love 4 ever part3

Part 3

مدیر لی:البته... یه گروه 5 نفره به اسم (دابل اس501) حالا باهاشون آشنا می شین

بعد از امضای قرارداد رفتن تا با بچه ها آشنا بشن...

مدیر لی:ایشون مدیر کیم مدیر کمپانی هستن اینا هم اعضای گروه هستن.ایشون لیدر گروه هستن

هیون:سلام من کیم هیون جونگ هستم خوشبختم...

مینا:سلام منم از آشنایی با شما خوشبختم...

و ایشون هی یونگ سنگ پرنس گروه هستن...کیم کیو جونگ مرکز گروه... پارک جونگ مین جذاب گروه و درآخر هم بیبی گروه کیم هیونگ جون...

مدیر لی رو به بچه های گروه کرد وگفت:ایشون هم مینا خانوم مدیر برنامه ریزی شما هستن

یونگی:از آشنایی با شما خوشبختم...

مینا:ممنون... از کی می تونم کارمو شروع کنم؟؟؟

مدیر کیم:از همین الان البته اگه براتون ممکنه...

مینا:باشه من مشکلی ندارم...

توی خونه     

مینو و مهراوه هنوز خواب بودن... واسشون یه یادداشت نوشتم و بعد هم رفتم بیرون... وقتی داشتم از در خروجی ساختمون می رفتم بیرون خوردم به یه بچه و بستنی ای که تو دستش بود افتاد زمین...

بچه با گریه:مامان بستنیمو انداخت

دلا شدم و دست بچه رو گرفتم و بعد به مادرش سلام کردم...

گفتم عزیزم گریه نکن همین الان یه دونه واست می گیرم... بعد از مادرش پرسیدم...

من:ببخشید من مانیا هستم تازه یه روزه اومدیم اینجا...هیچ جا رو نمی شناسم... می خواستم شیر بخرم میشه راهنماییم کنید

-البته شما توی این ساختمان هستید؟؟؟

من:بله...

- پس با هم همسایه هستیم...

بعد گفت یه فروشگاه توی اولین کوچه هست...

من:ممنون. میشه پسرتونو با خودم ببرم ما طبقه ی 5 واحد 11 هستیم میتونید بیاید اونجا دنبالش...

من با اون پسر بچه ی خوشگل رفتیم به اون فروشگاه...

فروشنده:سلام جون سو...

من یه خورده نگاش کردم اون جون سو رو می شناخت...

جون سو:سلام عمو... ایشون همسایه ی جدید ما هستن... منو آورده اینجا تا واسم بستنی بخره... آخه میدونی اون خورد به من و بستنیم و ریخت رو زمین...

داشتم آب می شدم... همه چیو توضیح داده بود... اما به روی مبارک خودم نیاوردم واسش یه دونه بستنی خریدم با یه خورده خوراکی یه بسته نون و شیر هم گرفتم...

شرکت

مدیر لی:اتاق کار شما اینجاست هر وقت با من کار داشتید من بالا توی دفتر کارم هستم...

مینا:بچه ها رو کجا میتونم ببینم...

مدیر لی:اونا رو میتونی توی سالن رقص پیداشون کنی همیشه در حال تمرین هستن...

مینا:از کمکتون ممنون بعدا میبینمتون...

بعد از چند هفته

دیگه نتونستم تحمل کنم فضولیم گل کرده بود باید میرفتم و همه چیزو می دیدم...صبح بعد از اینکه از خواب بیدار شدم شروع کردم به حاضر شدن می خواستم برم به کمپانی ای که مینا توش کار می کنه... از در که اومدم بیرون جون سورو دیدم بغلم کرد و گفت...

جون سو:مانیا جون خیلی خوشگل شدی داری کجا میری؟؟؟

من:دارم میرم به خواهرم سر بزنم... وقتی برگشتم میام دنبالت تا با هم بریم پارک ...باشه... فعلا" خداحافظ

.

.

.

فعلا

بای بای 

 
/ 0 نظر / 4 بازدید