love 4 ever part 13

صبح بیدار شدم...مینا هنوز خواب بود میخواستم برم صورتمو بشورم که دیدم گوشی مینو داره خودشو میکشه...میخواستم جواب بدم هیونگ بود...گفتم ولش کن مینو خانوم تو حموم بودن تازه با اون صداش داشت آهنگ میخوند...میخواستم مینارو بیدار کنم البته با لگد که دلم به حالش سوخت...خیلی مریض بود....راستی مهراوه چرا خونه نیست...؟؟؟ مینو از حموم اومد بیرون....

من: هی مینو....مهراوه کجاس؟؟

مینو: رفته بیرون

من: فکر کنم گوشیت سوخت...

مینو: چرا..؟؟!!!

من: از بس زنگ خورد...

مینو: خب نباید بهم میگفتی....الهی بمیرم هیونگ 13 بار زنگ زد...

من: حالا نمیر...خب بهش زنگ بزن و بگو که دستت بند بود....

مینو رفت تو اتاق که به هیونگ زنگ بزنه...

مینو: سلام عزیزم...کاری داشتی زنگ زدی؟؟ حموم بودم نتونستم جوابتو بدم....

هیونگ: سلام...نه عزیزم....کار خاصی که نداشتم...فقط زنگ زدم بهت صبح بخیر بگم...امیدوارم روز خوبی داشته باشی....

مینو: خیلی ممنون...منم امیدوارم کارهات خوب پیش برن...خداحافظ....

من داشتم از پشت در به حرفاشون گوش میدادم...بعد با یه صدای بلند گفتم

من: وای حالم داره بهم میخوره....بعضی ها چه قربون صدقه هم میرن...

مینو: تو آدم نمیشی...باز گوش وایستاده بودی...؟؟!!

من: نه بابا...اتفاقی داشتم رد میشدم که اینارو شنیدم....

مینو: آره جون عمت...

رفتم روی مبل نشستم...حوصله ام سر رفته بود...یه دفعه یه فکری زد به سرم...چرا من به جای مینا نرم شرکت....

حاضر شدم....

من: هی مینا پاشو....کارت دارم

مینا: ولم کن حالم خوب نیست...

من: دارم به جات میرم شرکت...

مینا از جاش پرید و گفت: چی..؟؟ نمیخواد بری...میری اونجا خراب کاری به بار میاری...

من: نظر نخواستم...فقط گفتم بهت بگم که یه وقت نگی چرا نگفتی من حاضر شدم...کاری داشتم بهت زنگ میزنم...

شرکت/

رفتم سمت سالن رقص بچه ها داشتن تمرین میکردن....رفتم داخل

هیون: مگه نگفتم بمون خونه تا حالت خوب شه...

هیونگ: انگار اصلا واست اتفاقی نیفتاده

من: نه حالم بهتر شده...خیلی کار داریم باید میومدم...

موهامو کج گرفته بودم که نفهمن سرم زخمی نیست دیدم جونگی داره بهم نزدیک میشه...

جونگی: بذار ببینم زخم روی سرت چطوره..؟؟

داشت دستشو میاورد بالا که موهامو بزنه کنار...داشتم میمردم...باید چیکار کنم...دستشو گرفتم و گفتم

من: خوبه....تو نگران نباش....مزاحمتون نمیشم....ادامه بدین من توی دفترم هستم اگه کاری داشتید بیاید اونجا.....

رفتم تو دفتر مینا...از هیچی سر در نمیاوردم...عجب ریسک بزرگی انجام دادم...اگه ازم چیزی بخوان چیکار کنم...توی حال خودم بودم که یکی در میزنه...یونگی بود..بهم گفت

یونگی:مدیر کیم برنامه کنسرت ماه آینده رو میخواد....بده براش ببرم

باید چیکار میکردم...با یه اعتماد به نفس بالا گفتم: من با مدیر کار دارم...خودم برنامه هارو واسش میبرم...تو میتونی بری...

آخیش...اون رفت....فروا زنگ زدم به مینا...

من: الو مینا سلام...برنامه کنسرت ماه آینده رو کجا گذاشتی...؟؟ مدیر کیم لازمشون داره...

مینا: بهت گفتم نرو....آخر امروز کار دستم میددی....برنامه ها توی کشوی میزمه...برنامه ی کنسرت تو یه پوشه ی زرد....

من: باشه...خداحافظ....

مینا: حواست باشه یه وقت صوتی ندی....

من: باشه مراقبم....

از در که اومدم بیرون کیوجونگ رو دیدم اومد جلو بهم سلام کرد

کیو: سلام...حالتون چطوره؟؟

من: خوبم...ممنون..

کیو: بابت دیروز واقعا عذر میخوام...همش تقصیر من بود...

من: عیبی نداره...شما مقصر نیستید دیگه بهش فکر نکنین ببخشید من باید برم...

ازش عذرخواهی کردم و به راهم ادامه دادم و رفتم سمت اتاق مدیر کیم....در زدم...

مدیر کیم" بله بفرمایین.

من وارد اتاق شدم

من: سلام...

مدیر: سلام...شنیدم مریض شدی...بچه ها گفتن امروز نمیای...حالا اینجا چیکار میکنی؟؟

من: درسته...قرار بود نیام...اما کارهای عقب افتاده زیاد داشتم دیدم حالم خوبه گفتم الکی توی خونه بیکار نشینم...و تصمیم گرفتم بیام اینجا تا کارهامو انجام بدم....حالا هم برنامه کنسرت رو آوردم

مدیر: یونگ سنگ رو فرستادم دنبالش شما چرا تو زحمت افتادین....

من: نه مشکلی نیست...خودم بهش گفتم که واستون میارم اگه باهام کاری ندارین برم...

داشتم میرفتم سمت دفتر مینا که بچه هارو دیدم....داشتن میرفتن قهوا بخورن...

دابل اس: مینا...تو نمیای باهامون قهوه بخوری...؟؟

من خیلی دلم میخواست همراهشون برم ولی نمیشد...شاید یه وقت یه چیزی درمورد کارها میپرسیدن....

من: نه...ممنون...شما برین خوش بگذره...

یونگی: چرا دعوتمونو قبول نکرد اون که همیشه باهامون میومد...

کیو: شاید یه کار مهمی داشته باشه....بیاید ما بریم.

اونا رفتن...منم رفتم توی دفتر مینا...یه خرده فضولی کردم...حوصلم سررفته بود...لپ تاپشو روشن کردم و شروع کردم به بازی کردن..از بازی هم خسته شدم...رفتم توی سالن رقص...کسی اونجا نبود...یه آهنگ گذاشتم و شروع کردم به رقصیدن...چه قدر حال میده که آدم جلوی اون آینه های بزرگ برقصه...اصلا تو حال خودم نبودم...با تتموم شدن آهنگ منم ایستادم...دیدم یه نفر داره واسم دست میزنه...رومو برگردوندم...جونگی بود...

جونگی: به به....خیلی قشنگ رقصیدی آفرین....تو که انقدر خوب میرقصی واسه چی برنامه ریز شدی...میتونستی عضو یکی از رقاص های این کمپانی بشی...

دلم میخواست بخندم اما اگه میخندیدم ضایع بازی بود....

من: ممنون از تعریفتون...اونقدارم که تو میگی نیست...من فقط واسه سرگرمی میرقصم...

جونگی: جدی میگی...با تمرین بیشتر مطمئنا رقصت بهتر میشه....راستی اگه کاری نداری بعد از تمرین هامون دیالوگ هامو با هم تمرین کنیم...

نمیدونستم باید چی بگم...دیالوگ دیگه چیه

من: خیلی متاسفم..من امروز زودتر میرم خونه چون باید به یکی از کارای شخصیم برسم اگه مشکلی نیست بذارش واسه فردا

جونگی: باشه...مزاحمت نمیشم....  فردا تمرین میکنیم

با همه بچه ها خداحافظی کردم و زودتر برگشتم خونه....

 

اوف....بالاخره به سلامت رسید خونه...ما که مردیم از استرس....

اینم از این قسمتش...

دیگه ببخشید....

فعلا

/ 4 نظر / 6 بازدید
مهدیس

خب بزاربگم اخرش جونگی باش عروسی میکنه[نیشخند] خب دیگه حالارابطه هاپیچیده ترم میشه[نیشخند] راستی اجی...هیچی[نیشخند] قلفونت برم من[بغل][بغل][ماچ][ماچ][قلب][قلب] یه چنددقیقه دیگه دوباره برمیگردم[نیشخند]

sunstar

شلام دوست خوفم خوفی؟؟ وبلاگ خوشملی داری.اصلا مگه میشه وبلاگای دابل اس بد باشه؟؟؟؟؟[رضایت] دعوتت میکنم به وب منم بیای و نورانی ترش کنی.منتظرم.بوووووووووووووووس[قلب]

fatemeh

سلام معصومه جون.وبه قشنگی داری.خوشحال میشم به منم سربزنی.اگه هم باتبادل لینک موافق بودی منو خبرکن.عزیزم.