the bitterness of olive part 21

و اما توی ویلا/

صبح ساعت 7 بود. فرزانه با صدای گریه ی نانا از خواب بیدار شد...متوجه شد که من نیستم... نانارو خوابوند و از اتاق اومد بیرون....

همون لحظه در اتاق جونگ مین باز شد... جونگ مین بود... فرزانه با دیدن جونگ مین چیزی نگفت... سرشو انداخت پایین و رفت پایین... رفت سمت آشپزخونه و صبحانه ی خودشو آماده کرد و نشست پشت میز... جونگ مین هم رفت دقیقا روبه روش نشست...(دقیقا روبه روش...!!!) هیچکدومشون حتی یک کلمه هم حرف نزدن ... بالاخره جونگ مین شروع کرد...

جونگ مین: سلام... صبح بخیر...

ولی فرزانه جوابی نداد...هنوز از قضیه دیشب ناراحت بود....

جونگ مین: نمیخوای جواب بدی؟؟ چی شد؟؟ زبون درازتو موش خورد...

فرزانه: به تو ربطی نداره... مگه تو فضول منی...

جونگ مین با عصبانیت از روی صندلی بلند شد...

جونگ مین: چی؟؟ تو چی گفتی؟؟ حالا دیگه به من مربوط نمیشه....( خوب راست میگه دیگه....)

فرزانه: صداتو بیار پایین بچه ها خوابن... آره هیچ ربطی به تو نداره... مگه حرفای دیشبت رو فراموش کردی؟؟؟

جونگ مین: نکنه انتظار داری ازت معذرت خواهی کنم....ها؟؟؟!!!

فرزانه: آره... باید معذرت بخوای... اصلا تو فکر کردی من میبخشمت؟؟

جونگ مین: اصلا نباید باتو حرف زد... دختره مغرور...!!!

فرزانه: من مغرورم یا تو؟؟ تو که حاضر نمیشی به خاطر من یه عذرخواهی از دهنت بیاد بیرون....

جونگ مین: من کاری نکرم که بخاطرش عذر خواهی کنم....

همون لحظه الهام اومد پایین....

الهام: سلام بر همگی...اِ ... پس بقیه کجان؟؟؟

جونگ مین: سلام... بیمارستان...

فرزانه: چی؟؟ کجا؟؟ بیمارستان؟؟؟!!

جونگ مین: آره بیمارستان.... بچه کیو صبح حالش بد شد بردنش بیمارستان....

فرزانه: بعد تو اینجا داری با من جروبحث میکنی... چرا زودتر نگفتی؟؟؟

الهام: مگه تو نمیدونستی؟؟ حالا چی شد؟؟؟

فرزانه: نه... ازکجا باید میدونستم...بگو ببینم چی شد؟؟؟

جونگ مین: اجازه میدین؟؟؟؟؟؟؟

فرزانه و الهام: بگو دیگههههه....

جونگ مین: کیوهیون صبح زود تشنج کرد ... هیون و هیونگ و معصومه هم همراشون رفتن.... معصومه سفارش کرد که مواظب بچه ها باشی....

فرزانه: خبری نشد؟؟؟

جونگ مین: هنوز نه...

محبوبه از اتاقشون اومد بیرون....

محبوبه: سلام... صبحتون بخیر... چه خبره صبح به این زودی خونه رو گذاشتین رو سرتون؟؟؟

فرزانه: سلام... هیچی بیاین بشینین واستون صبحانه آماده میکنم....

محبوبه: مرسی عزیزم... فقط یه دو دقیقه دیگه صبر کنی یونگ سنگ هم میاد....

فرزانه: پس یه زحمتی بکش و زهرا رو هم بیدارش کن....میخوام یه چیزی بهتون بگم...

رو به الهام کرد و گفت...

فرزانه: الهام جون... تا اینا بیان برو یه زنگی به یکی بزن ببین اونجا چه خبره...

الهام: پس وایسا برم گوشیمو بیارم...

شماره هیونگو گرفت...

هیونگ: بله... بفرمایید...

الهام: سلام... صبح بخیر...

هیونگ: سلام... تویی؟؟ صبحت بخیر...

الهام: چه خبر؟؟ حالش چطوره؟؟؟

هیونگ: خیلی خوب نیست... اومدم اونجا واستون تعریف میکنم که چی شد؟؟

الهام: کی میاین؟؟

هیونگ: شاید یکی دو ساعت دیگه...

الهام: ساناز حالش خوبه؟؟؟

هیونگ: بهتره... بهش آرام بخش تزریق کردن... الانم خوابه...

الهام: پس تو چرا بیداری؟؟؟

هیونگ: من و هیون دیشب بیدار بودیم تا کیو و ساناز استراحت کنن...

الهام: باشه... خبری شد زنگ  بزن...

هیونگ: باشه حتما... فعلا...

فرزانه: چی شد؟؟

الهام: میگه حالش خیلی خوب نیست... یکی دو ساعت دیگه میان...گفت واسمون تعریف میکنه که چی شده....

خوب اونایی که خوندن خسته نباشن....

تا سلامی دوباره خدا حافظ....

/ 8 نظر / 5 بازدید
محب ولایت

بسم الله الرحمن الرحیم اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم[قلب] سلام علیکم[لبخند] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] امام باقر عليه السلام فرمودند: در زمان مهدي(عج)، به همه ی شما حكمت و علم بياموزند تا آنجا كه زنان، در خانه ها، با كتاب خدا و سنت پيامبر قضاوت كنند. [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

samar

oniiiiiiiiiiiiiiiiii....darket mikonam....omidvaram zoooooooood bian o nazar bezaran...ta bian montazer mimunam...har ruz miam vebo chek mikonam....[ماچ][قلب][گل]

الهام^_^

باورت ميشه كي اومده؟؟؟؟ واي معصوم همه ي پارتارو از اونجايي كه نبودم تا الانو خوندم..چشام داره ميزنه بيرون...[پلک][پلک]اين چشامه ها!!!ك ك ك.. وااااااااي بچه ي داداشم طوريش نشه!!توروخدا.. ببين هيونگ جسمش ضعيفه تو بيمارستان مراقبش باشيا!!بهش برس...[عصبانی][منتظر]..اوكي؟؟؟ آورين اجيه خوب!!!! خب من برم داستان فرزانه رو بخونم...فعلا!!![خداحافظ]

samar

عزیزمییییی معصومه اونی...از لطفت خیلیییییییی ممنون...خیلی دوست داشتم بیام تووبت بزارم ولی2،3هفته پیش یه وب درست کردم مخصوص داستان...من وبچه ها توش داستان میزاریم....یه وبم که خبر وعکس و....میزاریم...این وب جدیدروادرسشوبرات گزاشته بودم...اگه ندیده بودی دوباره الان میزارم عزیزم...این وب داستانه هم که گفتم وقتی به قسمت های جدیدتررسیدم ادرسشوبهت بدم....فعلا قسمت اولم از اول...[ماچ][قلب][چشمک][پلک]دوست دارمممممممممم اونی[نیشخند][لبخند][بغل]

samar

ادرسه وب داستانه:ss501andpopstars.blogfa.com وب اصلیه:ss501andpopstars.mihanblog.com

samar

azizamiiiiiiiii...midunammmmm...chera sarmande????midunam saret sholughe oni junam[قلب][ماچ]

محب ولایت

[فرشته] بسم الله الرحمن الرحیم [فرشته] [قلب] [قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب] [قلب] [قلب]اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم[قلب] [قلب] [قلب] [قلب] [قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب] [قلب] [لبخند] [لبخند][لبخند][لبخند][لبخند] [لبخند]سلام علیکم[لبخند] [لبخند] [لبخند] [لبخند] [لبخند][لبخند][لبخند][لبخند] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل]قال الحسن المجتبی عليه السلام: [گل] [گل] [گل] [گل]ان الحسن الحسن، الخلق الحسن. [گل] [گل] [گل] [گل]برترين نيكي، اخلاق نيك است. [گل] [گل] [گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

مهدیس

خونسرد[خنثی] انگارکه نه انگاربچه داداششون داره میمیره...[تعجب] سنگ دلا...[گریه][گریه][گریه][گریه][گریه]بی احساس[گریه][گریه][گریه] ببخشیدبااون جونگمینویونگ سنگم که مثلافکرنمیکنن داداششون دوست عزیزشون چقدرناراحته البته بیشترازاینم توقع نیست...[نیشخند][گریه]