the bitterness of olive part 28

زهرا/

معصومه: من میرم زنگ بزنم ببینم نوید با این بچه ها چیکار میکنه...

من: باشه عزیزم...برو زنگ بزن..احتمالا تا الان بدبخت و کشتن....

معصومه رفت و زنگ زد به نوید...

نوید: بله...بفرمایید...آخ بچه نکن...موهامو ول کن..داری چیکار میکنی...اونارو بذار سرجاش...

همون لحظه بود که صدای جیغ الهام از پشت تلفن بلند شد....

معصومه: چه اتفاقی افتاده...؟؟ اونجا چه خبره....؟؟؟

الهام: چیکار میکنی..؟؟!! ولم کن...تو با لباسای من چیکار داری پسر...؟؟ دیگه نمیدونم چی بهت بگم...!!! باشه من تسلیم شدم....حالا ولم کن....

معصومه: آقا نوید....دارم میگم اونجا چه خبره؟؟ چرا جواب نمیدی؟؟؟

نوید: والا نمیدونم چی بگم....من از دست اینا دیوونه شدم...یونگ هیون!!! ولش کن...کشتی زن مردمو...جونگ سو دستتو از تو دماغ بابات بیار بیرون....ببخشید....من بعدا باهاتون تماس میگیرم...باید برم این بچه هارو بگیرم تا اینارو نکشتن....

معصومه گوشیو قطع کرد و اومد سمت ما....

من: چی شده؟؟ چرا خشکت زده؟؟

معصومه: بیا زودتر بریم خونه....

جونگ مین: همون چیزی که فکرشو میکردم اتفاق افتاد..؟؟

معصومه: اگه بچه هات اجازه بدن شاید این اتفاق بیفته....شاید...

فرزانه: معصوم...چی شد؟؟ بگو دیگه مردیم از ترس...

معصومه: هیچی...فقط بچه ها داشتن هیونگ و الهامو میکشتن...بهتره بریم خونه...

من: راست میگه...ماهمه اومدیم اینجا...اونوقت اون سه تا رو با اون بچه های شیطون خونه ول کردیم...اینجا به کمک ما نیازی ندارن....پس بهتره بریم...(وا...زهراجون...مگه بچه های ما گوسفندن که میگی ولشون کردیم...!!!)

هیون: درسته...من میرم به کیو وساناز بگم که داریم میریم...شماها هم بهتره حاضر شین...

هیون رفت داخل اتاق....

هیون: کیوجونگ...ماداریم میریم خونه...چون بچه ها دارن اذیت میکنن...تو وسانازم بهتره زودتر برگردین خونه...

از اتاق اومد بیرون....همه حرکت کردیم و رفتیم خونه....

خونه/

وارد خونه که شدیم با صحنه ی عجیبی روبه رو شدیم...تمام خونه بهم ریخته بود...نانا همش داشت جیغ میکشید...هانی و یونگ هیون داشتن با هم دعوا میکردن...این سو هم روی شکم هیونگ ایستاده بود...جونگ وو هم داشت موهای الهامو میکشید....بعد از کلی دنگ و فنگ تونستیم بچه هارو جمع کنیم...(انگار یه گله گاو فرار کرده بودن که میگه جمع کنیم...چیش) معصومه بچه هارو برد توی اتاق...

من: دو دقیقه دیرتر اومده بودیم اینا مرده بودن...

یونگ سنگ: من نمیدونم این چه بچه هاییه که اینا دارن...انگار از آمازون فرار کردن....

هیون: بچه ی تو این وسط چی میخواد بشه خدا میدونه...!!!

داشت واسه یونگ سنگ سخنرانی میکرد که یکدفعه صدای نیمای بدبخت بلند شد...سوجین با پاش زد وسط پای نیما...هنوز دوثانیه از کتک خوردن نیما نگذشته بود که صدای نوید اومد...جونگ سو یه مشت زد تو شکم نوید و با سوجین فرار کردن و رفتن بالا...دوتاشون(نوید ونیما) افتادن زمین....

من: هیون برو این بدبختارو از رو زمین بردار...

محبوبه همش داشت سر الهامو ماساژ میداد...یونگ سنگ هم شکم هیونگ رو...معصومه هم که داشت بچه هارو دعوا میکرد...همه چیز بهم ریخته بود...بعد از یه ربع معصومه اومد پایین...

من: چی شد؟؟خوابیدن؟؟؟

معصومه:آره..البته مجبور شدم بزنمشون...چونگ مین بفهمه سرمو از بدنم جدا میکنه...

بیمارستان/

جونگ مین رفته بود بیرون هو بخوره...فرزانه هم داشت با گوشی جونگ مین ورمیرفت...یک آهنگ انتخاب کرد و داشت به آهنگ گوش میداد که جونگ مین اومد داخل اتاق

جونگ مین:خجالت بکش...اینجا بیمارستانه..جای آهنگ گوش دادن نیست...

فرزانه: میشه تو دخالت نکنی...فضولی همه جارو میکنه...

جونگ مین:چی گفتی...به من میگی فضول...!!!

فرزانه: مگه نیستی؟؟

جونگ مین: معلومه که فضول نیستم...فقط دارم بهت یاد میدم که چه کارهایی روباید کجا انجام بدی و چه کارایی رو کجا انجام ندی...

فرزانه: اول خودت یاد بگیر بعد به من یاد بده....

همین طور که داشتن باهم بحث میکردن صدای زنگ یکی از گوشی ها بلند شد...گوشی جونگ مین بود که داشت زنگ میخورد...فرزانه وقتی چشمش به اسم روی صفحه گوشی افتاد خشکش زد...با عصبانیت به جونگ مین نگاه کرد و گفت

فرزانه: بیا عزیزم...گیوری جونت داره زنگ میزنه....

جونگ مین: بله..بفرمایید....

- سلام عزیزم...حالت چطوره؟؟

جونگ مین: خوبم...ممنون...چیکار میکنی؟؟؟

- هیچی....کار خاصی انجام نمیدم....گفتم یه زنگ بهت بزنم حالتو بپرسم....

جونگ مین: دلم خیلی واست تنگ شده بود...خوب شد که زنگ زدی...

فرزانه چشاش داشت از کاسه میزد بیرون...جونگ مین وقتی فرزانه رو دید خنده اش گرفت....ولی جلوی خودشو گرفت که نخنده....

جونگ مین: ببخشید من الان کره نیستم که بیام ببینمت...ولی وقتی برگشتم حتما میام پیشت.....

- باشه....پس وقتی برگشتی میبینمت....یادت باشه قول دادی....

جونگ مین: باشه حتما میام....فعلا خداحافظ....

فرزانه: سلام منو میرسوندی...!!

جونگ مین: دفعه بعد کع زنگ زد حتما سلام میرسونم....

فرزانه بدون هیچ حرفی از اتاق رفت بیرون.....جونگ مینم که متوجه شد فرزانه چقدرناراحته بلند شد و دنبالش رفت...کنارش نشست و گفت

جونگ مین: فکر میکنی فردا کیوهیون مرخص میشه...؟؟!!

فرزانه: نمیدونم...شاید...یعنی امیدوارم...اصلا از حال و هوای بیمارستان خوشم نمیاد...احساس میکنم حالم خوب نیست....

جونگ مین: ناراحتی؟؟؟

- از چی؟؟

-از دست من؟؟؟

-برای چی باید ناراحت باشم...؟؟

-بیا بریم توی اتاق حرف بزنیم....اینجا نمیشه....

دوتاشون رفتن توی اتاق...

فرزانه: خب...میخواستی چی بگی.؟؟

جونگ مین: ان قضیه رو خودت شروع کردی...من نمیخواستم این کارو بکنم...

- کدوم قضیه؟؟ چیکار نمیخواستی بکنی؟؟چی میگی تو؟؟ درست حرف بزن منم بفهمم....

- تو واقعا فکر میکنی گیوری به من زنگ زد؟؟

-برام مهم نیست که بخوام بدونم....

-واقعا واست مهم نیست؟؟!!

- باید مهم باشه؟؟؟!!!

جونگ مین رفتو روی صندلی نشست

جونگ مین: خواهرم زنگ زد...سلام رسوند...

فرزانه: خواهرت؟؟ کی زنگ زد؟؟؟

-همین چند دقیقه پیش

-از کی تاحالا گیوری شده خواهرت؟؟!!

- نگفتم گیوری شده خواهرم...گفتم خواهرم زنگ زد...حرفی از گیوری زدم؟؟؟!! یادت رفته خواهرم از گیوری خوشش نمیاد...خودت گفتی اسمشو تو گوشیم گیوری سیو کنم...

-مگه من چیزی گفتم...؟؟ یا ازت توضیحی خواستم...؟؟

- چرا نمیخوای این دعوارو تمومش کنی..؟؟

-خودت شروع کردی...مگه من چیزی گفتم؟؟ خودت نخواستی معذرت خواهی کنی؟؟

جونگ مین بلند شد و رفت کنار فرزانه نشست

جونگ مین: اگه معذرت خواهی کنم تمومش میکنی؟؟؟

فرزانه یه لبخند زد و گفت: باید فکرامو بکنم...

جونگ مین دستشو دور گردن فرزانه انداخت و گفت

-شاید نظرت عوض بشه....!!!!

بعد هم لبشو به لب فرزانه نزدیک کرد و .....(خجالت بکش...تاحالا من بودم میگفتم جای این کارا توی بیمارستان نیست...!!!)

بچه ها...بلند شین برین....الان گشت ارشاد میاد جمعمون میکنه....من زودتر برم...

خدا حافظ....بای بای

/ 5 نظر / 16 بازدید
مهدیس

به به داستان به این مشملی ندیده بودیمافقط اجی تندتندبزارمن فراموش نکنم[نیشخند]ظهرتاحالاداشتم ازاول میخوندم ببینم چی بودیادمون رفت[نیشخند] فدااااااااااااااااااااااااااااااااات بشم بااون داستانای مشملت[بغل]

مهدیس

[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

محبوبه

ایییییییییییییییییییییییییی [من نبودم] جای حساس تمامش کردی[نیشخند] بی صبرانه منتظر قسمت بعدی هستم[چشمک] فعلا[خداحافظ]

محبوبه

نه واقعا نمیدونستم[من نبودم] اهههههههههههه [نگران] پرشینو چی بگم [عصبانی] اااااااااااااااااییییییییییییییییییییییییششششششششششششششششششششششششششششششششششش[کلافه][کلافه][کلافه][کلافه] ضد حال [گریه] بای تا بعد[خداحافظ]

سمر

اجییییییییییییییییییییییییییییی عالی بود.خیلی خندیدم.مرسیییییییییییی راستی ببخشید دیراومدم داستانتوبخونم.این چندوقته خیلی درگیروب جدیدمون بودم.همش بایداپ میکردم.ا