love 4 ever part 7

 

قسمت 7

غذامونو که خوردیم هیونگ با مینو رفتن بیرون... منم میخواستم برم اسبارو ببینم...

من: مدیر کیم... شما اینجا اسبم دارین؟؟

مدیر کیم: بله...

من: اجازه میدین ببینمشون...

مدیر:البته... توی اصطبل هستن... فقط موقع برگشتن درو محکم ببندین...

داشتم میرفتم که یهو جونگ مین پرید جلوم...

جونگی: صبر کن منم باهات میام...

مینا که طبق معمول داشت کتاب میخوند... هیون و دوست دخترش هم که اصلا تو باغ نبودن... هانا هم که غرق صحبت با کیو شده بود... یونگی، مهراوه و مدیر کیم داشتن با هم گپ میزدن...

توی باغ/

هیونگ: شما چند سالتونه؟؟؟( چایی نخورده پسر خاله شد...)

مینو: 22

هیونگ: میتونم یه سوال شخصی ازتون بپرسم؟؟؟

مینو: البته بفرمایید...

هیونگ: شما دوست پسر ندارین...؟؟!!( رو که نیست... سنگ فولاد اصفهانه...)

مینو: نه... چرا همچین سوالی پرسیدین...

هیونگ: آخه گفتم مگه میشه دختر به این خوشگلی( پسر یه کم آروم تر...وایسا ما هم برسیم...) توی این سن دوست پسر نداشته باشه...

مینو: نه، من اصلا تا حالا به همچین موضوعی فکر نکردم...

هیونگ: فکر کردن بهش که ضرری نداره...

مینو: بله؟؟ منظورتونو نمیفهمم...

هیونگ: خوب منظورم اینه که... بابا ولش ... نظر شما در مورد من چیه؟؟

مینو: نظر خاصی ندارم... خوب مثل بقیه پسرا هستین...

هیونگ(در حال فکر کردن): این چی میگه... من با پسرهای دیگه فرقی ندارم...بابا این دیگه کیه.. اولین باریه که یه همچین حرفی میشنوم...

مینو: ممکنه سرما بخورین... بیاید بریم داخل...

هیونگ: نه خواهش میکنم صبر کنید... میخوام یه چیزی بهتون بگم...

مینو: خب پس تفره رفتنو بذارید کنار...

هیونگ: میخواستم ازتون بخوام اگه مشکلی ندارین با هم بیشتر آشنا بشیم...

مینو با یه نگاه عمیق توی چشماش گفت: باید فکر کنم...

هیونگ: باشه من مشکلی ندارم...فقط بین خودمون بمونه... آخه بچه هارو( منظور اصلی به جونگ مین بود...) که میشناسین... فقط اگه ممکنه شمارتونو داشته باشم تا بتونم باهاتون در تماس بگیرم...

شمارشو داد و گفت: خوب حالا دیگه باید بریم توی خونه... تا کسی شک نکرده...

وقتی اومدن تو جونگ مین گفت: هی هیونگ... کدوم قبرستونی بودی ؟؟؟

هیونگ: به تو چه...

جونگی: ما رفتیم کلی اسب دیدیم.. یکیشون خیلی شبیه تو بود...انقدر ازش خوشم اومد...

هیونگ: میدونم دوسم داری...لازم نیست اینجوری ابراز عشق کنی...

جونگی: باز تو پررو شدی...اصلا برو بمیر...

مینا هم که هی با باز و بسته کردن در گوشیش صدا تولید میکرد...

جونگی: هی دختر تو بد رو مخی...یه دفه دیگه در اون گوشیو باز کنی شاید اتفاق بدی بیفته...

مینا: مثلا میخوای چیکار کنی؟؟

جونگی: هیچی فقط ممکنه اونو توی حلقت فرو کنم...حالا هرجور میل خودته....

من: وای چقدر خشن... اینکارو نکن خواهرم میترسه(با یه لحن مسخره)

جونگی: تو یکی حرف نزن...

من: آخه چرا؟؟ اگه من ساکت باشم پس کی جواب تورو بده...؟

مدیر کیم:خواهش میکنم بسه... سرم رفت...

جونگی: اوه ببخشید...اصلا حواسم به شما نبود...میدونم خیلی حساسی...

همه زدن زیر خنده مدیر کیم ابروهاشو توی هم فرو برد...(اخم کرد)...

جونگی: عذر میخوام...داشتم شوخی میکردم....

مدیر: مگه من هم سن و سالتم...

یونگی: مدیر جون اعصابتو خرد نکن... بچس یه چیزی گفت...

جونگی: کی بچس..منو میگی؟؟

یونگی: ای بابا دارم قضیه رو حل میکنم....

جونگی: آه...داری سرش شیره میمالی...

یونگی: خفه بابا...اگه بشنوه میکشتمون...

مهراوه: بچه ها دیر وقته...نمیریم خونه؟؟

من: آره من خیلی خسته ام...بهتره که بریم...

مینو: چه عجب...شما رضایت دادی...باورم نمیشه...

با همه خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه... شب خیلی خوبی بود...

برین اون داستان رو هم بخونین....

/ 1 نظر / 10 بازدید
مهدیس

عالی بود..فقط میشه رفتاربهتری باهیونم داشته باشی؟؟[ابرو]اخه چراایجوری میکنی دختر...دیوونه شدم اون داستانوکه باید یه وقت اساسی واسش بزارم منتظربقیشم...بزاراجی