the bitterness of olive part 20

هیون رفت توی اتاق دکتر...

دکتر: شما چه نسبتی با بیمار دارین؟؟

هیون: من از دوستای پدرشون هستم...

دکتر: بیمار شما توی مغزش تومور داره...حتما میدونین تومور چیه؟؟؟

با گفتن این حرف هیون خشک شد... نمیدونست چی باید بگه... دیگه صدای دکتر رو هم نمیشنید... کیو و ساناز توی ذهنش رژه میرفتن... دکتر یه تکونی بهش داد و گفت

دکتر: حالتون خوبه؟؟؟ شنیدین چی گفتم؟؟؟

هیون: بله بله... حالا چه کمکی از من ساخته است؟؟؟

دکتر: فقط واسش دعا کنین...

هیون فهمید که دیگه امیدی به زنده موندن کیوهیون نیس... دکتر حرفشو تکمیل کرد...

دکتر: دکترای بیمارستان نتیجه گرفتن که این بچه 4 ماه بیشتر زنده نمیمونه ..

هیون: نمیشه کاری واسش انجام داد؟؟ عمل جراهی... یا کار دیگه...؟؟؟

دکتر: ریسکش خیلی بالاست... چون تومور بزرگ شده و پیشروی کرده...

هیون: ممنون آقای دکتر...

هیون از اتاق دکتر اومد بیرون... کیو و ساناز با سرعت اومدن طرفش... خیلی خوب به نظر نمیرسید...ساناز هق هق کنان گفت

ساناز: چی شد آقا هیون؟؟ توروخدا به من بگو...

هیون: کیو دنبالم بیا کارت دارم...

کیو و هیون رفتن توی حیاط.... هیون شروع کرد...

هیون: کیوجونگ... ما همیشه مثل برادر بودیم.. درسته؟؟؟ الانم میخوام جای برادر بزرگترت باهات صحبت کنم... ببین داداش من کیوهیون حالش خیلی خوب نیست...میدونی چیه؟؟ دکترا میگن اون یه تومور توی مغزش داره... یه تومور که بزرگ شده و پیشروی کرده...

کیو: هیون... اینایی که گفتی یعنی چی؟؟ یعنی کیوهیون من مرده؟؟ پس اونی که تو آی سی یو ئه کیه؟؟؟ ها؟؟؟!!

هیون: میدونم... سخته... ولی اونا احتمال دادن که کیوهیون 4 ماه زنده میمونه...( بدون مقدمه همه چیو گفت... نگفتی بدبخت سکته میکنه...!!!)

کیو بدون توجه به هیون وارد بیمارستان شد... رفت پشت در آی سی یو وایستاد... ساناز اومد سمتش...

ساناز: چی شد؟؟؟ هیون چی گفت؟؟؟ کیوهیون چشه؟؟؟

کیو حرفی نزد... ساناز دوباره تکرار کرد ولی بغض راه گلوشو بست...نتونست حرفشو تموم کنه... رفت روی صندلی نشست و شروع کرد به گریه کردن... کیو اومد سمتش...

کیو:واقعا میخوای همه چیو بدونی؟؟؟

ساناز: خوب معلومه... همه میدونن... من نباید بدونم...

کیو: میگن کیوهیون دیگه خوب نمیشه... میگن حالش خیلی بده... هیون گفت تومور داره... میدونی تومور چیه؟؟؟

ساناز: تومور؟؟ کی؟؟ کیوهیون من؟؟ نه.. نه... پسر من حالش خوبه...مگه نه؟؟... بگو که حالش خوبه...

کیو هیچی نگفت... دوباره بلند شد و رفت کنار در آی سی یو... ساناز بلند بلند گریه میکرد...کیو اومد سمت ساناز و بهش گفت...

کیو: آروم باش... لطفا گریه نکن...

ساناز: چی داری میگی؟؟ میتونم آروم باشم؟؟؟ بچم داره از دستم میره...

کیو: خوب... حالا آروم باش... همه دارن بهت نگاه میکنن... فکر میکنی با گریه درست میشه...

ساناز نتونست تحمل کنه...صداشو بلند کرد...

ساناز: خوب نگامون کنن... مگه چه عیبی داره... ای خدا... بچم داره میمیره... اینا بهم میگن ساکت باش.... من نمیتونم... میفهمی؟؟؟ نمیتونم...

کیو عصبانی شد( چه کسی... کیوجونگ!!!)...

کیو: بس کن دیگه... فکر میکنی من ناراحت نیستم ... اگه گریه کنی همه چی درست میشه؟؟؟ دارم بهت میگم تمومش کن... نمیتونی ساکت باشی؟؟؟؟

ساناز چشمای ذل زده ی خودشو از کیو برگردوند و از بیمارستان اومد بیرون... روی یه صندلی نشست و فقط گریه کرد... منم که تازه داستانو از هیون شنیده بودم سریع از بیمارستان اومدم بیرون و رفتم سمت ساناز...

بای بای...بای بای

/ 2 نظر / 7 بازدید
samar

akhiiiiiiiiiiiiiiiiii bemiram...kyu narahateeeeeeee[گریه] misssssssssi aji

مهدیس

[گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه] واییییییییییییییییییییییییییییییییی خدابگم چی کارت کنه[گریه][گریه][گریه] هیونم داشت سکته میرد[گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه]