the bitterness of olive part 19

معصومه/(دوباره من شدم راوی داستان...)

هرچی اینور و اونور کردم نتونستم بخوابم... ساعت حدود 4 صبح بود... دیدم فرزانه و الهام و بچه ها خوابن... پتومو انداختم رو دوشم و از اتاق اومدم بیرون...رفتم سمت تراس ... دستامو گذاشتم روی نرده و به دریا زل زدم.. داشتم به اتفاقایی که افتاد فکر میکردم که یکدفعه....

یکدفعه صدای سانازو شنیدم که کیوهیون (پسرش) رو صدا میکرد... کم کم تون صدا بالاتر رفت...رفتم پشت در اتاق و در زدم.... ساناز باسرعت اومد بیرون .. همینطور که دستاش میلرزید گفت...

ساناز: معصوم... کیوهیون... تشنج کرده... توروخدا کمکم کن....

ساناز رفت سمت کیوجونگ و اونو بیدارش کرد... کیوجونگ هم از ترس و استرس تنش میلرزید....

من: آقا کیو... شما برین جونگ مین و هیونگو بیدار کنین... منم به اورژانس زنگ میزنم...

ساناز همچنان لرزششو داشت... کیو رفت تا بیدارشون کنه... اول در زد ولی دید فایده ای نداره.... درو باز کرد و رفت توی اتاق رفت سمت هیونگ و با همون صدای لرزونش گفت...

کیو: بچه ها بلند شین... زود باشین... هیونگ، کیو هیون حالش خوب نیست... زودتر پاشین... جونگ مین، توروخدا پاشو... کیوهیون تشنج کرده... اصلا حالش خوب نیست...

با این حرف کیوجونگ دوتاشون از جاشون پریدن... اول به همدیگه نگاه میکردن  که کیو گفت

کیو: به چی نگاه میکنین؟؟؟ بلند شین... باید ببریمش بیمارستان ... من میرم پایین بقیه رو خبر کنم... فقط عجله کنین...

من: سانازی، مگه کیوهیون دیشب تب داشت؟؟؟

ساناز: نه حالش خوب بود... صبح با صدای ناله ی خودش بیدار شدم... که بعدش اینطوری شد...

من: من برم فرزانه و الهامو بیدار کنم... تو سریع آماده شو که باید بریم...

سریع اومدم توی اتاق... فرزانه رو تکونش دادم و گفتم

من: بلند شو... کیو هیون حالش بد شده باید بریم ...

فرزانه( با حالت خواب آلودگی): ها؟؟!! چی شد؟؟!! کی حالش بده؟؟!!

من: هیچی.. اصلا نمیخواد بیای... فقط مواظب بچه ها باش...

از اتاق اومدم بیرون... رفتم کنار ساناز همه آماده بودن.. به جونگ مین گفتم

من: نیازی نیست شما بیاین... من و هیونگ و هیون هستیم... شما بهتره بمونین خونه...

جونگ مین: شاید بتونم کاری انجام بدم... بهتر نیس بیام؟؟

کیو: نه... اگه به کسی نیاز داشتیم حتما زنگ میزنیم...

همون لحظه صدای آمبولانس اومد... سریع از ویلا بیرون رفتیم... کیو و ساناز و کیوهیون با آمبولانس رفتن... ما سه تا هم با آژانس رفتیم بیمارستان...

بیمارستان/

کیوهیونو بردن ICU ... ساناز و کیو توی سالن منتظر بودن...رفتم پیش ساناز نشستم... دستمو گذاشتم روی شونش و گفتم...

من: نگران نباش... حتما خوب میشه...

با این حرفم اولین قطره اشک از چشماش افتاد روی دستش... دستمو روی دستش گذاشتم... خیلی استرس داشت... از لرزش دستاش میشد فهمید که چی تو دلش میگذره... کیو هم به دیوار تکیه داده بود و هیونگ و هیون هم منتظر بودن تا ببینن نتیجه چی میشه... همه تو حال خودمون بودیم که دکتر از ICU اومد بیرون...

کیو با سرعت رفت سمت دکتر و گفت

کیو: آقای دکتر... حالش چطوره؟؟

دکتر: همراه بیمار کیه؟؟

هممون گفتیم: ما...

دکتر: نه... منظورم این بودم که والدین بیمار کجان؟؟

کیو: من پدرشم... میشه بگین چی شده؟؟؟

دکتر رو به هیون کرد و گفت

دکتر: آقا... شما یه چند لحظه بیاین به اتاق من...

هیون: بله الان میام...

ساناز خواست همراهش بره که جلوشو گرفتم و گفتم

من: صبر کن... همه چی درست میشه...

هیون رفت توی اتاق...

 

خوب چطور بود...؟؟؟

تا ادامه ی داستان ...

بای بای

/ 2 نظر / 14 بازدید
samar

خیلی خوببببببببب....اخیییی سانازوکیو...میسسی... اجی ببخشید دیردیرداستان میذارم...مامانم افتاده رودور گیردادن...میگه بشین کتاب بخون...هی بدقولی میشه ناراحتممم[تایید][اوه][خجالت][گریه]

مهدیس

اخیییییییییییی اجی چیکاربه بچه ی بدبخت داری[نگران][گریه] اخ الان چه حالی دارن داداشموزن داداشم[گریه] هیون بره تودکتربهش خبربدبده غش میکنه هاااااااااااااگفته باشم...عشقم احساساتیه تحمل نداره[گریه][گریه][ناراحت]