the bitterness of olive part 6

هیون: خوب حالا چطوری میخوایم بریم...

زهرا: اتوبوس... این همه جمعیت توش پر میشیم...

هیون: دارم جدی صحبت میکنم...

زهرا: منم جدی گفتم ... یا میتونیم 2 تا ون بگیریم

ساناز: آره فکر خوبیه..!!!

هیون: باشه.. کسی مشکل نداره؟

هیونگ: ما که مشکل نداریم...

جونگ مین: ما هم همینطور...

کیو و یونگ سنگ: ما هم مشکلی نداریم...

هیون: خوب پس 2 گروه میشیم... خونواده جونگ مین و یونگ سنگ شون باهم و ما سه تا خونواده هم با هم...

فرزانه: پس نوید و نیما چی؟؟؟

جونگ مین: اینا از پشت سر ما تا خود چالوس میدوئن... هه هه هه

فرزانه: بی ادب ... درست صحبت کن ... تو هیونگ باید بدویین که یک ساعت مارو معطل کردین...

هیونگ: فرزانه خانم... چرا به من گیر میدین؟؟؟ من که چیزی نگفتم...!!!

هیون: نیما عضو خونواده جونگ مینه و نوید هم عضو خونواده هیونگ... دیگه حرفی نباشه... خوب حالا ون از کجا بیاریم؟؟؟

کیو: هه هه هه .... هنوز ون نداریم اینا دارن سر جاش بحث میکنن ... فکر کنم دسته جمعی باید تا چالوس بدوییم....

ساناز: خوب میتونیم اجاره بگیریم...

هیون: فکر خوبیه... خوب حالا کی با من میاد که بریم دنبال ون؟؟؟

نوید: من میام.. من میدونم کجا میتونیم ون اجاره بگیریم

هیون: بریم...

دوتاشون رفتن دنبال ون... ما همه رفتیم توی حیاط... همه توی حیاط منتظر بودیم تا هیون بیاد...

هیون جونگ( از اینجا راوی داستان هیون جونگه)

من و نوید رفتیم دنبال ون ... کلی گشتیم تا تونستیم دوتا ون اجاره بگیریم... همه ی مردم این کشور قیافه های مهربونی دارن( هیونم فهمید!!!) احساس خوبی نسبت بهشون دارم ... دارم به این فکر میکنم که اینا راجع به ما(کره ای ها) چی فکر میکنن؟؟؟( آقا هیون!!! دیشب چی خوردی؟؟؟) البته توی این دوره دیگه هیچ آدمی از هیچ جای دنیا واسه آدم غریبه نیس...

ون ها آماده شدن... سوار شدیم و اومدیم به سمت ویلا...

همه توی حیاط منتظر بودن... نمیدونم این جونگ مین و هیونگ چی دارن به هم میگن که  همیشه در گوش همدیگه پچ پچ میکنن...

نوید: من میرم که صداشون کنم... لازمه که ون بیاد توی ویلا؟؟؟

هیون: نه فکر نمیکنم... لاغر نمیشن اگه یکی دو متر پیاده بیان...!!!

نوید: باشه میگم بیان...

یه لبخند زد و رفت . احساس میکنم حالش خیلی خوب نیست... شاید از چیزی ناراحته؟! نمیدونم ولی هر چی هست باید چیز مهمی باشه و شاید هیونگ تا حالا اینو نفهمیده... بهتره بهش بگم تا باهاش صحبت کنه ... شاید بتونه بفهمه مشکلش چیه...

همه اومدن ... جونگ مینو همینطور مشغول حرف زدن بود ... هر چند وقت یکبار هم یه متلک بار هیونگ میکرد...

معصومه: پیدا کردن ون راحت بود؟؟؟

یونگ سنگ: معصومه خانم یه چیزی میگین شما... مگه کاری هست که هیون نتونه انجامش بده... هرکاری بخواین میتونه انجام بده...

محبوبه: خوش بحال زنش...!!! ما که از این شانسا نداشتیم یه مرد با عرضه گیرمون بیفته...

یونگ سنگ: دستت درد نکنه... حالا من بی عرضه ام؟؟؟ می خوای چیکار کنم واست که بفهمی بیشتر از اینا عرضه دارم ، ها؟؟!!

محبوبه: هومممم......

خوب دیگه من میرم ادامه داستانو واسه فردا آماده کنم امیدوارم وقتی میام نظرتونو ببینم وگرنه خیلی از دستتون ناراحت میشم....

خوب دیگه خدا حافظتون...

/ 2 نظر / 6 بازدید
zahra

ممنون عزیزممممممممممم خیلی قشنگ بود[ماچ] ببخشیددیراومدم[گریه] فعلا بای[قلب]

مهدیس

درسته هیونم بخوادکاری کنه حتما میکنه[نیشخند] عالی بود[زبان]