the bitterness of olive part 25

بیمارستان/

من: آقا نوید! آی سی یو کجاس؟؟

نوید: دنبالم بیاین...از این طرفه...

بالاخره رسیدیم به یک در شیشه ای که ورود ممنوع بود...از پشت شیشه تونستم کیوهیونو ببینم...دیدن اون بچه توی اون وضعیت قلبمو لرزوند...

فرزانه: کیوهیون! پاشو پسر...تو نباید اینجا باشی...پاشو...سوجسن منتظرته...

همینطور که داشت حرف میزد صداش به گریه ختم شد...کنار در نشست و گریه کرد...یه پرستار اومد سمتش...

پرستار: ببخشید خانوم...شما همراه بیمار هستین؟؟ اتاق شما اینه(همیشه یه نفر مزاحمه...!! آخرش نتونست درست و حسابی گریه کنه...!!)

فرزانه: ممنونم...

نوید: شما کاری نداری...؟؟ من میرم...

من: نه...دستتون درد نکنه...

نوید: فعلا...

نوید هم رفت...حالا منو فرزانه تنها موندیم با کیوهیون... فرزانه وسایلشو گذاشت توی اتاق و اومد روی صندلی توی سالن نشست...منم کنارش نشستم...

من: تو چت شد یهو؟؟ بدون برنامه یکدفعه تصمیم گرفتی بیای اینجا...؟؟

فرزانه: خوب یه مشکلی واسه محبوبه پیش اومد که نمیتونست بیاد اینجا...واسه همین من گفتم که ما میایم...

من: حالا یه نظری هم از ما میخواستی بد نمیشد...!!

- اگه ناراحتی میتونی بری...من همون موقع هم گفتم که اگه سختته نیا...من خودم میتونم مواظب خودم باشم...

- اگه من نمیومدم کی میخواست بیاد ها؟؟؟!!

- منت سرم نذار...همین الانشم میگم اگه ناراحتی میتونی بری...

- دوباره شروع نکن...

- تو خودت شروع کردی...

- تو میگی من نباید بدونم کی باید کجا برم یا نرم؟؟

- مگه من میدونستم؟؟؟اتفاقی شد...به فکر بقیه هم باش...

دیگه هیچی نگفتم...یعنی زبونم بند اومد....دیگه نمیدونستم باید چی بگم...

من: بلند شو بریم توی اتاق....

فرزانه: یکم اینجا میمونم و میام..تو برو...

اومدم تو اتاق...خیلی خسته کننده بود...آدم حوصله اش اینجا سر میرفت...کل اتاقو گشتم تا یه چیز سرگرم کننده پیدا کنم...اما دریغ از یک مهره شطرنج... فرزانه اومد توی اتاق و با تعجب به من نگاه میکرد...

فرزانه: دنبال چی میگردی؟؟ چی گم کردی؟؟

من: هیچی...دارم دنبال یه چیز میگردم که سرگرم کننده باشه...اه... اینجا هیچی پیدا نمیشه...

فرزانه: چقدر غرغر میکنی....

- خب راست میگم دیگه...تا صبح باید دور خودمون پچرخیم...

- ایندفعه یادم باشه با ایون هیوک سوجو بیام...حداقل انقدر سر آدم منت نمیذاره...

- تو از کجا میدونی؟؟ تا اونجایی که من میدونم این پسره چشم سفید خیلی غرغر میکنه....باشه هروقت خواستی بیاریش به من هم اطلاع بده که با گیوری هماهنگ کنم...نمیدونی چقدر دلم براش تنگ شده...

- باز اسم این دختره ی بیتربیتو جلوی من آورد...هر جا دوست داری برو...فکر کردی من با این حرفا خر میشم...

- اونو که هستی...نگفتم که خر بشی...گفتم اگه یه وقتی شب دیر اومدم خونه نگرانم نشی....

- بیزحمت یه فکری به حال بچه هات بکن...چون اون موقع شب من خونه نیستم تا ازشون مراقبت کنم...نیما هم تنهایی زورش به اونا نمیرسه...

- کجا میخوای بری؟؟ تو بدون اجازه من هیچ جا نمیری...فهمیدی؟؟!!

- میرم...هر جا بخوام میرم...میرم خونه یه سونگ...شایدم برم پیش ایون هیوک...چون یه سونگ یکمی سرش شلوغه مزاحمش نمیشم...

دیگه داشت رو اعصابم مین میکاشت...همش اسم اون پسره ی چشم سفیدو میاورد...خیلی ازش خوشم میاد...ایش ایش...

فرزانه: ساکت باش...یه سونگ جونم زنگ زده...الو...سلام عزیزم...

- سلام عزیزم...خوبی؟ چه خبر؟؟

فرزانه: فردا شب وقت داری با هم بریم یه جایی؟؟

- چی؟؟ فردا شب؟؟ حالا کجا؟؟

فرزانه: من الان ایرانم...مطمئنا تا فردا نمیتونم بیام...بهتره بذاریمش یه وقت دیگه...آهان...میتونیم یه کار دیگه بکنیم...تو بیا ایـــــــــــــــــــــــران....!!!!!!

خوب خوش بگذره...

اینم از درخواست دوست جونیم....

امیدوارم خوشت اومده باشه....

بای بایبای بایبای بایبای بای

/ 3 نظر / 7 بازدید
مهدیس

اجیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی پس هیجان داستانت کو؟؟؟؟؟؟؟؟[سوال] مرسییییییییییییییییییییی اجیییییییییییییییییی جونممممممممممممم ولی پرهیجان ترش کن...[نیشخند]بایدحتمااتفاق مهمی بیوفته تویه پارتی که میزاری وگرنه حق نداری تمومش کنی[نیشخند] مننننننننننننننننننننننننن داستانننننننننننن میخوامممممممممممم زودزودداستانتوبزاراجییییییییییییییییییییییییییییی[قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

samar

اخیییییییییی فرزانه گریه کردمن خیلی ناراحت شدممممممم[گریه] اجیییی خوب بحث میکنیااااااااااااااا ایول عسیسمممممم....[چشمک]پ اونی جونم منومیبخشی؟ببخشیدتواین چندوقت خیلی سرم شلوغ بودنمیتونستم بیام داستانتوبخونمممممممممم[ناراحت]نتم 3روزپیش وصلیدبعدشم درگیرخریدوعروسی واینابودم....قبلشم اونی جونم میدونی که نهائی دارم نمیتونم زیادنت باشم...فقط وقت میکنم بیام اف بی ومطلب بردارم وبذارم وب!همین!بیانهههههههههههه.... دوست دارم عزیزممممممممم...امروزانقددلم برات تنگیده بودبغضم گرفته بود[دلشکسته]

samar

باشه عزیزممممممممممم خوشحال میشم بافرزانه جونم اشناشم...اجی این چه حرفیه؟همین که اومدی میسی!من انتظارنظرندارم ازت عجیجممممممم...اونی تمام سعیم رومیکنممممم...امیدوارم 20 باشه...ولی من و19بیشترباهم خوبیم...توهم همینطوراجی جونم...بایدخوب بدی...فک کن امتحاناتموم شه دابل برگردن عالیییییییییییییییییی میشه خیلی خوب میشهههه...واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی[هورا][هورا][هورا]