Meet Me Again EP2

صبح با صدای مامان یورا بیدار شدیم..بعد از خوردن صبحونه خوشمزه ای که درست کرده بود رفتیم دانشگاه...بعد از کلاسای دانشگاه رفتیم تا خونه ای که بابای یورا انتخاب کرده بود رو ببینیم...آپارتمان بزرگی بود...یکی از واحد ها تو طبقه سوم. خونه تمیز و جمع و جوری بود...واسه من کافی بود...واسه بابا زنگ زدم و ازش واسه خرید خونه پول خواستم...اونم بعد از چند دقیقه ریخت به حسابم....واسم جالب بود که تو سئول هم شعبه بانک ملت داشت

پولو به حساب صاحب خونه ریختم و وسایلمو آوردم تو خونه...وسایلمو از چمدونم خالی کردم...زنگ زدم به یورا

من: سلام ...چیکار میکنی؟؟

یورا: سلام...تازه درسا تموم شد چطور؟؟

- منم تازه کارای خونه رو تموم کردم...وقت داری شامو بریم بیرون بخوریم؟؟

- باشه

باهم رفتیم به یه رستوران کوچولو...شاممونو اونجا خوردیم ..یکمی تو پارک قدم زدیم ...توراه برگشت بودیم که یکی از پسرای دانشگاه همونی که عادت داشت یه حرفی بهم بزنه جلومون سبز شد

پسر: هی غریبه....

ما بدون توجه به حرفش به راهمون ادامه دادیم

پسر: این وقت شب کجا بودین؟؟ بار؟؟ یا پارتی؟؟ یا........

برگشتم و با عصبانیت گفتم : چته؟؟؟

پسر: هیچی...فقط یکمی کنجکاو بودم که کجا بودین

- مگه تو فضولی؟؟ اصلا هیچ ربطی به تو نداره

یورا اومد جلو و گفت: هانی بس کن

تا پسر اومد حرف بزنه یورا پرید جلوشو گفت : سونگ جین!! شلوغش نکن

یورا: بیا بریم

و دستمو کشید و با خودش برد...

من: آرومتر...من با اون کاری ندارم

یورا وایستاد و گفت: بهت که گفتم باهاشون کل کل نکن

- اول اون شروع کرد

-یکمی صبور باش

- باشه...معذرت میخوام..من میرم خونه

سریع به طرف خونه حرکت کردم...لباسمو عوض کردم و خوابیدم

چند روز طبق روال عادی پیش رفت...یک روز تو راه خونه احساس کردم همون دختری رو که تو فرودگاه دیده بودمو دیدم...ولی بدون توجه رد شدم...شاید اشتباه میکردم...فردای اون روز با یورا رفتیم به یه فروشگاه تا یورا لباس بگیره...یورا رفت تا لباسشو پرو کنه ...منتظرش بودم که همون دختره رو دیدم با یه پسر جوون...پسره قیافه بانمکی داست...دختر نزدیک من شد ولی اصلا متوجه من نبود...

من: سلام

سرشو برگردوند به طرف من

-اوه...شماین؟؟

من: بله...ازدیدن دوبارتون خوشحالم

-منم همینطور...حالتون چطوره؟؟ بهترین؟؟

-بله...

دستشو آورد به سمتم و گفت: ایون آه هستم

دستاشو تو دستم و گرفتمو گفتم: خوشبختم...هانیه هستم

پسر یه تکونی به ایون آه داد و گفت: من عجله دارم

ایون آه: باشه اومدم

روشو به سمت من کرد و گفت: این شماره منه(با یه کارت) کاری باهام داشتی تماس بگیر

من: حتما

بعد از رفتن ایون آه یورا هم از اتاق پرو اومد بیرون...وای چقدر توی اون لباس خوشگل شده بود

من: وای یورا...خیلی بهت میاد...همینو بردار

یورا: واقعا؟؟ باشه همینو برمیدارم

بعد از خرید برگشتیم خونه...مستقیم رفتم به سمت یخچال...ولی چیزی واسه پخت غذا پیدا نکردم ...آماده شدم و رفتم به سمت فروشگاه تا چیزی واسه خوردن بخرم...توی فروشگاه متوجه سونگ جین شدم...فقط سعی داشتم از جلوی چشماش دور بشم...اصلا حوصلشو نداشتم...سریع دوتا نودل برداشتم و از جلوی چشاش دور شدم....همینطور که به سونگجین نگاه میکردم و عقب عقب میرفتم خوردم به یکی...وای چه افتضاحی!!! برگه هایی که تو دستش بود افتاد روی زمین...سریع برگه هارو از روی زمین جمع کردم وبدون اینکه بهش نگاه کنم تحویل دادم و سریع خودمو از فروشگاه خارج کردم...چه شب مزخرفی بود..اهههههه...سریع برگشتم خونه!!! یه هفته گذشت...امروز بیکاریم...با یورا تصمیم گرفتیم که بریم بیرون...هفته دیگه هم امتحان داریم...آماده شدم...منتظر موندم تا یورا هم برسه..با صدای زنگ گوشیم رفتم بیرون

یورا: سلام هانی

من: سلام...بریم؟؟

- کجا؟؟

-اوووووم...کجا؟؟

- ساختمون 63 چطوره؟؟

- آره بریم

ساختمون 63 یه ساختمون 63 طبقه است توی سئول...جای خیلی قشنگیه..من بیشتر عاشق آکواریومشم...گالری هنرش هم قشنگه ولی چون من حیوونارو خیلی دوست دارم واسه همین جذب آکواریومش شدم...دارم واسه ماهی ها ادا درمیارم...یورا کلی با کارام خندید...بعد از اونجا رفتیم به پارک نام سان..اینجا هم جای قشنگیه که بیشتر برج ان توی چشمه

یورا: میخوای بریم برج هم ببینیم؟؟

- بهتره بذاریم واس یه وقت دیگه

- باشه...کجا بریم حالا؟؟

- بریم یه چیزی بخوریم

- بریم

دوتا بستنی گرفتیم و نشستیم روی یکی از نیمکتها...یاد دوران دبیرستان افتادم...چقدر با بچه ها شاد بودیم...دلم واسشون تنگ شد...دلم میخواد زودتر برگردم ایران...تو فکر بودم که یکدفعه یکی اومد جلومو گفت: پیدات کردم!!!!

از ترس اینکه یهو پرید جلوم بستنی از دستم افتاد

من: چیکار میکنی؟؟

پسر: تو..؟!! خودتی...!!!

من به یورا و به دو طرفم نگاه کردم و گفتم: با منی؟؟!!

پسر: پس فکر کردی با کی ام؟؟!!

فقط بهش نگاه میکردم...خیلی صورتش واضح نبود...یه کلاه هم روی سرش بود... بوی بدی میداد که یورا گفت: مست کرده

من: پس بوی بد الکله

- آره بیا بریم

تازه از جام بلند شدم که یکی از پشتمون با صدای بلند گفت: کیو جووووووووووووووونگ

و سریع خودشو به پسر رسوند و توبغلش گرفت و گریه میکرد...منو یورا به هم نگاه میکردیم...شده بود عین فیلم هندی!!! اشک آدمو درمیاورد

من: بیا بریم

حرکت کردیم به سمت خونه

یورا: میشناختیش؟؟

- نه بابا دیوونه بود...بد مست کرده بود...!! میخوام بدونم چرا؟؟

- منم همینطور..چرا دختره گریه میکرد؟؟

متوجه یه دست روی شونه م شدم...برگشتم...نفهمیدم چی شد...فقط صورتم میسوخت..یورا با تعجب نگام میکرد...روشو به سمت دختر کرد و گفت: داری چیکار میکنی؟؟

دختر: از اون بپرس داره چیکار میکنه

یورا: هانی؟؟!! این چی میگه؟؟

زبونم بند اومده بود

یورا: هانی با توئم و یه ضربه بهم زد

من: ها؟؟ چی؟؟!!

- این چی میگه؟؟

- کی ؟؟ این کیه؟؟

دختر: فقط میخوام بهت بگم که از زندگی من برو بیرون...فهمیدی؟؟

من: چی داری میگی؟؟ من چیکار به تو دارم؟؟

- خیلی پررویی....!!!

من فقط با عصبانیت نگاش میکردم..بخاطر کاری که نکرده بودم داشت مجازاتم میکرد

من: فکر کنم اشتباه گرفتی

دختر: اشتباه؟؟ هنوز 1 ساعتم نشده..چطور ممکنه اشتباه کنم...تو و دوستت...توی پارک..با کیوجونگ

- آهان...یورا...داره به ون پسره مست میگه..معلوم نیست چه بلایی سرش آوردی که اینطوری مست کرده

- درست حرف بزن..فکر کردی کی هستی ها!!!!

- به جای اینکه به مردم گیر بدی و مشکوک بشی دنبال اشکال کار خودت باش

- ما که داشتیم خوب پیش میرفتیم..از وقتی تو اومدی همه چی بهم ریخت

صدامو بلند کردم و گفتم:میگم اشتباه گرفتی...میفهمی؟؟

بعد هم رو به یورا گفتم: بیا بریم

دختر: رو بد کسی دست گذاشتی

بدون توجه به اون برگشتیم خونه...یورا چند دقیقه پیشم موند و بعد رفت

این هفته عید نوروزه...حیف که امتحان دارم وگرنه واسه چند روز میرفتم ایران...امسال بابا و مامان تنهان...خیلی خوب میشد اگه میرفتم پیششون...خیلی دلم گرفته...حوصله ندارم به کتاب نگاه کنم...تلویزیون رو روشن کردم ... پشت سر هم کانالهارو عوض میکردم...اومدم خاموشش کنم که یه چیزی دیدم که واسم آشنا بود

- این کیه؟؟ چقدر آشنائه...!!

مجری: عضو سابق گروه دابل اس 501 خودش رو برای یک درام آماده میکنه..کیم کیوجونگ باتوجه به حوادث اخیر و مشکلات جدا شدن گروه گفت

- من تمام سعیمو میکنم که یه هنرمند شایسته بشم و امیدوارم مثل قبل ساپورتم کنین و....

من: آها...همون پسری که مست کرده بود...اون یه آدم معروفه؟؟ پس چطور یورا اونو نشناخت؟؟

گوشیمو برداشتمو به یورا زنگ زدم

من: سلام یورا...پسری که امروز تو پارک دیدیمش...قیافش واست آشنا نبود؟؟

یورا: سلام...چرا این سوالو میپرسی؟؟ اتفاقی افتاده؟؟

- فقط بهم بگو میشناختیش یا نه؟؟

- من درست قیافشو ندیدم..فکر نکنم بشناسمش...حالا میگی چی شده؟؟

- اسم پسره کیوجونگ بود درسته؟؟!

- آره..اینطوری که دختره گفته بود اسمش کیوجونگ بود

- خودشه....

- چی خودشه؟؟ هانی داری دیوونم میکنی...خب بگو چی شده؟؟

- هیچی...داشتم تلویزیون تماشا میکردم که همون پسره رو دیدم...کیم کیوجونگ عضو سابق گروه......

-کیم کیوجونگ دابل اس؟؟ نه بابا..امکان نداره...!!!

- مطمئنم...قیافش یادمه..

-وای دختر...من گفتم چی شده که تو این وقت زنگ زدی...ولی خیلی مشکوک بود...یه آدم معروف توی اون وضعیت..!!!

- آره...منم داشتم به همین فکر میکردم

- مگه تو درس نداری که به این چیزا فکر میکنی؟؟ مثلا امتحان داریا...!!

- حوصله درس خوندن نداشتم واسه همین تلویزیون روشن کردم که این آقا افتاد تو دیدما...خب دیگ مزاحمت نمیشم

-نه بابا...شب بخیر

-بای

امیدوارم خوشتون اومده باشه

تا بعد خداحافظ

 

 

/ 3 نظر / 6 بازدید
mahdiss501

سلااااااااااااااام گلی گلی[نیشخند]خوبی فدات شم؟؟؟اصلا یادم نبود اینجا بسرم[نیشخند] وای 2تا پارت هم که گذاشتی[پلک][نیشخند] اجی میگم کم حوصله شدی؟![خنثی]چرا داستان اینقدر خلاصه نوشته ست؟؟![سوال]هفته ها میگذره و داستان فقط سر شکمشونه[نیشخند]باهم میرن شام...میره سوپری...[نیشخند] دیوونه خودتی[عصبانی][عصبانی]دفعه اخرت باشه به داداشم میگی دیوونه ها!!![ابرو] بی تربیت[نگران]

saeedehjong

وای این عکسه ک اینجاست کیوئه؟[قلب]من تو نگاه اول فک کردم هیونه!![نیشخند] اینطوری عشقمو میشناسما |:

saeedehjong

هانی داره ب عشقه من میگه دیوونه؟[نگران] کیو مست کرده؟!![گریه]وای چ افتضاحی...[نگران] من ک نمیفهمم...ینی چی شده بود؟!!رابطه ی هانی و کیو جونگ چیه؟!! خیلی پیچیده شد [متفکر]