love 4 ever part 1

قبل از شروع اینو بگم که شخصیتاش خیالین... یعنی وجود خارجی ندارن....

شخصیت های داستان...

بچه های دابل اس....یعنی هیون جونگ، یونگ سنگ، کیوجونگ، جونگ مین، هیونگ جون...

مهراوه : دختر بزرگ خونواده....

مینو: دختر دوم خونواده...

مینا و مانیا: دوقلو های همسان

یون هانا: زن کیو جونگ

 هیوری: دوست دختر هیون جونگ......

روی درخت داشتم خرمالو می خوردم... مینا با فریاد اومد توی خونه... ‌‌‍

اه... اینم که همیشه رو مخه... فکر نکنم این داستان،داستان شه...

مامان:دختر چته؟؟؟ سرمونو بردی... بگو چی شده؟؟؟

مینا:مامان قبول شدم...

مامان:چیو قبول شدی؟؟؟

مینا:یکی از شرکت ها منو قبول کرده و بهم پیشنهاد کار داده...

مامان:کدوم شرکت؟؟؟ درست حرف بزن ببینم...

من:چی می گی بابا تو که واسه همه ی شرکت های جهان درخواست فرستادی...

مینا:تو یکی زر زر نکن.. فرستادم که فرستادم... بالاخره که کار گرفتم...

مهراوه:فکر کنم افغانستان...

من:خاک بر سرت... واسه افغانستان اینجوری می کنی؟؟؟ مثل دختر ترشیدهایی شدی که خواستگار پیدا می کن...

مینا:منو بلند نکن نزار با خاک یکسانت کنم...

من:غلط می کنی... فکر نکن زورم بهت نمیرسه...احمق...

مینو:اینو ولش بگو این شرکتی که میگی کجاست؟؟؟

مینا:توی کره جنوبی... پیشنهاد مدیریت برنامه ریزی یه گروه رو بهم دادن...

من:غلط می کنی قبول کنی... دختر بچه چیکار داره تنها بره کره اونم بدون

 خواهر دوقولوش؟؟؟

مینو:پس بگو تا حالا داشتی جای خودتو باز می کردی...

من:اینکه صد البته... این حق نداره بدون من جایی بره حتی خونه ی شوهر... من نباشم مغزش خوب کار نمی کنه سر دو روز می اندازنش بیرون...

مینا:تو مثل موریانه تو مغزمی... اونوقت میگی اگه نباشی مغزم کار نمی کنه؟؟؟

من:خنگول از لحاظ علمی ثابت شده... تازه اگه من نباشم خرابکاری هاتو کی

 درست کنه؟؟؟

مهراوه:خراب کاری هاشو کی درست کنه؟؟؟ تو که خودت خراب کاره بزرگی...

مامان:اصلا دعوا نداره... همتون باهم برین...

مینا:مامان اینارو با خودم کجا ببرم؟؟؟ همینجوریش هم مایه ی آبرو ریزین...

من:نه تورو خدا نکه خودت خیلی با آبرویی؟؟؟

مامان:اگه اینا نیان پس تو هم نمیری...

بعد از کلی جروبحث و دعوا هممون والبته مینا خانوم رازی شدیم که باهم بریم

بالاخره روز موعود فرا رسید....

بابا:دخترا عجله کنین الان هواپیما می پره...

مینو:من آمادم.مینا و مهراوه هم دارن میان

بابا:پس مانیا کجاست؟؟؟ مینا برو صداش بزن بگو عجله کنه...

مینا:آهای کله پوک کجایی بدو دیرمون شد...

من:دستشوییم... بیا چمدونمو ببر...

مینا:اینا چیه دیگه؟؟؟

من:ببر حرف نزن... اصلا مگه تو فوضولی؟؟؟

مینا:مسخره بازی در نیار اونجا هم کتاب پیدا میشه...

من:ببر داستان های نصفمه...

مینا:ولش کن بابا تو که بالاخره نمیتونی یه داستانم تموم کنی...

من:چی گفتی؟؟؟ بهم توهین کردی... خیلی خوب شما برید من نمیام...

مینا:آشوب به پا نکن بابا بدون تو نمیزاره من برم

من:به من چه تا تو باشی درست حرف زدن رو یاد بگیری...

مینا:مگه من چی گفتم؟؟؟

من:اگه حرف نزنی کسی نمیگه لالی... حالا میتونین برین من همینجا پیش مامان و بابا میمونم از اول هم دلم به این سفر رازی نبود

خوب اینم از قسمت اول داستانمون...

منتظر بقیش باشین....

اون داستانم هنوز تموم نشد...

فعلا...

/ 1 نظر / 9 بازدید
رکسانا

من نمیدونم شماها چه علاقه ای دارین که دابل اس و ایالوار نشون بدید ؟؟؟