Deja Vu

Chapter 1 : I'm Sorry, I Love You

مینا و دی او به سمت خونه میرفتن. به خاطر بارش سنگین برف و لغزنده بودن
جاده رانندگی سخت بود.
" دی او ! هنوزم دوستم داری؟" مینا پرسید
" آره دوستت دارم ولی..." دی او مردد بود که حرفشو ادامه بده
" اما چی؟ این به خاطر خونوادته؟ چون خونوادت پولدارن؟
همینطوره؟" مینا حرف دی او رو ادامه داد
" میدونی که من به چیزی که اونا فکر میکنن عقیده ندارم. ان برای تو
بهتره که ازت جدا بشم. به خاطر اختلاف طبقاتی بزرگی که خونواده هامون دارن"
دی او از خودش دفاع کرد
" درسته اما چرا میخوای رابطمونو تموم کنیم؟ ما تقریبا داریم ازدواج
میکنیم و حالا تو میخوای ترکم کنی و بری" چشمهای مینا کم کم خیس شدن
" آره. چون این برای دوتامون بهتره که این ازدواج رو ادامه ندیم.ما
برای اینکار خیلی جوونیم"
" آخه چرا دی او؟ چرا؟ " اشکهای مینا به روی گونه هاش سرازیر
شدن درحالی که دی او به جاده ی یخ زده و مه آلود چشم دوخته بود
" فقط یه چیز.من مشکلی با تو ندارم، باور کن دوستت دارم ان مشکل از
منه" گریه مینا حرف دی او رو قطع کرد
دی او میخواست اونو محکم تو بغلش بگیره. دلش میخواست که دوتاشون از این
دنیا فرار کنن و تا ابد باهم باشن. اگه فقط مینا هدفشو میدونست، اگه فقط اون
میتونست تا آخر مرابقش باشه. ولی نمیتونست اینو برای مینا توضیح بده و باید ترکش
میکرد.
ماشین شیک و سردون تو سکوت غرق شده بود و تنهای صدای فس فس مینا باقی
مونده بود. اشکهای انگار تیکه های قلب شکسته اش بودن که از چشماش سرازیر میشدن اما
تنها کاری که دی او میتونست بکنه رانندگی بود.
" ازت متنفرم دی او ! ازت متنفرم! حروم*زاده" غم مینا به خشم
تبدیل شد و تو ماشین فریاد میکشید و دی او رو سرزنش میکرد و تکونش میداد چون دی او
طوری رفتار میکرد که انگار هیچ حسی نداره، نمیشنوه و نمیبینه که مینا چیکار میکنه.
چشمای دی او بخاطر اشکهایی که توش حبس شده بود تار شدن. هر کلمه ای که
مینا میگفت مثل یک سم بود. دی او از اینکه گریه های مینارو ببینه متنفر بود اما
تمام کاری که میتونست بکنه این بود که به سکوتش ادامه بده تا مینا بفهمه که این
آخرشه.
برف چلوی صورتشون میبارید و چشماشون با خاطر اشکهاشون تار شده بود که در
همین حال دی او به خاطر لغزندگی جاده کنترل ماشینو از دست میده. ماشینشون به تیر
برق برخود میکنه و چندین ار غلت میزنه. در تمام طول تصادف دی او مینارو بین
بازوهاش میگیره و ازش مراقبت میکنه.
بعد از بهش اومدن
" مینا مینابلند شو بلند شو، حالت خوبه؟" تمام اطرافشون از لکه
های خون پر شده بود و ماشین فشرده شده بود. با این حال دی او سعی میکرد که شونه
های مینارو تکون بده. مینا جوابی نمیداد. اون بی هوش بود. دی او اونو به آغوش گرفت
" متاسفم" و شروع کرد به گریه کردن
"من نباید کاری میکردم ک احساس بدبختی کنی. متاسفم،دوستت دارم"
مدتی گذشت. دی او چند نفر از مردم و چراغ آمبولانس رو دید که به طرفشون
می اومدن. دی او خیلی ضعیف بود و فقط میتنست چشماشو تکون بده.
مردم سعی کردن در سمت دی او رو از کنن اما اون قفل شده بود. تمام سعیشونو
کردن تا یک راهی برای کمک به اونها پیدا کنن. در سمت مینا باز شد و مردم سعی کردند
تا بیرونش بیارن اما پای چپ مینا گیر کرده بود. دی او سعی کرد به مردم کمک کنه تا
مینا رو بیرون ببرن اما نمیتونست خیلی کمکشون کنه. چون نصف بدنش بین قسمت پایینی و
جلوی ماشین گیر کرده بود. مینا به هوش اومد اما خیلی ضعیف بود. دی او رو دید که پر
از خونه و به اون نگاه میکنه اما داره بهش لبخند میزنه.
"متاسفم و دوستت دارم. بیا دوباره همدیگرو ببینیم،باشه؟" این
آخرین حرفی بود که دی او به مینا گفت و آخرین نفسشو گرفت و اونو بوسید
مینا گریه میکرد و میخواست که دی او رو بیدار کنه اما نمیتونست. اون خیلی
برای این کار ضعیف بود و اشکهاش به سمت زمین حرکت کردن.
مردم با موفقیت مینارو بیرون آوردن و بلافاصله انو به آمبولانس رسوندن.
مینا تو اون زمان بیهوش بود.

منتظر قسمت بعدی باشین

/ 2 نظر / 16 بازدید
saeedeh jong

Vay ch ghamangiz ajii Aji ch ghashang bood .. Saite aslish addresesh chie? Mrccc k dastan mizarii aji [قلب]

saeedeh jong

:( 감사합니다 언니 ^^