روزهم طولانیه...واسه اینکه جیوون بیخیالم بشه دنبال یکی میگشتم...که چشمم به شما افتاد...اولین بار شمارو تویه فروشگاه دیدم...نمیدونم چه اتفاقی براتون افتاده بود ولی میدیدمکه دارین با عجله و ترس از فروشگاه خارج میشین...ولی از بدشانسی خوردین به من...اصلا یه نگاه بهم ننداختی ببینی زنده ام یا نه...دیالوگ های فیم هم پخش زمین شد..کم مونده بود از عصبانیت جیغ بکشم...اگه دیالوگ ها لو میرفت....
تازه یادم اومده بود...همون روزی که سونگ جینو تو فروشگاه دیدم...فرار از دست اون خیلی ترسناکه
من: پس یه معذرت خواهس بهتون بدهکارم...متاسفم
کیو: مشکلی نیست
ایون آه: شما زیاد با هم خاطره دارین...خوبه اول من با هانی آشنا شدم...
صدای زنگ گوشیم حرف ایون آه رو قطع کرد
من: سلام دایی جون
دایی: سلام خانوم مهندس
- چی شد دایی؟؟ نرفتین هنوز؟؟!!
- هانی...زن داییت رفته تو اتاقی الان برمیگرده...من تو حیاطم...گفتم یه زنگ بهت بزنم...استرس دارم دایی
- نمیری یه وقت؟؟!!...آخه استرس داری؟؟!!
- نه نداره!!! تو چه میدونی من چی میکشم...هانی زبونم بند اومد
- عیبی نداره...دو روز بگذره زبون باز میکنی...بقیه کجان؟؟
- همه تو خونه ان..زن داییت منو کاشت بیرون خودش رفت توی اتاق
- اوووووووووووه....چه زن زن میکنه...اومد جواب رد بهت بده
- از خنده هاش معلومه که رد نمیکنه
- پس باید یه روز باهاش حرف بزنم که با این خنده هاش بهت رو نده
- یعنی چی؟؟!! دیگه نشنوم از این حرفا بزنیا...بزرگتری گفتن کوچیکتری گفتن
- من تورو میشناسم...!!! باشه..ولی زن داییمه میخوام خصوصی باهاش حرف بزنم
- هانی اومد...من بعدا بهت زنگ میزنم...فعلا خداحافظ
وقتی که قطع کرد چشمم افتاد به ساعت روی صفحه گوشی...خیلی دیر شده بود...باید زودتر برمیگشتم خونه
من: ببخشید..من دیگه باید برم...دیروقته...ببخشید که مزاحمتون شدم
ایون آه: صبر کن میرسونیمت
- ممنونم خودم میرم..مزاحمتون نمیشم
- وقتی میگم بیا باید بگی چشم...میرسونیمت خونه
- ممنونم..امشب کلی بهتون زحمت دادم
- بعدا باهم حساب میکنیم
- حتما
برگشتم خونه...خیلی خسته بودم...ولی می ارزید...جواب خیلی از سوالامو گرفتم..هم کیوجونگ هم ایون آه آدمای خوبین...ولی یه چیزیوو نمیتونستم بپرسم...رابطه ایون آه با یونگ سنگ
عیبی نداره...به مرور زمان اونم پیدا میکنم...خستگی زیاد امون نداد که فکر کنم...سرمو گذاشتم روی بالشت خوابم برد
صبح بیکار بودم...نمیدونستم چیکار کنم...شروع کردم به تمیز کردن خونه...خیلی بهم ریخته بود..این چند وقت اصلا فرصت نشد یه دستی به روی وسایلم بکشم...از اتاق خودم شروع کردم..از کتاب ها و جزوه های دانشگاه...همشو مرتب کردم...اتاقم برق میزد...بعد از 2 ساعت نشستم رو کاناپه...یه نگاه به خونه انداختم
ساعت یازده بود...دلم واسه مامانم تنگ شده بود...زنگ زدم خونه
مامان: سلام زندگی من
من: سلام مامانم...چطوری؟؟ دلم برات تنگ شد اندازه دل گنجشک
- قربون اون دلت برم...خوبم..تو چطوری؟؟ چیکار میکنی؟
- هیچی...امروز دانشگاه نداشتم خونه موندم..2 ساعته دارم خونه رو تمیز میکنم
- واسه خودت کدبانویی شدیا!!
- آره دیگه...راستی دیشب چی شد؟؟
- تو از همه چی خبر داری دیگه
- نه بابا...هیچی بهم نگفت...دایی گفت زنگ میزنه ولی نمیدونم چرا نزد
-پس من میگم...هیچی..قرار شد تا ماه بعد جشن بگیریم
-من میخوام بیام مامان
- باید با بابا حرف بزنم
-باشه
-مواظب خودت  باش عزیزم..دیگه قطع میکنم
باشه مامانم...خداحافظ
یکدفعه یادم اومد که باید هفته بعد لیست نمره های دانشجوهارو به مدیر هو بدم...مجبور شدم دوباره لیستمو مرتب کنم...میتونم حدس بزنم این بچه ها واسه چی درس نمیخونن...اون از سونگ جین که همه چیزو بلده ولی به روی مبارکش نمیاره...اون از اون دوستش که همیشه اینطرف و اونطرفه...یک جا بند نمیشه...نمیدونم به این بچه ها چی باید یاد داد...بقیشونم مشکل رفتاری ندارن فقط یکمی تمرین نیاز دارن
یک هفته خیلی زود گذشت...لیستو بردم دفتر مدیر...آقای هو هم درخواست سونگ جینو قبول کرد...برگشتم به کلاس برنامه نویسی...یورا منتظرم بود
یورا: قبول کرد؟؟
من سرمو به علامت تاکید تکون دادم
یورا: هانی انقدر خودتو ناراحت نکن
- مگه میشه...من نمیتونم تحملش کنم
- ولی سونگ جین پسر بدی نیست
- کاملا مشخصه..!!!
- یکمی شیطون و بازیگوشه وگرنه پسر صاف و ساده ایه
- هرچی میخواد باشه..اصلا بگو ببینم تو طرف منی یا اون؟؟!!
- معلومه که من با توئم...ولی خوب نیست که اینطوری کینه بدل بگیری؟؟
- بس کن یورا...اصلا حوصله جر و بحث رو ندارم
- هانی!!!
- چیه؟؟!!
- من بده تو رو نمیخوام..هیچوقت فکر نمیکردم باهام اینطوری برخورد کنی
خیلی تند رفتم میدونستم ولی اصلا اعصابم آروم نمیشد
من: معذرت میخوام...منظوری نداشتم...درکم کن..اصلا حالم خوب نیست
- میخوای بریم بیرون؟؟!!
- نه...تو کلاس میمونم...الانه که استاد بیاد
- پس لطفا آروم باش...یه وقتی به استاد یه چیز میگی
- حواسم هست
استاد اومد تو کلاس...اصلا حوصله گوش دادن نداشتم...حالا که فکر میکنم میبینم خیلی تنبل شدم...همش دارم تنبلی میکنم..تقصیر خودم نیست...دانشجوهای اینجاهمشون قاطی کردن...اهههههههههه...اصلا به درک...بذار بیاد...من که باهاش کاری ندارم..با بچه ها تمرین میکنم و سریع برمیگردم خونه...اونم هر غلطی دلش میخواد بکنه..پسره نکبت...اعصاب و روانمو خط خطی کرد
به خودم که اومدم متوجه شدم استاد نصف درسو گفته...امروز واسه بچه ها کلاس نذاشتم...زودتر برگشتم خونه
لباسامو عوض کردم...رفتم سمت کاناپه...خودمو پرت کردم روی کاناپه و یه آه بلند کشیدم” خدااااااااااا...”
همون لحظه گوشیم زنگ خورد
- الو
- سلام هانی...ایون آه ام
-اوه بله...حالتون چطوره؟!
- خوبم...خواستم اگه وقت داری ببینمت
- الان؟؟!!
- نه...برای فردا چه ساعتی وقتت آزاده؟!
-فردا تا ساعت 4 کلاسم...بعد از کلاس میتونم ببینمتون
- باشه...پس فردا واست زنگ میزنم و آدرسو بهت میدم
-چشم
یعنی باهام چیکار داره؟؟!! باید تا فردا منتظر باشم...درسای روز بعدمو مرور کردم و رفتم که بخوابم
فردای اون روز خیلی شنگول تر از اون چیزی که فکرشو میکردم رفتم دانشگاه...واسه خودم جای تعجب داشت. یورا با دیدنم تعجب کرده بود
یورا: هانی!!! چیزی شده؟؟!! چرا انقدر خوشحالی؟؟!!
- خوشحالم دیگه...اینکه سوال نداره
- آره خب..ولی فکر میکردم.....هیچی بابا بیخیال...امروز کلاس داری؟؟!!
- آره...یورااا!! واسه چی یاد آوری کردی؟؟!!
- منم میخوام امروز بیام کلاستون
- یورا اذیتم نکن
یورا خندید و گفت: نترس نمیام...شوخی کردم...امروز زود باید برم خونه...چون خواهرم قراره امروز بیاد...بعد از مدتها میبینمش...چقدر دلم براش تنگ شده
- خوشحال باش یورا
یورا هم با یک لبخند حرفمو تایید کرد...کلاس ها شروع شد..در طول کلاس سونگ جین و کیبوم همش با هم حرف میزدن..استادهام که میدونستن اینا همیشه اینطورین چیزی بهشون نمیگفتن...ولی من از صحبتهای این دوتا عصبانی شده بودم..برگشتم به سمتشون...ابروهامو تو هم بردم...کیبوم متوجه شد...با آرنجش یه ضربه یه سونگ جین زد...روشو برگردوند به سمت من...منم با صورتم بهش فهموندم که ساکت باشه...ولی بدون توجه به من سرشو برگردوند به طرف کیبوم و به حرف زدنش ادامه داد...بعد کلاسهای دانشگاه یورا خداحافظی کرد و رفت تا خواهرشو بعد از 1-2 ماه ببینه...منم وسایلمو جمع کردم و رفتم واسه کلاس آی تی. واسم جای تعجب داشت که کیبوم و سونگ جین به موقع تو کلاس حاضر شدن...شروع کردم به تمرین با بچه ها...سعی میکردم بین کارام با سونگ جین حرف نزنم چون میدونستم کارمون به دعوا میکشه...اونم فقط وقتشو با کیبوم صرف میکرد...بعد از کلاس همه رفتن و طبق معمول سونگ جینه بیکار وایستاد تا باز به پروبالم بپیچه

 

/ 13 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
saeedehjong

اوه پس کیوجونگ بوده....بازم من اشتب حدس زدمممم[نیشخند][نگران] ای بابا عجب ناقلایی کیو[نیشخند][نیشخند] خب وقتی از طرف خوشت نمیاد بگو خوشم نمیاد دیگ فیلم بازی کردن چیه[نیشخند][نیشخند][نیشخند] فک کنم تازه الان فهمیدم تو داستان چه خبره :| :))))[نیشخند] این قسمتم عالی بود اجی[دست] منتظر ادامه اش هستم[چشمک]

saeedehjong

ساعت 5 و 50 دقیقه ی صبحه[نیشخند][نیشخند]من دارم کامنت میزارما[نیشخند] اصن هرکاری کردم خوابم نبرد[نیشخند]بی خوابی زده ب سرم[نیشخند] دیشب ک از بیرون اومدیم سرم درد میکرد ی قرص خوردمو خوابیدم...شامم نخوردم[نیشخند]دیگ ساعت 1 مامانم صدام زد گفت گرسنه نیسی و اینا...دیگ تا الان هرکاری کردم خوابم نبرد...[نیشخند] کلافه شدم..همینجور داشتم با خودم حرف میزدم[نیشخند][نیشخند]یهو یادم اومد پاشم بیام نت [نیشخند][خنثی]

mahdiss501

دروووووووووووود[نیشخند][نیشخند][نیشخند]

mahdiss501

وای اولش اصلا نفهمیدم چی شد!!کدوم فروشگاه؟؟[سوال] یادم نمیاد کیو کجا دیده بودتش...فقط تو پارک یادمه که با دوس دخترش دعواش شد[خنثی]بعد مگه یونگ سنگم اوردی داستان[تعجب] کدوم قسمتش بود...داستان به کل یادم رفته[اوه][اوه] باید برم از اول بخونم

mahdiss501

خب به کیو خورده بود؟؟[سوال] مگه اینکه الان کیو دید واسه کمک نبود؟؟؟[سوال][سوال] فایده نداره من برم یه مرور بکنم بر میگردم

saeedehjong

نمیدونم اجی[ناراحت]فعلا ک پریا رو دور ب دور میبینم[ناراحت] هروقت فرصت شد می نویسیمش... اوهوم آهنگاشون عالیهــ ..همیشه حرفای قشنگی میزنن تو آهنگاشون[قلب] باشه اجی سعی میکنم[نیشخند][نیشخند] قربونت...واااای شوملم(ب قول مهدیس[نیشخند]) آره جغد شده بودم...اصن وضعیت یه جوری بوداااا [نیشخند] اعصابم خورد بود واسه همین سردرد گرفتم اجی... فدات الان ک خوبم[قلب] واقعا زنگ بزنم بیدار میمونی اجی؟[نیشخند]ایشالا دفعه بعد[نیشخند][نیشخند][مغرور]

saeedehjong

راستی آهنگ وبت از کیه؟خیلی قشنگه.مثه آهنگای فیلم "رویا" هست [لبخند]

mahdiss501

اوکی اجی فهمیدم چی شد ولی یونگ سنگ نبودا...حداقل جاهایی که الان خوندم خبری نبود[متفکر]کدوم قسمتش بود؟؟چی بود ازش؟؟ دفعه بعد یه خلاصه میذاری بعد داستان شروع میکنی[ابرو]هر ماه یه پارت میخواد بذاره هر دفعه هم من باید برم از اول بخونم[خنثی]

فاطمه

همچنان در خماری قسمت بعد به سر میبریم

فاطمه

خدایا یکاری کن زود تر بتونه بذاره و مشکلی پیش نیاد[چشمک] اییییییییییییییییییینم دعا [ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]