Meet Me Again

خیلی سرم درد میکرد..تازه 5 دقیقه است که کارای ورودیم تموم شده...روی صندلی توی فرودگاه نشستم...دستمو گذاشتم روی سرم و چشمامو بستم...توی حال خودم بودم که با صدای یکی به خودم اومدم
-حالتون خوبه؟؟
سرمو بلند کردم و یه نگاه بهش انداختم...یه دختر جوون بود
-میتونم کمکتون کنم؟؟
من : فقط یکمی سرم درد میکنه ... مشکلی نیست
-مسافرین؟
من: بله
-قیافتون که به کره ای ها نمیخوره
من: بله..از ایران اومدم
-آه...ایران...فهممیدم...جایی رو دارید که برین؟
من: میرم هتل
-با این حالتون؟ میتونین بیاین خونه ما
من: نه مزاحمتون نمیشم....چند شبو هتل میگذرونم تا یه جایی پیدا کنم
-باشه پس مواظب خودتون باشین
من: حتما...ممنونم
چه دختر خوبی بود...حالا باید برم هتل...یه تاکسی گرفتمو رفتم هتل..شبو اونج گذروندم...صبح هم خیلی زود بیدار شدم...آدرسو برداشتم و رفتم دنبال دانشکده
آدرسو به راننده نشون دادم و اونم منو تا دانشکده سئول راهنمایی کرد...دانشگاه قشنگیه...باید توی این مدت تمام تلاشمو میکردم..باید زودتر برمیگشتم ایران...وگرنه همه زحمت های بابا بی نیجه میموند..راستی من هانیه ام...دانشجو آی تی...واسه شرکت بابا میخوام مدرک معتبر داشته باشم....همه تمرکزم رو همین رشته بود..دانشگاه سئول هم یه دانگاه معتبر و خیلی خوبیه
وارد دانشگاه شدم...هنوز ترم شروع نشده..تا یه هفته دیگه باید خودمو آماده کنم...اجازه گرفتم تا با مدریت دانشگاه یه ملاقات داشته باشم...در زدم و وارد شدم...عجب اتاقی واسه خودش دست و پا کرده بود...از روی میزش فامیلیشو خوندم..آقای هو...!!
من: سلام آقای مدیر
آقای هو : سلام بفرمایید
-من دانشجوی جدید این دانشگاهم..از ایران واسه تحصیل اومدم...فکر کنم اطلاعاتم رو قبلا واستون فرستادم
-اوه بله...خوش اومدین...از اطلاعاتتون مشخصه خیلی به تحصیل علاقه دارین
-بله ... (البته مدرکشم خیلی مهمه واسم)
-امیدوارم بتونیم خدمات خوبی رو ر اختیارتون قرار بدیم
-اومدم اینجا که زمان شروع کلاسهارو بپرسم
-از اول مارس کلاسهاتون شروع میشه
-ممنونم...میتونم برم؟؟
-بله خوش اومدین
اومدم بیرون...خدارو شکر..کارم تموم شد...از هفته بعد کلاسامون شروع میشه...کتابامو تهیه کردم و برگشتم به هتل
یه هفته رو تو هتل گذروندم تا رسید به روز اول دانشگاه...!! یه استرس خاصی داتشم...فکر کنم واسه اینه که اولین بارمه به ین انشگاه میرم...!! از لحظه ورودم تا رفتن توی سالن و رسیدن به کلاس همه نگام میکردن...استرسم بیخود نبود...پشت در کلاس وایستادم و یه نفس همیق کشدم...کیفمو روی شونه ام جابجا کردم...دستمو بردم روی دستگیره که درو باز کنم...باصدای یه دختر برگشتم
-کلاس آی تی اینجاست؟؟
من: بله...شما هم دانشجوی آی تی هستین؟؟!!!
-بله...سال اولیم
-اوه...از آشناییتون خوشبختم...منم سال اول آی تی هستم
-منم همینطور...یورا هستم
-منم هانیه هستم...میتونی هانی صدام کنی
-بیابریم تو کلاس هانی!!!
اولین دوستمو پیدا کردم....خداروشکر...از تنهایی متنفرم..!! حداقل اینطوری بهم سخت نمیگذره
وارد کلاس شدیم...با یه لشکر نگاه متعجب روبهرو شدم...همه با هم پچ پچ میکردن...مثل اینکه از اومدنم خبر داشتن...
یورا: هانی..!! بیا اینجا بشینیم
روی دوتا صندلی تو ردیفای آخر نشستیم یکی از جلومون برگشت و گفت
-مال اینجا نیستی نه؟؟!!
-آره..الان یه هفته است که اومدم کره
-مال کجایی؟؟
-ایران
-اوووووووووووه ... بچه ها...!! ایرانیه...!!! جهان سومی...!! فرار کردی؟؟!!
خیلی اعصابم خورد شده بود...نه به خاطر خودم به خاطر اینکه به ایرانی بودنم توهین کرده بود...یکمی مکث کردم و بعد از سکوتم گفتم: فکر نمیکنم به شما ربطی داشته باشه
بهترین جمله بود تا باهاش دهنشو ببندم
یورا: ولشون کن
من: از کل کل کردن خوشم میاد  ولی اگه به کسی یا چیزی توهین بشه نمیتونم تحمل کنم
یورا: من خیلی دوست دارم ایرانو ببینم...کشور قشنگیه؟؟!!
- آره منم خیلی ایرانو دوست دارم
- پس واسه چی اومدی اینجا؟؟!!
- من الان یه هفته است که اومدم و فقط برای تحصیل...بعد از درس هم برمیگردم
-پس اگه واسه تعطیلات خواستی بری ایران منم با خودت ببر
خندیدم و گفتم: حتما
استاد وارد کلاس شد...اول از همه خودشو معرفی کرد...استادچو یه مرد 45 ساله است که از استادای مجرب این دانشگاهه...اسمشو روی برد دیدم که به خاطر پروژه جدیدش برنده یه جایزه شده بود...بعد از آشنایی پسری که جلوی من نشسته بود گفت: استاد!!! امروز یه غریبه تو کلاسمون داریم
استاد چو: غریبه؟؟!!
- آره یه ایرانیه...از کشورش فرار کرده
با حرفش بچه ها خندیدن(من بعدا به حسابت میرسم...!!!)
استاد چو: لطفا به هم بی احترامی نکنین
بلند شدم و گفتم : سلام استاد...هانیه راد هستم..از ایران واسه تحصیل اومدم اینجا...اینجوریام که بچه ها میگن نیست...من علاقه شدید به آی تی دارم و به خاطر مسائلی اومدم تا اینجا تحصیل کنم و برگردم به کشورم...
استد چو: خوشبختم...تعریفتونو از مدیر هو شنیدم...به نمره هاتونم نگاهی انداختم...علاقتون به آی تی قابل تحسینه...امیدورام موفق باشین
- ممنونم استاد
نشستم...استاد شروع کرد به درس دادن...بعد از کلاس من و یورا رفتیم توی حیاط دانشگاه...روی یکی از نیمکتها نشستیم
یورا: به حرفهاشون توجه نکن...پسرایی که تازه میان دانشگاه اینطورین
من: طوری حرف مزنی که انگاری چندساله دانشجویی
یورا: من اینارو از خواهرم شنیدم
- اوه تو خواهر بزرگتر داری؟؟ ولی من تک فرزندم...از تنهایی هم متنفرم...اییییییییییش
- ولی تو تنها نیستی هانی...من تا آخرش باهاتم
- ممنونم یورا
باید برمیگشتیم به کلاس
امروز بعد از کلاس رفتم هتل...بعد یه استراحت کوچولورفتم دنبال خونه....ولی پیدا کردن خونه خیلی واسم سخت بود...روز بعد موضوع رو با یورا درمیون گذاشتم
یورا: پس تو این مدت کجا بودی؟
من: هتل
- حتما خیلی بهت سخت گذشته...میخوای بریم خونمون؟؟!!
- نه من باید تا آخر تحصیل یه جایی رو داشته باشم که زندگی کنم...نمیتونم تا آخر با شما باشم
- من امروز با پدرم صحبت میکنم...اصلا یه کاری میکنیم  امشبو بیا خونمون تا فردا حتما واست یه خونه پیدا میکنیم
- ولی...
- دیگه تعارف نکن...من برم واسه مامانم زنگ بزنم
قرار شد امروز بعد از کلاسهای دانشگاه بریم کتابخونه...دنبال چندتا کتاب بودم...بعد از کتابخونه رفتیم هتل...وسایلمو برداشتم و رفتیم خونه یوراشون
خونواده خوبی داشتن...وقتی که وارد خونه شدم استقبال گرمی ازم کردن...با یورا رفتیم به اتاقش...یکمی پیش خونوادش معذب بودم...موقع شام مامان یورا اومد توی اتاق و برای شام دعوتمون کرد
یورا: الان میایم مامان
بعد رو به من کرد و گفت
- بیا بریم شاممونو بخوریم بعد میایم به بقیه اش میرسیم
وای خدا...کلی غذا تهیه دیده بود
من: تو زحمت افتادین
مامان یورا: کاری نکردم...بیای اینجا بشینین
و مارو به سمت 2 صندلی خالی راهنمایی کرد...خواهر یورا برای یه کاری رفته بود خارج از شهر...بعد از خوردن شام تشکر کردم و بلند شدم تا ظرفهای روی میزو جمع کنم که مامان یورا جلومو گرفت
- شما میتونین برین...من خودم اینجارو تمیز میکنم
منو یورا برگشتیم به اتاقش. شروع کردیم به خوندن ادامه کتابها
یورا: چرا اومدی آی تی؟
من: بیشتر به خاطر کارم...ولی خب علاقه خاصی هم بهش دارم
یورا: اوهوم...
من: تو چی؟؟
- من بین رشته های دیگ آی تی رو ترجیح دادم...جذابه !! وقتی میری تو بهرش بهت خوش میگذره
- آره جالبه...
- حالا واسه چه کاری؟؟
- بابام مدیر یه شرکت تجاریه و منم واسه حمایتش اومدم اینجا...البته یه دانشگاه دیگه تو کانادا هم اطرافیان پیشنهاد دادن ولی فکر میکردم اینجا راحت ترم...ولی....!!!!
- ولی چی؟؟ اینجا بده...؟؟!!! اگه به خاطر حرفای اون بچه هاست باید بگم هنوز بچه ان...نیازی نیست بهشون توجه کنی...فهمیدی؟؟
-نمیتونی درک کنی چه حسی داشتم...وای خدا کلی وقت از دست رفت...عجله کن باید تمومش کنیم
- باشه
بعد از مرتب کردن کارای دانشگاه بابای یورا اومد توی اتاق
آقای کیم(بابای یورا): میتونم بیام داخل دخترا..؟؟!!!
یورا: آره بابا جون
- وای دختر درسخون بابا چقدر به خودش سخت میگیره
- نه بابا...نگران من نباش
- خسته نباشین..خب اومدم یه خبر خوب بهتون بدم
- چیه بابا؟؟
- واسه دوستت خونه پیدا کردم
- وای باباجون...دستت درد نکنه
من با کمال تعجب داشتم نگاه میکردم ...با این سرعت؟؟!! مگه امکان داره؟؟!!
من: به این زودی؟!! وای ممنونم
- خواهش میکنم...فردا بعد از دانشاه میتونین برین خونه رو ببینین و اگه خوشتون نیومد بگین تا جای دیگه ای رو پیدا کنم
من: خیلی ممنونم
- خب دیگه ...شبتون بخیر دخترا
یورا: شب بخیر بابایی

میدوارم خوشتون اومده باشه

تا قسمت بعد خدا حافظ

/ 6 نظر / 17 بازدید
mahdiss501

سلااااااااااام اجی...ببخشید من اونروز ادپومدم خوندم بعد نتم تمومید نتونستم بنظرم...الان دوباره با ای دی اس ال اومدم[نیشخند]خخخ اجییییییییییی این هانیه الکی گذاشتی یا وجود داره؟؟؟[نیشخند] اجی این قسمتاشو زود به زود بزار من بهم خوش بگذره[نیشخند][نیشخند] قربونت عالی بودا!!!!!!!!!!! میعاد الان رو پام نسشسته فضولی میکنه نمیذاره بنویسم...بعدا میام باز[بغل][ماچ]

mahdiss501

عزیزمیییییییییییییی[بغل][بغل]خو اجی نمیدونی چقدر شیطونی میکنه موهامو میکشه(کشل شدم از دستش[نیشخند])چنگ میزنه رو صورتم اقا ما یه پوست فوق العاده ای داشتیم که با وجود مبارک اقا میعاد دیگه اینم نداریم[عینک]...تو بیا صورت منو ببین![ابرو] باشه نمیگفتی هم میخواستم بزارم[نیشخند][نیشخند]اجی خیـــــــــــــلی کپل مپلی شده فقط باید ببینیش[نیشخند][پلک] درمورد داستانم:یعنی میگی من دروغ میگم؟؟؟؟؟؟[ابرو]خو عالی بود![نیشخند][قلب]دابل هس؟؟؟کی میاد؟؟؟[نیشخند] دیگه چی دیگه دیگه دیگه(این تیکه منو یاد اجی فرزانه میندازه[نگران]یه بار که باهم حرفیدیم گفتم دیگه چه خبر؟گفت دیگههههههه دیگه دیگه هیچی!([نیشخند])[نگران]) اقا باز دیوونه شدم...من برم[ناراحت]فرزااااااااااااااااااااااااااااااااااان[گریه][گریه]

mahdiss501

راستی ستاره کیه؟؟؟؟؟؟؟؟[ابرو][ابرو]ما خودمون یه اسم داریم که اونم صدا نمیزنی همش مهدیس مهدیس میکنی[ابرو][شیطان]

رها

دختررررررر بیشعور اگه ما جهان سوومی هستین خودشونم سوین اونا هم جهن3 هستن حالا بیخیال اعصاب لنگ ظهری ریخت بهم راستی من نویسنده جدید وبلاگ کوین وو هستم خوش حال میشم بیای وبلاگ گروهی ما و داستانامو بخونی اسمشsuper love اگه میشه لینکمونم کن وبعد بگو با چه اسمی لینکت کنیم

فاطمه

خیلی خوبه امیدوارم هرچه سریع تر بتونی از قسمت 5 به بعدم بگذاری موفق باشی

saeedehjong

غلط کردن...بیشعوراااا[عصبانی][عصبانی] کسی جرات نداره ب کشور ما توهین کنه...کاش هانی میزد داغونش میکرد[ابرو] وای چقدر حال میده اینجوری زندگی کنی[نیشخند]کاش من جای هانی بودم[نیشخند]