the bitterness of olive part 7

یونگ سنگ: دستت درد نکنه... حالا من بی عرضه ام؟؟؟ می خوای چیکار کنم واست که بفهمی بیشتر از اینا عرضه دارم ، ها؟؟!!

محبوبه: هومممم..... آهان... همه ی کسایی که اینجان البته به جز خانوما همه رو ببوسشون...!!!!

یونگ سنگ: چی؟؟؟ ببوسمشون؟؟؟ ایده ی دیگه ای نداری؟؟ تو که میدونی من از این کار متنفرم... حالا یه انتخاب دیگه بکن....

محبوبه: خودت گفتی هر کاری میکنی که ثابت کنی به قول خودت مردی!!!

یونگ سنگ: اگه ببوسمشون دیگه مشکلی نیست؟؟؟

محبوبه: درسته... دیگه مشکلی نیست...

جونگ مین: نزدیک من بشی لهت میکنم...

فرزانه: چرا؟؟ بذار ببینیم واقعا مرده یا نه؟؟؟

یونگ سنگ هم مجبور شد یکی یکی مونو ببوسه...

یونگ سنگ: آخیش .. تموم شد ... حالا من مردم درسته؟؟؟

محبوبه: پس نوید و نیما و اون دوتا راننده چی؟؟؟

یونگ سنگ: چی؟؟ دوتا راننده واسه چی؟؟ اونا سیبیل دارن... توروخدا بیخیال شو... اینو دیگه ازم نخواه...!!!(دوتا راننده این شکلی بودن...)

جونگ مین: قشنگش همین جاست ...

یونگ سنگ: تو حرف نزن... نوید و نیما قبول ولی اون دوتا چرا؟؟؟ من ازشون میترسم... نمیتونم ... جون هر کسی که دوست دارین بیخیال شین... بخدا نمیتونم...

بعد از کلی زار و التماس مجبور شد که ببوستشون... تا دو قدم اول خوب بود وقتی نزدیکشون شد تمام تنش میلرزید نفری یه بوس نثارشون کرد... اوناهم کم نیاوردن ... نفری دوتا بوس آبدار تقدیمش کردن تا دیگه هوس مرد بودن نکنه....

همه طبق برنامه قبلی سوار ون شدیم.. من نزدیک هیونگ نشستم ... می خواستم در رابطه با نوید باهاش صحبت کنم...

حرکت کردیم ... فقط چشمم به نوید بود ... به شیشه خیره شده بود ... هرچند وقت دستشو میذاشت زیر چونه اش و به جلوش خیره میشد... راننده که حوصله اش سر رفته بود میخواست سر صحبتو با نوید باز کنه ولی اون اصلا متوجه نبود... بالاخره لپ تاپمو باز کردم... آهنگ گذاشتم... صدای کیو رو شنیدم که از اون آخر داد میزد...

کیو : آقا رو باش ... خیلی خوشحالی نه؟؟؟ بایدم خوشحال باشی...

هیونگ: بهتر از اینه که بشینه قیافه ی نحس مارو ببینه...

من: کی بهتون اجازه داد اظهار نظر کنین ها؟؟؟ دوست دارم love ya بزارم...

هیونگ: نکنه آقا دوباره عاشق شده...!!!

کیو: بعیدم نیست.. اون از آمار طلا اینم از آهنگ گذاشتن یکدفعه ای... زهرا خانم حواستون بهش باشه... اینطوری نگاش نکنین مول کرده...

ساناز: به جای اینکه به هیون گیر بدی، مواظب کیوهیون باش...

کیو: بذارش با این سو بازی کنه... بابایی برو پیش این سو بازی کن...

همینطور به نوید زل زدا بودم که هیونگ زد پشتم و گفت:

هیونگ: به چه می اندیشی عاشق؟؟

من: هیچی بابا...

هیونگ : نظرت چیه رسیدیم اونجا مسابقه رقص برگزار کنیم... ها؟؟؟

خوب بدویین قسمت هشت رو هم بخونین...

 

/ 2 نظر / 6 بازدید
zahra

سلام اونی جون.من بازم اومدم[نیشخند] راننده هاچقدرخوشمل بود[نیشخند]

مهدیس

اخی یه لحظه دلم واسه یونگی سوخت![ناراحت]یه کوچولوسخت گیری کردین[افسوس] برم بقیشوبخونم فعلا