Happy Birthday

هوا خیلی سرد شده بود... مثل همیشه
اوه... اینا دونه های برفن...آره داره برف میاد
واو...چقدر خوشگلن...^^
آروم روی نیمکت توی پارک میشینم...درختای پارک مثل همیشه نیستن...مثل اینکه سرمای امسال خیلی به مزاجشون خوش نیومد...یه لبخند میزنمو سرمو به طرف دیگه میچرخونم... به طرف دریاچه...همیشه آرامش خاصی داره...
-چرا اینجا نشستی؟! سردت میشه
سرمو به طرف صدا برگردوندم... با دستم به جای خالی کنارم ضربه زدم
- یعنی واقعا میخوای اینجا بشینیم؟! خیلی سرده ها...
- خواهش میکنم... فقط یکمی دیگه خب؟!
- مگه میتونم مخالفت کنم... یه آجی فرزانه بیشتر که نداریم
با لبخندم ازش تشکر کردم...
- چرا انقدر ساکتی؟!
- دارم به سکوت دریاچه فکر میکنم... خیلی با ابهته...
- اوهوم
- آجی... !!! تاحالا شده دلت بخواد تو یک زمان خوب گریه کنی؟!
- آره... چرا که نه... مثلا وقتی که هیچول و هیونگ جون و کریس یکی بشن... واقعا دوست دارم گریه کنم...میدونی چرا؟! چون احتمالا تو اون دنیا تشریف دارم
- آجیییییی :|
- باشه بابا... شوخی کردم...^^ ولی حرف اولم جدی بود... آره   دلم میخواد که تو شادیهام گریه کنم
- میای باهم بریم تو شهر بگردیم؟!
- ماهم واسه همین اومدیم... بزن بریم که خیلی سردمه... با دوتا قهوه داغ موافقی؟!
- البته
دوتامون به سمت کافه حرکت کردیم... دوتا قهوه داغ تو اون هوای سرد خیلی مزه میداد...
- آجی ... من میرم یه زنگ میزنم و برمیگردم
- واسه کی اونوقت؟!
- حالا دیگه
- تو هم با این کارات
- جنبه داشته باش... میخوام به یکی از دوستام زنگ بزنم
- باشه
تا معصومه بره و برگرده منم قهوه امو تموم کردم
- برگشتی بسلامتی
معصومه: تکبیر... بلند لطفا
- مسخره... بریم خونه دیگه
- الان؟!
- آره...حوصله گردش ندارم
- تازه میخواستیم بریم فروشگاه... تو خونه چیزی واسه خوردن نداریم... ممکنه از گرسنگی بمیریم...
- بسه بسه باشه بریم
- هه هه هه
به اجبارش رفتیم فروشگاه... فقط داشت منو میچرخوند ...
- آجی بیا اینجا ... هویج اینجاست
- ها؟؟!! هویج...آها...اومدم
- بریم دیگه همه چیزی که میخواستیمو گرفتیم
به ساعتش نگاه کرد و گفت : الان که زوده...
- چی زوده؟!
- تازه اومدیم بیرون... وایسا یه چیز دیگه هم میخوام....آها قرمه سبزی
- آجییییییییی... داری مسخرم میکنی؟! تو واقعا فکر کردی میتونیم توی سءول قرمه سبزی پیدا کنیم
- شاید
وای خدا دیگه داشت دیوونم میکرد... دلم میخواست آب بشم برم زیر زمین... ده دور منو تو فروشگاه چرخوند...آبروم رفت...فکر نکنم بتونم بازم اینجا بیام
- آجییییییییییییی بیا بریم دیگه .... بخدا همه دارن یه جوری نگامون میکنن
- هیس... دارم تمرکز میکنم...
صدای زنگ گوشیش حرفشو قطع کرد
- بله؟! چشم عشقم...مرسی
ها؟! عشقم ؟! باز داره چیکار میکنه...آخر من از دست این سکته میکنم
معصومه: خب فکر میکنم دیگه به اینا نیازی نداریم... عشقم گفته لازم نیست چیزی بخریم... بیا برشون گردونیم سرجاهاشون و بریم خونه
- چی؟! برشون گردونیم؟! دیوونه شدی؟! اصلا امکان نداره... این عشق شما کی باشن که هروقت دلشون خواست واسمون تعیین تکلیف کنن...
- اگه به حرفم گوش بدی و زود اینارو برشون گردونیم میبینیش
- نه... کارتتو بده به من همین الان همه اینارو میخرم
- آخه من چه نیازی به پودر بچه دارم که بخرمش؟!
- اون موقع که داشتی جمع میکردی حواست کجا بود؟! پیش عشقت؟! حالا هم حواست به عشقت باشه من برم به کارم برسم
سبد خریدو گرفتم و به سمت پیشخوان حرکت کردم... تموم خریدمونو تو یه پاکت بزرگ گذاشت و تحویلمون داد
معصومه: گفتم که برش گردونیم... حالا چطوری ببریمش
- تو میاریش!
- ها؟! دیگه بزرگتر کوچیکتر یادت رفت ... عجب زمونه ای شد
- خربزه خوردی پای لرزش بشین
- من دیگه غلط کنم خربزه بخورم.... خدا لعنتتون کنه... من نمیدونم دیوار کوتاه تر از من نبود...
- چی میگی با خودت؟!
- هیچی حرکت کن بریم که عشقم منتظره
کشت منو با این عشقش... زودتر بریم ببینم سر کدوم بیچاره ای رو شیره مالید... توی راه که همش یه چیزایی زمزمه میکرد... نمیدونم به کدوم بیچاره ای داره بدو بیراه میگه...هه هه هه
- آجی.... نمیخوای کمکم کنی؟! بخدا از کت و کول افتادم... حداقل کمکم کن تا کنار آسانسور ببریمش... اوووووف نفسم بالا نمیاد
- تنفس مصنوعی لازم داری؟! زنگ بزن عشقت بیاد بهت اکسیژن برسونه
- یعنی واقعا کمکم نمیکنی؟!
- گریه نکن... الان میام
- قربون آجی گلم... دستت درد نکنه...
- راستی برقای خونه خاموش بود.. مگه نگفتی معشوقه ات اومد؟!
- ها...آها اون... هه هه تو راهه هنوز نیومد... بریم عجله کن دیر میشه
پاکت هارو کنار آسانسور رو زمین گذاشتم... و خودم وارد آسانسور شدم
معصومه: یعنی گناه میشد داخل میذاشتی زمین... خلقتتو شکر
- غر نزن بیا بریم
طبقه سوم
- من رفتم...
معصومه: به سلامت خوش اومدی... آخه این رو نیست که تو داری سنگ پای قزوینه
همینطور که بهش میخندیدم در خونه رو باز کردم
- آجی بدو دیگه... میخوام درو ببندم
معصومه: نه نه صبر کن اومدم
وقتی وارد خونه شد پاکت هارو رو زمین گذاشت و وسط خونه نشست
معصومه: عملیات با موفقیت انجام شد
که یکدفعه کل خونه روشن شد و صدای جیغ و سرود جمعیت کل فضارو پرکرد
" سنگ ایل چوکهاهابنیدا سنگ ایل چوکهاهابنیدا سارانگهه یو فرزانه سنگ ایل چوکهاهابنیدا.... سنگ ایل چوکهاههههه"
 واقعا نمیدونستم چیکار دارن میکنن... یه شوک عجیب بود...
سعیده : نمیخوای شمعهارو فوت کنی؟!
سارا: بد جوری بچه تو شوکه... آجی شمع ها...^^
فرزانه: صبر کن صبر کن... آرزو یادت نره
داشتم به آرزوم فکر میکردم... امیدوارم زودتر بتونم با کسی که بخاطرش این همه راهو اومدم حرف بزنم
شمع های روی کیکو فوت کردم....
محبوبه: آجی...!!!! حالت خوبه؟! انقدر جیغ زدین بچه کپ کرد... چقدر گفتم آرومتر
- نه کپ نکردم.... مرسیییییییی آجی های گلم
- خواهش
معصومه: آخخخخخ ... مردم تا تونستم بچرخونمش... دفعه بعد من دیگه نیستم...
- خخخخخخ .... تو مثلا اومده بودی منو بپیچونی؟! ببخشید
- با اجازت... تولد من خودت میای منو میپیچونی... منم یک بلایی سرت بیارم که ....
- صبر کن ببینم.... عشقت کو پس؟!
- ای وای... عشقم کوجاس؟!
سارا: کدوم عشقت؟!
معصومه: منظورت چیه؟! سارا !!!! تو هم
- خب راست میگه دیگه
معصومه : باشه...  ولی همتون قول بدین وقتی عشقم اومد زیاد دهناتونو از تعجب باز نکنین آبروم میره
سعیده : چیش... برو بابا
محبوبه: کی کیک میخوره؟!
فرزانه: من
سعیده: منم میخورم...
معصومه: بیخووووود.... تا عشقم نیومد کیک بی کیک
- بمیری با عشقت
معصومه: زود حرفتو پس بگیر
- عمرا
معصومه: ولی باید اینکارو بکنی
- نه، بایدی وجود نداره
صدای زنگ موبایل معصومه نذاشت حرف بزنه
معصومه: طبقه سوم واحد 7... منتظرم
- به کی آدرس اینجارو دادی؟!
معصومه: عشقم داره میاد . . من میرم راهنماییش کنم... شما لطفا هدایاتونو آماده کنین.... هدیه منو عشقم داره میاره
- برو برو.... موندنت فایده نداره
معصومه رفت و بعد از چن دقیقه صداش اومد
معصومه : بفرمایین... بچه ها مهمون نمیخواین؟!
سعیده: ایییییش.... چه خودشو لوس میکنه ....
فرزانه: خوبه دیگه.... شورشو در آوردی انگار رییس جومهور داره میاد
- سلام
اوووووه.... از چیزی که میدیدم مطمءن نبودم
سعیده: آجییییییی سارا بدو بیا
فرزانه: چه خبرتونه....مگه سر آورد............ها!!!!!
معصومه: سلام بچه ها... و این هم از عشق من..
- آجیییییی
معصومه: حرفتو پس میگیری یا نه؟!
- معلومه که پس میگیرم... چی فکر کردی
هنوزم  داشتم به پنج تا پسر روبه روم نگاه میکردم... باورم نمیشد که دارم پسرامونو باهم میبینم... خدایا ممنونم که آرزومو برآورده کردی
کیو جونگ ، جونگ مین ، هیونگ جون ، یونگ سنگ و آخرین نفرشون کسی بود که واقعا دوسش داشتم... هیون جونگ
جونگمین: تولدت مبارک... ما امروز اومدیم اینجا که تولدتو جشن بگیریم...
هیون: و البته بدون خبرنگار و اسپانسر
هیونگ: این دوستت انقدر اومد کمپانی که مدیر راضیمون کرد و برنامه هامونو واسه امروز جابجا کرد و ما تونستیم پنجتاییمون بیایم اینجا
نگاشون میکردم و لبخند میزدم...
معصومه: منکه هدیه تولدو دادم....هدایا لطفا
محبوبه: معصووووم.... واقعا اینا پسرای خودموننا...
معصومه: آره دیگه... بحثو عوض نکنین
- آجی لطفا بیا پیشم بشین
معصومه: چشم...بفرما کاری داشتین ؟!
- بابت هدیه ات خیلیییییی ممنونم...بهترین هدیه ام بود
معصومه: خواهش میکنم
هیون: متاسفم... چون ما با هم نبودیم و تازه امروز همدیگرو دیدیم نتونستیم خیلی واسه خرید هدیه وقت بذاریم...
و یه خرس پشمالو رو گذاشت روی میز با یه پاکت دیگه
کیو: خوشت میاد؟!
- خیلیییی.... اصلا بودنتون اینجا واسم با ارزس تره
یونگی: تو پاکت هم آلبوم هامونو امضا کردیم و واست آوردیم
معصومه: نامردی اگه به من ندیش...!!!
- عمرا بدم بهت...چی فکر کردی پیش خودت؟!
کیو: اگه بخواین میتونیم واستون بیاریم... به عنوان طرفدار ویژه
سعیده: واقعا؟! اومو....ممنونم
کیو: خواهش میکنم
هیون: یه هدیه ویژه واسه طرفدار ویژه...
بلند شد...بازوهاشو باز کرد... آروم بلند شدم و اجازه دادم منو بین بازوهاش بگیره... حس خیلی خوبی بود
هیون: تولدت مبارک تریپل اس

تولد مبارک تریپل اس مهربون

دوست دارم خیلییییییییییییییییییی

ایشاله 501 ساله شی

/ 20 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اهیو

عزیزم واقعا وب دوست داشتنی داری من که راضی هستم خدا کنه همه از وبت راضی باشن[قلب][لبخند]

saeedehjong

اجی تولد مهدیس کی هس؟؟؟[قلب]

saeedehjong

من برم ادامه رو بعدا میخونم...[نیشخند]فعلا[خداحافظ]

saeedehjong

وای اجی معصومههههههه چقدر رومانتیک بود...فک کردم ادامه ی داستانه[قلب][قلب] خیلی قشنگ بود...خیلی خیلی خیلی...[قلب] منم تبریک بگم اشکالی نداره؟!خیلی دیره...[ناراحت] اجی فرزانه تولدت مبارک[خجالت]البته با کلی تاخیر[خجالت][نیشخند] اجی خیلی قشنگ بود... این سعیده ی تو داستان من بودم؟؟!!![نیشخند][خجالت] منکه رفتم تو رویا...من از کیو تشکر کنمو اون بگه خواهش میکنم..[خجالت][خجالت][قلب] هرچی بگم خوب بود بازم کمهههههه...عالی بودددددد[قلب] چی میشد اگ واقعیت داشت...!!!

saeedehjong

من ک کامنتای فرزانه رو هم خوندم[نیشخند][نیشخند] چ روزای سختی بوده واسش...واسه منم سخت بود ولی ن تا این حد...!!![نیشخند] فک کن واقعا واقعا این اتفاقا بیفته..هیچولی و هیونگ و کریس یکی شن....!!!!هاهاهاها[خنده][نیشخند][نیشخند] مگه هیچول چشه خوووو؟؟پسر ب این خوبی[عینک][متفکر] چرا اجی مهدیس رو کریس اینقدر حساسه[نیشخند]البته منم خوشم میاد ازش[نیشخند]تازه باهاشون آشنا شدم...البته آهنگاشونو خیلی وقت پیش داشتمو هنوزم دارم[نیشخند][قلب]

saeedehjong

فدا مدات[قلب] آره خیلی حس خوبی بود وقتی خوندمش...مثه رویا[فرشته] والا ب خدا...منم دوسش دارم هیچولو...وقتی میخونه تموم احساسشو میزاره[قلب] چشم چشم[اضطراب][نیشخند][نیشخند]

mahdiss501

به به میبینم که اینجا جمع شدین![عینک][نیشخند] گوماوا زن داداچ[نیشخند]من دیگه رفتم تو 17 سالگی[نیشخند][نیشخند][نیشخند] ایییییییییششششششششششش پیر شدم[نگران]

mahdiss501

چی چیو هیونگ هیچول کریس یکی شن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟[عصبانی][عصبانی][عصبانی] شما واسه خودتون گفتین...خجالتم خوب چیزیه... من کلا با سوجو نمیسازم...میخوام سایه اشون رو با تیر بزنم[ابرو] تازشم من نمیذارم به داداچ هیونگم خیانت کنی[عصبانی][عصبانی][عصبانی]داداچ کریسمم به تو نمیدم...مگه دیوونه ام بذارم برا خودت باشه[ابرو]خودم واسش یه زن خوب پیدا میکنم و تا اون موقع پیش اجیش میمونه[عینک][نیشخند] فعلا که اوضاع بدجور ریخته بهم[گریه][گریه][گریه]چرا یه خبر از داداگاهشون نمیاد[گریه][گریه][گریه] وای چقدر خوشحالم حداقل اینروزا یه عکسا و خبرایی میاد که خوشحاله[قلب]

mahdiss501

دوتاتون دور کریس خط بکشین[عصبانی]اصلا با اکسو کاری نداشته باشین[عصبانی]حداقل فعلا نزدیک لی نشین[خنده][خنده][خنده]اون باید تا اخر عمرش مجرد بمونه بغل دست اجیش باشه[نیشخند][خنده]

غزال

من عاشق کیم جونگم[قلب]